
من، محمد شورمیج ، با ریشههایی در فرهنگ مازندران و گیلان، سالهاست در حوزه موسیقی دستگاهی ایران و آواز اصیل فعالیت و مطالعه میکنم. همواره بیش از آنکه مجذوب ظاهر و هیاهوی هنر باشم، به ریشهها، معنا و نقش آن در شکلگیری هویت فرهنگی جوامع علاقهمند بودهام.
از نگاه من، موسیقی تنها مجموعهای از صداها نیست؛ بخشی از حافظه تاریخی و تجربه زیسته یک ملت است. به همین دلیل، موسیقی مازندران را نه صرفاً به عنوان یک سبک موسیقایی، بلکه به عنوان روایتی از فرهنگ، زبان، خاطره و زیست مردم این سرزمین میبینم.
این یادداشت تلاشی است برای نگاهی دوباره به جایگاه امروز موسیقی مازندران؛ موسیقیای که از یک سو بیش از هر زمان دیگری شنیده میشود و از سوی دیگر، نگرانیهایی جدی درباره فاصله گرفتن آن از ریشهها و کارکردهای اصیلش وجود دارد.
موسیقی مازندران این روزها با یک تناقض بزرگ زندگی میکند؛ صدایش بیش از گذشته شنیده میشود، اما ریشههایش کمتر از گذشته شناخته میشوند.
امروز ممکن است در خیابانهای تهران و استانهای دیگر در دورهمیهای مردم لر، بلوچ، ترک، کرد و فارس و یا حتی در محافلی که هیچ مازنی زبانی در آن حضور ندارد، آهنگی مازندرانی شنیده شود. این اتفاق از یک سو خوشحالکننده است؛ زیرا نشان میدهد موسیقی مازندران از مرز جغرافیا عبور کرده و به گوش مردمانی رسیده که شاید حتی معنای اشعار و واژههای آن را ندانند. اما از سوی دیگر، همین اتفاق ما را با پرسشی جدی روبهرو میکند: آیا آنچه امروز با نام موسیقی مازندران فراگیر شده، ادامه طبیعی ریشههای اصیل آن است یا تنها پوستهای خوشریتم و مصرفی از یک فرهنگ کهن؟
موسیقی اصیل مازندران از دل زندگی آمده است؛ از امیرپازواری ها ... از شالیزار، جنگل، کوه، دریا، کوچ دامداران، لالایی مادران، آیینهای روستایی، شادیها و سوگها. آوازهایی چون امیری، کتولی، طالبا، نجما و حقانی تنها چند نام از گنجینهای هستند که بخشی از حافظه تاریخی مردم مازندران را در خود نگه داشتهاند که مانند موسیقی دیگر نواحی ایران ارتباطی مستقیم با موسیقی دستگاهی ایران دارند .این موسیقی فقط برای سرگرمی ساخته نشده بود؛ روایت زندگی بود، زبان مردم بود، و گاهی حتی جای تاریخ مکتوب را میگرفت.
اما امروز پرسش مهمی پیش روی ماست: آیا رسالت موسیقی فقط این است که شنیده شود، دست به دست شود و در چند ثانیهی فضای مجازی مصرف شود؟ یا موسیقی، بهویژه موسیقی بومی، مسئولیتی عمیقتر دارد؟
به گمان من، موسیقی بومی فقط صدا نیست؛ حامل هویت است. اگر از آن تنها ریتم باقی بماند و زبان، خاطره، مقام، آیین و معنا حذف شود، شاید هنوز بشود با آن رقصید، اما دیگر نمیشود با آن یک فرهنگ را شناخت.مدرنیته در این میان نقش دوگانهای داشته است. از یک سو، شهرنشینی، مهاجرت، کمرنگشدن زبان مازندرانی، تغییر سبک زندگی و آموزشهای ناقص فرهنگی باعث شد بسیاری از نسلهای جدید با مقامها و روایتهای اصیل منطقه بیگانه شوند. از سوی دیگر، همین رسانهها، پلتفرمها و شبکههای اجتماعی امکان دادند که موسیقی مازندران از روستا و شهرهای شمالی بیرون برود و در سراسر ایران شنیده شود.پس مسئله این نیست که مدرنیته مطلقاً بد است. مسئله این است که ما با آن چگونه رفتار کردهایم. آیا از ابزارهای نو برای حفظ و بازآفرینی ریشهها استفاده کردهایم یا فقط اجازه دادهایم بازار، سلیقه عمومی را به سمت آثار سادهتر، تکراریتر و زودمصرفتر ببرد؟
این درد فقط مخصوص مازندران نیست. موسیقی اصیل ایرانی نیز سالهاست با همین مسئله روبهروست. ردیف، دستگاه، آواز، شعر کلاسیک و سنت بداههخوانی، سرمایههایی عظیماند؛ اما در برابر موج موسیقیهای به اصطلاح فستفودی و الگوریتمی، کمتر مجال دیدهشدن پیدا میکنند. بسیاری از موسیقیهای فولک جهان نیز چنین سرنوشتی داشتهاند: وقتی موسیقی از بستر طبیعی خود جدا میشود و تنها برای بازار بازطراحی میگردد، خطر این وجود دارد که اصالتش به «دکور فرهنگی» تبدیل شود.
در موسیقی گیلان، خراسان، کردستان، جنوب ایران و حتی در نمونههایی از موسیقیهای بومی جهان، همین چالش دیده میشود: چگونه میتوان موسیقی را به روز کرد، بیآنکه ریشه آن قربانی شود؟ چگونه میتوان جوان کم حوصلهترِ امروز را جذب کرد، بیآنکه گذشته را تحریف کرد؟یکی از دلایل فراگیر شدن موسیقی مازندران در سالهای اخیر، بیتردید جذابیت ریتم و ملودی آن است. انسان پیش از آنکه معنای واژهها را بفهمد، با ریتم، تکرار، فراز و فرود ملودی و رنگ صوتی ارتباط برقرار میکند. همانگونه که بسیاری از ما از موسیقی ترکی، عربی، اسپانیایی یا کرهای لذت میبریم، بدون آنکه زبان آن را بدانیم، بسیاری از غیرمازندرانیها نیز با حس موسیقی مازندران ارتباط میگیرند.
اما این همه ماجرا نیست. مازندران برای بسیاری از ایرانیان فقط یک استان نیست؛ خاطره است. سفرهای خانوادگی، جاده چالوس، بوی باران، دریا، جنگل، ویلا، بازارهای محلی، غذا، مه، رطوبت، خندههای جمعی و حتی خاطرات کودکی. وقتی موسیقی مازندرانی شنیده میشود، برای بسیاری از مردم تنها یک آهنگ نیست؛ دریچهای است به خاطرهای شخصی یا جمعی. شاید شنونده زبان را نفهمد، اما جغرافیای احساس را میشناسد.
از طرف دیگر، گاهی موسیقی در لحظههای اجتماعی ناگهان معنایی تازه پیدا میکند. یک اثر ممکن است در روزهای عادی تنها یک ترانه باشد، اما وقتی با یک شادی جمعی مانند حضور بانوان عزیزمان در استادیوم های ورزشی، یک پیروزی ورزشی، یک اعتراض معیشتی، یک مطالبه مردمی از جنس مدنی یا حتی یک اتفاق تلخ اجتماعی همراه میشود، از محدوده هنر خارج میشود و به نشانهای جمعی تبدیل میگردد. در چنین لحظههایی، مردم فقط موسیقی گوش نمیدهند؛ خودشان را در آن صدا پیدا میکنند.
این همان جایی است که موسیقی قدرتی فراتر از سرگرمی پیدا میکند. یک ریتم میتواند جمعیت را هماهنگ کند. یک ملودی میتواند خاطره بسازد. یک ترانه میتواند صدای نسلی شود که شاید زبان رسمی برای بیان احساس خود پیدا نکرده است.اما همین قدرت، مسئولیت هم میآورد. وقتی موسیقی بومی به پدیدهای فراگیر تبدیل میشود، باید از خود بپرسیم چه چیزی را با خود حمل میکند؟ آیا حامل فرهنگ، زبان و شأن مردم یک سرزمین است؟ یا فقط به ابزاری برای مصرف سریع، شوخیهای سطحی و هیجانهای زودگذر تبدیل شده است؟
از دید من نگرانی اصلی اینجاست. نه از شنیدهشدن موسیقی مازندران ناراحتم و نه با نوگرایی مخالفم. اتفاقاً هنر اگر نو نشود، میمیرد. اما نو شدن با بیریشه شدن فرق دارد. تنظیمِ تازه، سازبندیِ مدرن، ریتمِ امروزی و انتشار دیجیتال میتواند به بقای موسیقی کمک کند؛ به شرط آنکه هنرمند بداند از کجا آمده و چه چیزی را نمایندگی میکند. مشکل از جایی شروع میشود که آموزش و فرهنگسازی جدی وجود ندارد. وقتی جامعه موسیقی را فقط بهعنوان ابزار تفریح میشناسد، وقتی رسانهها کمتر به شناخت موسیقی نواحی میپردازند، وقتی مدرسه و دانشگاه سهمی جدی در آموزش ذوق، تاریخ هنر و فرهنگ شنیداری ندارند، طبیعی است که سلیقه عمومی آرامآرام تربیت نمیشود، بلکه هدایت میشود؛ آن هم اغلب به سمت سادهترین، فوریترین و پرفروشترین شکل ممکن.در چنین وضعی، جامعه بهظاهر آزادانه انتخاب میکند، اما در واقع انتخابهایش از قبل ساخته شدهاند. الگوریتم، بازار، رسانه و تکرار، ذائقه را شکل میدهند. نتیجه این میشود که موسیقی اصیل، کمکم دشوار، دور و خستهکننده به نظر میرسد؛ در حالی که شاید مشکل از موسیقی نیست، از گوشهایی است که درست تربیت نشدهاند. این همان استعمار پنهان ذائقه است؛ نه با زور، بلکه با تکرار. نه با ممنوعیت، بلکه با اشباع. آنقدر نمونههای سطحی و مشابه به گوش جامعه میرسد که شنونده فرصت آشنایی با عمق را از دست میدهد. در چنین فضایی، هنر از مسیر تعالی و شناخت، به مسیر مصرف و هیجان رانده میشود.
با این حال، نباید ناامید بود. موسیقی مازندران هنوز ظرفیت زندهشدن دارد. اگر امیری، کتولی، طالبا و دیگر مقامها فقط در آرشیوها و خاطره استادان باقی نمانند؛ اگر خوانندگان جوان به جای تقلید سطحی، ریشهها را بیاموزند؛ اگر تنظیمکنندگان مدرن به جای حذف هویت، آن را بازآفرینی کنند؛ اگر رسانهها و نهادهای فرهنگی به جای استفاده مناسبتی از موسیقی بومی، آن را جدی بگیرند، هنوز میتوان آیندهای روشن برای این موسیقی تصور کرد.راه نجات، بازگشت کورکورانه به گذشته نیست. همانطور که رها کردن کامل گذشته هم راه نجات نیست. موسیقی مازندران باید بتواند هم فرزند زمانه خود باشد، هم فراموش نکند که از کدام خاک برخاسته است.
امروز موسیقی مازندران در سراسر ایران شنیده میشود؛ این یک فرصت بزرگ است. اما اگر این شنیدهشدن با شناخت همراه نشود، ممکن است روزی برسد که همه آهنگهای مازندرانی را زمزمه کنند، اما کمتر کسی بداند امیری چیست، طالبا از کجا آمده، کتولی چه میگوید و للِهوا چرا چنین غم شیرینی در خود دارد.
و آن روز، موسیقی مازندران شاید مشهورتر و موثرتر از همیشه باشد؛ اما نه لزوماً زندهتر از گذشته.
محمد شورمیج
خرداد 1405