ویرگول
ورودثبت نام
فائزه محمدی
فائزه محمدیالان ردیفی میزونی خوشی هست؟
فائزه محمدی
فائزه محمدی
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

ردی از تو در غبار کمد

ردی از تو در غبار کمد

بوی گل محمدی فضای خانه را پر کرده بود و این فقط بخاطر حضور انها در باغچه قدیمی بود با اینکه سالها بود که دیگر کسی به ان اب نمیداد ولی بازم رشدش را میکرد و گل میداد... این گل هارا یادمست مادربزرگم کاشت و گفت همیشه عاشق این گل هست و می ماند...

هنوزم خانه دکور قبل خودش را داشت به سمت کمد رفتم همان کمدی که هیچوقت نذاشت کسی سمت ان برود و میگفت بهتر است بعضی چیز ها پنهان بمانند! در میان لباس ها جعبه ای چشمک میزد ان را برداشتم و بازش کردم در ان جعبه نامه های زرد و شکننده با کلی گل محمدی خشک شده و انگشتر هایی با سیم درست شده بود

نامه را باز کردم

وجود دایره دایره های چروک نشان از اشک ریخته شده روی کاغذ بود

خط اولش لرزان نوشته شده بود :برای روزی که دیگر نیستم...!

اشکی از چشمانم ریخت... دلم واسه ی بودنش تنگ شده بود

نامه را خواندم و محتوای ان نشان دهنده یک عشق قدیمی بود

تاحالا از این عشق نشنیده بودم و اسم طرف با میم رمز گذاری شده بود

ناگهان با وجود گل های محمدی روی نامه فکری در ذهنم روشن شد!

محمد!

شاید اسمش محمد بوده است که مادربزرگ همیشه عاشق گل های محمدی بود

اشکی از چشمانم ریخت

هیچوقت دنیا اونطوری که ما فکر میکنیم نیست...

مادربزرگم عاشق محمد بود و اخر با بابابزرگ هادی ازدواج کرد و اخرش جفتشان فوت کردند....

شاید دلیل سر زدنش هر هفته به محله ی قدیمیشان دیدن دوستاش نبود دیدن محمد بود!

شاید دلیل هر هفته نذر و نیاز کردنش سلامتی ما نبود پیدا شدن عشق قدیمی اش بود!

دسته ای گل محمدی چیدم و گلابی که در کابینت بود را برداشتم و به سمت بهشت زهرا رفتم و سر خاک مادربزرگ رفتم... سنگش را با گلاب شستم و گل های محمدی را روی ان چیدم...

با چشمان اشکی به سنگش خیره شدم ...

کمی گذشت پیرمردی نا توان به سمت قبر امد و خم شد و مشغول فاتحه گفتن شد... نگاهی بهش کردم.. با اینکه پیر و ناتوان بود ولی هنوز زیبایی خودش را داشت.. چشمانش سبز بود و نمیخورد از اقوام باشد...

نگاهی بهش کردم و گفتم:شما؟

پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت:نوه ی عزیزه ای؟ سارا خانم؟

خشک شده نگاهش کردم و گفتم:شما منو از کجا میشناسین!

پیرمرد اشکش را با دستمالش پاک کرد و گفت:محمدم! راوی شعر هایی که مادربزرگت مینوشت!

خشکم زد.. ماتم برد.. پس درست حدس زدم اسمش محمد بود.... پس این بود عشق قدیمی مادربزرگ.

نگاهی بهش کردم و گفتم:چرا حالا؟ چرا حالا اومدی؟

سری تکان داد و گفت:دخترم من از وقتی که مادربزرگت ازدواج کرد هروز مراقبش بودم..هروز میدیدمش..

ارام گفتم :پس توام دلت تنگ شده؟ سری تکان داد و اشکش جاری شد.

۹
۲
فائزه محمدی
فائزه محمدی
الان ردیفی میزونی خوشی هست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید