وداع با رویا
مقدمه
رویا ها نا تمامن
از یک تکه نان تا یک احساس به نام عاشقی میتوان تصور ساخت
این تصور ها رویان
یه جاهایی باید با رویا خداحافظی کنیم
مثلا وقتی یک رابطه عاشقانه پایان میابه!
دیگه باید با رویا سازی با اون خداحافظی کنی!
شروع داستان...
صدای خش خش برگ های پاییزی زیر قدم های سستش، تنها موسیقیِ این شهرِ فراموش شده بود. هر گام، یادآورِ خاطراتی بود که دیگر رنگی نداشتند. آسمانِ خاکستری، انعکاسِ دلِ بی قرارش را به رخ می کشید. انگار تمامِ دنیا با او قهر کرده بودند و او را در این سکوتِ سرد، تنها گذاشته بودند.
دیگر دلش نمیخواست حتی به خانه برود
میرفت... اما مقصد نداشت رفتنش!
کارت دعوت رو اورد جلوی صورتش
فندکی که در جیبش بود را در اورد و ان را روشن کرد و گرفت گوشه کارت....
کارت اتش گرفت...
وایستاد تا شعله اتش نزدیک دستانش بیایید
وقتی شعله اتش نزدیک دستانش شد کارت را روی زمین رها کرد!
کارت خاکستر شد!
اشک چشمانش بی وقفه میریختن
روی زمین افتاد
چند لحظه پیش را مرور کرد:
من دارم ازدواج میکنم رویا....
اومدم ازت اجازه بگیرم...
تنش مور مور شد!
هربار با یاداوری این جمله انگار یک سطل اب یخ روش خالی می شد!
اشک هایش را پاک کرد
به گل روی مزارش خیره شد.....
همان گلی که برای گرفتن اجازه خریده بود!
وقتی یادش امد تا یک ماه دیگر بهش سر نمیزند دلش خون شد!
زیر لب گفت
ما مرده ها هم با شما زندگی میکنیم...
من زندم...
زجه زد
منننن زنننندممممم
و بیشتر گریه کرد...