گوش کن، حتی اگر نمیشنوی!!!
کوزه ام را برداشتم
به سوی دشت رویاها رفتم به سمت جوب اب رفتم کوزه ام را در اب فرو کردم و مانند همیشه منتظر ماندم پر شود وقتی کوزه ام پر شد روی دوشم گذاشتم و شروع به راه رفتن کردم ۱۰۰متر جلو تر پسری را دیدم که پشتش به من بود! البته بهتر است بگوییم حوری ای از سوی بهشت! انقدر از پشت هیکلش زیبا و پسرانه بود که ادم محو ان هیکل میشد! دوست داشتم رویش را ببینم! کوزه ای کنار پاش بود که انقدر زیبا بود دوست داشتم ان را واسه ی خودم بردارم اما ناگهان گنجشکی به ان نوک زد و کوزه سوراخ شد عصبی گنجشک را فراری دادم...کوزه بخاطر اینکه سوراخ بود ازش اب میرفت اما چون پسر مشغول پر کردن اب بود نمیفهمید تصمیم گرفتم این موضوع رو باهاش درمیون بزارم یکم بهش نزدیک شدم صداش کردم
هی پسر! اما او برنگشت!!!! دوباره صدایش کردم اقای محترم! اما بازم او برنگشت! پشت سر هم چند بار صدایش کردم اما او برنگشت! اخر سر از این بی محلی هایش خسته شدم و داد زدم مثلا میخوای بگی خیلی پاکی! مثلا میخوای بگی با دخترا حرف نمیزنی! هی با توام و لگدی به پایش زدم! پسر برگشت! ....ماتم برد...این پسر گوهر خانم کلفت عزیزه خانم بود! همانی که هروز کتک میخورد و تاحالا چند بار در مریض خانه بستری شده بود! همانی که روزی عشقش را در دلم داشتم......در چهره اش تعجب را میشد دید! متعجب نگاهم کرد و انگار هیچی از حرفایم را نمیفهمید
اروم گفت:کاری داشتین خانم محترم؟
خندیدم و عصبی با داد گفتم:مرتیکه شیش ساعته دارم صدات میکنم اصلن برو بابا! به من چه!
به سوی خانه رفتم و اب را به مادرم رسوندم چند ساعتی گذشته بود که صدای داد و فریاد روستا رو پر کرده بود متعجب رفتم بیرون... همون پسری که دم جوب دیدم را دیدم که داشت زیر دست پای یک مرد کتک میخورد!
مرد سر پسر داد میزد و میگفت :کوزه ی عزیزه خانم رو سوراخ کردی مرتیکه نفهم فکر کردی من نمیفهمم...
پسر نه اخ میگفت نه اشک میریخت نه تقلا میکرد فقط به مرد نگاه میکرد که با نامردی تمام روی بدنش ضربه میزد...
دلم خیلی سوخت... جلو رفتم و با داد گفتم :اهای پیر مرد ولش کن! کوزه را ان سوراخ نکرد گنجشکی مزاحم در میان رود به ان نوک زد و سوراخ شد! پیرمرد لحظه ای دست از زدن پسر برداشت و نگاهی به من کرد و گفت:به تو ربطی نداره بچه ننه بابات بهت یاد ندادن تو مسائل خانوادگی بقیه دخالت نکنی؟! هااان؟ به پسر خیره شدم از صورتش خون میامد بدان توجه به پیرمرد دوییدم سمتش پیرمرد را پس زدم و افتادم کنار پسر تکه ای از لباسمو اوردم بالا و مشغول پاک کردن خون های روی صورتش شدم! پسر نگاهم میکرد نگاهی خسته و خنثی! انگار برایش عادی بود! ارام بهش گفتم:خوبی ؟اما جوابی نداد و گنگ نگاهم کرد! عصبی گفتم:پس چرا سخن نمیگویی الحمدالله لال هم که نیستی! پسر اروم گفت:من نمیشنوم شما چی میگین! من ناشنوا هستم! سقوط کردم! انگار از یک هواپیما با ارتفاع زیاد سقوط کردم! اشک در چشمانم نمید! قلبم نمیتپید!دلم ریخت! این پیرمرد نجس این همه وقت یک بیمار را شکنجه میکرد! کسی که هر ضرری به عزیزه خانم میزد فقط بخاطر ناشنواییش بود! ... یعنی من عاشق یک ناشنوا بودم و نمیدانستم؟ تو تقاص چیو داری پس میدی پسر؟ تقاص ناشنواییت رو؟ اشک هایم بی وقفه میریخت...بزور با درد نیم خیز شد تکه ای از پارچه لباسم را در دست گرفت و به سمت چشمانم اورد و اشک هایم را پاک کرد و اروم لب زد:گریه نکن... گریه ام شدت گرفت.. مادرش گوهر خانم تا دید پیرمرد دیگر پسرش را کتک نمیزند به گریه اش پایان داد و من و پسرش را تماشا میکرد!... پسر چشمانش قرمز شده بود با همان چشمان قرمز لب زد:خیلی دوست داشتم بیام خواستگاریت... چند وقتی بود که تو روستا زیر نظرت داشتم... اما همیشه میترسیدم... میگفتم چون کرم شاید پسم بزنی!!! اما حالا فهمیدم تو مرامت این حرفا نیست! با درد خندید و گفت :یه مسئلی هست میگه.. امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟متعجب نگاهش کردم که گفت:فردا دارم ازدواج میکنم با یه دختر ناشنوا مثل خودم! . . بعدش میریم رامسر.. یه ویلا کنار دریا... اونجا زندگی میکنیم...
و بعدش بلند شد....همانند او بلند شدم... با سرعت رفتم... بی توجه به صداهاش دور شدم... رفتم تو دشت... همان دشتی که در بچگی اسمش را دشت پروانه ها گذاشتم.. خنثی روی چمن ها دراز کشیدم و فقط به اسمان خیره شدم.
اشک ها میریخت و من کنترلی نداشتم...
وقتی برگشتی واسم از دریا بگو...
ازعشق میان بوته ها و دشت ها بگو...
از سختی های راه بگو...چی آخر این جاده بود که تو پی ان رفتی....
وقتی برگشتی با من از فردا بگو...
از دشت پروانه ها...بگو...
از سفر دورت برگرد....واست از دردهام بگم...از گریه ابرها بگم...از این من تنها بگم....