
در شهری که دیوارها هر روز به سمتِ داخل حرکت میکردند، مردم عادت کرده بودند که زندگیِ خود را در فضایی کوچکتر و کوچکتر بسازند. روزی مردی به دیوار رسید و فهمید که دیگر جایی برای عقبنشینی نیست. او به جای فرار، به دیوار تکیه داد و آرام ماند. در آن لحظه، دیوارها از حرکت بازایستادند. او دریافت که «مرز»، نه چیزی بیرونی، بلکه «ترسِ» ما از تمام شدنِ فضاست. وقتی ترس رها شد، مرز نیز معنایِ خود را از دست داد.
پنداموز فلسفی:
مرزها و محدودیتها، اغلب نه از واقعیتِ بیرونی، بلکه از «ترسِ از عدم» زاده میشوند. وقتی ترسِ از «پایان» رها شود، محدودیتها نیز به خودیِ خود فرو میریزند.
ایا دوست دارید داستان های بیشتری منتشر بشن پس دنبال کردن یادتون نره