
در قلمرویی که مردم «خاطره» میخریدند، پیرمردی تنها یک «کوزهیِ خالی» میفروخت. هر که کوزه را میخرید، به جای پر شدن، خاطراتش یکییکی پاک میشد. جوانی که از گذشتهیِ سنگین رنج میبرد، کوزه را خرید و به خانه برد. وقتی صبح بیدار شد، خود را در اتاقی یافت که هیچ شیئی در آن آشنا نبود. او نه میدانست کجاست و نه اینکه کیست. اما در همان لحظه، احساس سبکی و آزادی کرد که هرگز تجربه نکرده بود. او فهمید که «خود» او، محصولِ خاطراتِ گذشتهاش بود، نه چیزی فراتر از آن. وقتی خاطرات رفتند، «خودِ» او هم از میان رفت و چیزی جز «حضورِ خالص» باقی نماند.
پنداموز فلسفی:
هویت، نه یک جوهرِ ثابت، بلکه یک «روایتِ مداوم» است که از انباشتِ خاطرات ساخته میشود. اگر خاطرات حذف شوند، هویت نیز محو میگردد. پس «من» بودن، در واقع «بهیادآوردنِ مداومِ» خود است.
داستان دوم: مرزِ آخر