تو اسمان پر از غبار و الود...
تو بودی تمیزی در میانش...
من تو یاد تو خوشم... تو به یاد کی؟؟؟؟
روی تاب نشستم و خودم را عقب جلو میکردم
با هر بار جلویی که میرفتم رویا های بیشتری میساختم
رویای انکه
بزرگ شده ام و تنهایی میرم بیرون خرید خوش گذرونی...
رویای انکه
با عشق ازدواج میکنم و بچه دار میشوم...
اما ناگهان همه چی تار شد و درد عمیقی در وجودم حس کردم
وقتی به خودم اومدم
رو زمین بودم.. پس یعنی از تاب افتاده بودم...
تا خواستم به خودم بیام بلند شم
دو تیله مشکی جلوی چشمانم قرار گرفت و سپس یک دست سفید و نورانی که برای کمک دراز شده بود...
اشک چشمانم را پاک کردم
نگاهی به چشمانش کردم و بلند شدم همراه کمکش
چهره زیبایی داشت...
چهره ای که ساعت ها میتوانستم در ان غرق شوم...
لبخندی زدم و گفتم +مرسی اقا پسر
پسره لبخندی زد و گفت_فکر کنم چشمت زدم!
متعجب گفتم+چشم یعنی چی؟
خندید و گفت_ببین دختر خانم از مامانم شنیدم وقتی از یه چیزی تعریف کنی و اون به چشمت بیاد و براش یه اتفاقی بیوفته یعنی چشمش زدی!
متعجب و گنگ نگاهش کردم که ادامه داد_پیش خودم ازت تعریف کردم گفتم چقدر زیبا تاب میخوری که ناگهان افتادی...
لبخندی زدم و گفتم+میای باهم بازی کنیم؟
لبخندی زد و دستمو گرفت و باهم دوییدیم.. دوییدیم سمت رویاها... خاطره ها...
چند سال بعد...
چند سالی از ان دوستی میگذشت... اما چه دوستی...
دوستی که وسط راه ول کرد!
دوستی که امروز میخواست داماد بشه و من ....
با جیق یه مشت تو اینه رو به روم زدم
درد شدیدی تو دستم احساس کردم و هرکدام از تیکه شکسته اینه مثل ترکش به یه جا خورد...
دستمو گرفتم که خونش نریزه و با همان جیق گریه میکردم...
از ته دل...
افتادم رو زمین
توی اولین باری که دیدمت...
چشمات یه نفرینی داشت...
نفرینی که زندگیمو سیاه کرد...
هیچوقت نمیبخشمت تو با زندگیم بازی کردی...
بلند شدم لباسای بیرونمو پوشیدم و کارت عروسیشو برداشتم و به سمت ادرسی که توی کارت بود رفتم
صدای کل و هم همه میومد...
صدای اهنگ زیاد بود و هرکس یه جور خوشحال بود...
پوزخندی زدم...
وارد تالار شدم...
همه یه جور بدی نگام میکردند و اکثرا اصلا من براشون مهم نبودم...
وقتی چشمام بهش افتاد...
دیدم که اون دختره رو چطوری بغل میکنه و میچرخونه...
سرم گیج رفت...
فهمیدم سقوطه اخر راهم...
افتادم رو زمین...
هیچی نفهمیدم و جلوی چشمام سیاهی رفت....
.....
چند سال بعد....
با صدای الارم گوشیم از خواب بلند شدم
و بی حوصله به سمت اشپزخونه رفتم و خوراکی دلارام رو تو کیفش گذاشتم و ابشو تو جای ابی کیفش گذاشتم و از خواب بیدارش کردم و سوار ماشین شدم و به سمت مدرسش راه افتادم...
تو راه دلارام نگاهی بهم کرد و گفت_مامان
لبخندی زدم و گفتم +جانم!
دلارام یکم با انگشتاش بازی کرد و گفت_تو تاحالا عاشق شدی؟
خشکم زد...
ماتم برد و به رو به روم خیره شدم
دیگه اشکی نداشتم بریزم...
امسال دختر اون میرفت کلاس هفتم...
با بغض سریع گفتم +نه عزیزم
دلارام سری تکون داد و دیگه هیچی نگفت
اما تو مغزم پربود از اون پسر بچه ای که با یه نگاه زندگیمو سیاه کرد و اخرش ازدواج کرد...
گناه من چه بود؟
گناه ما دخترا چیست؟؟؟
#حمایت_از_زن_ها_
میخواستم با این کتاب کوتاه بهتون یاد بدم هیچوقت هیچکس موندنی نیست!
پایان
فائزه محمدی