ویرگول
ورودثبت نام
فائزه محمدی
فائزه محمدیالان ردیفی میزونی خوشی هست؟
فائزه محمدی
فائزه محمدی
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

تیمارستان عاشقان

تیمارستان عاشقان
مقدمه :
تیمارستان به معنای روانی بودن و دیوانه بودن نیست
گاهی وقتا میتوان فهمید دیوانه ها عاقل تر از انسان اند... و این عاقلیت بیش از حد انها را بیمار و در تیمارستان کشانده است...
اگر قرار باشد هر عاقلی روانی و دیوانه باشد پس چرا اسم دانشمند ها و پرفسور ها سر جایشان است؟
؟؟؟؟؟
........
شروع داستان....

روی دیوار نقش دست خونی بود...
رویک دیوار یک قلب تیر خورده و دیگری یک قلب شکسته بود....
برای محافظت از خودم شوکر برداشته بودم اما اینها اصلا کاری به من نداشتند... هرکی سرش در لاک خودش بود و کار خودش را انجام میداد
یکی نقاشی میکرد یکی مینوشت یکی میخندید و یکی گریه میکرد و یکی یک چیزی درست میکرد....
هر کدام مشغول کاری بودند
در واقع اسم اینجا را نمیشد گذاشت تیمارستان
میتوان گذاشت شهر مرده ها...
شهری که هرکس یا از عشق زیاد شادابی بیش از حد گرفته بود یا از بی عشقی و شکست عشقی زیاد افسرده و دیوانه شده بود....
به از میان انها عبور کردم
به یک دختر زیبارو و جوانی رسیدم
بیش از حد میخندید و خوشحال بود
در چشمانش عشق را میتوانست خواند...
نگاهی به او کردم و گفتم
توکه سالمی... تو رو چرا اوردن اینجا؟
خنده اش ایستاد....
چشمانش غمگین شد....
ناگهان بلند زد زیر گریه....
دست پاچه شدم و گفتم
ببخشید من اصلا قصد ناراحت کردنتون نداشتم این فقط یک سوال بود!
دختر با هق هق گفت
من دیونم؟
من روانیم؟
نگاهی بر او کردم و لبخندی زدم و گفتم
نه...
تو هیچکدام از انها نیستی
دختر پوزخندی زد و گفت
پس اینجا چکار میکنم
من فقط... بغض تمام صدایش را برداشت
ادامه داد
من فقط... من فقط میخواستم بهش برسم...
پلکی زدم و گفتم
خب چی شد
رسیدی؟
لبخندی زد و گفت
اره....
رسیدم...
اما درست لحظه ای که بهش رسیدم منو انداختن تو این زندان.. تو این شهر مرده...
با دلسوزی بهش گفتم
چرا؟
لبخند غمگینی زد و گفت
چون کسی که بعد من عاشقش شده بود رو کشتم و بعدش قلبشو در اوردم و قلبشو سوزوندم و خاکسترشو با اب شستم و اثری از اون قلب باقی نذاشتم!
ترسیدم..... ترس که نه به معنای واقعی گرخیدم...
با پ ت پ ت لب زدم
اخ... اخه... چ.. را؟
غمگین نگاهم کرد و گفت
توام مثل مامان بابا ازم میترسی؟
لبخندی زدم و هول کرده سریع گفتم
من... ن... نه...
چشماشو لحظه ای بست و باز کرد و گفت
من ازارم به یه مورچه هم نمیرسه...
فقط... فقط اون کسی که بخواد چیزی که من دوست دارمو ازم بگیره نابود میکنم...
از بچگی اینطوری بودم...
یک بار پسر عموم دفتر خاطراتمو خیس کرد و من با چوب زدم تو سرش و باعث شد حافظشو از دست بده....
متعجب نگاهی بهش کردم
غمگین گفت...
من دیونه نبودم.... فقط هیچوقت هیچکس نفهمید اون چیزی که برای منه ...برای منه.... نه کس دیگه!
گزارشی از حرف زدنم باهاش نوشتم و بلند شدم و به قدم زدنم ادامه دادم...
رسیدم به یک پیرمرد که زیر لب اواز میخوند....
اما افسوس... تورو خواستن... دیگه دیره... دیگه دیره....
اما افسوس به نخواستن.... دلم اروم... نمیگیره... نمیگیره...
کنارش نشستم
با چشمای غمگینش به قاب عکس روبه روش خیره شد و گفت
اینم از این عظم خانم
دیگه‌ چی دوست داری برات بخونم؟...
ناگهان خندید و گفت
ای بابا عظم... توام همش با این قر زدنات.. باشه میرم چایی بیارم...
از تخت بلند شد و به سمت فلاکس رفت و دو لیوان چایی ریخت  هنگام چایی ریختن زیر لب میگفت
این خانومم ولش کنی همش من براش کلفتی کنم والا انگار نه انگار سنی ازمون گذشته...
بعدش لحظه ای سکوت کرد و داد زد
باشه بابا قر نمیزنم حاج خانم ناراحت نشو....و اومد یکیو گذاشت جلو عکس و یکیو خودش برداشت
نگاهی به من کرد و تازه متوجه حضور من شد
لبخندی زد و گفت
میبینی عظم... مهمون برامون اومده!
لبخندی زدم و گفتم
ولی کسی که اینجا نیست!
پیرمرد ناگهان خندید...
از ته دل...
بد اینکه اروم شد گفت:
اگر عظم رو نمیبینین... پس یعنی همتون کورین!
بعدش خیلی اروم گفت
دیگه هیچوقت اینو نگو عظم ناراحت میشه
و چشمکی زد و دوباره به عکس خیره شد
گزارشی از این پیرمرد هم که مشکلش این بود که توهم حضور زنش را زده بود را نوشتم و بلند شدم و به را هم ادامه دادم
به سرکارم رفتم و عصبی گزارشا رو پرت کردم جلوشون و گفتم
واقعا براتون متاسفم
شما به این ادما میگین مریض؟
میگین روانی؟
میگین کسی که نیاز داره تو زندانی به اسم تیمارستان بستری شه؟
اشکم رو گونم جاری شد...
لب زدم...
فقط... گناهشون عاشقی بود...
گناه همشون....
از اون روز به بعد هروز یک دسته گل رز میخریدم و هروز میرفتم و به همشون گل رز هدیه میدادم و تا جایی که در توانم بود هر کدام را که واقعا در انجا زجر میکشید مرخص میکردم ....

۷
۰
فائزه محمدی
فائزه محمدی
الان ردیفی میزونی خوشی هست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید