
کتاب پاییز آمد خاطرات زندگی خانم فخرالسادات موسوی، همسر شهید احمد یوسفی است. روایت داستان از کودکی فخری خانم در خانهای حیاط دار در شهر مشهد شروع میشود. مادرش لعیا خانم، زنی بسیار منظم و خانهدار است که در تربیت دخترانش حساسیت بالایی دارد. پدر خانواده، سید ضیا، ارتشی است و همین موضوع باعث علاقه شدید فخرالسادات به نظامیگری و لباس نظامی میشود. مهاجرت خانواده موسوی به زنجان شروع فصل جدیدی از اتفاقات مهم زندگی این خانواده، به ویژه علاالدین تنها پسر خانواده و فخرالسادات میشود. برادر بزرگتر فخری در دانشگاه، با تفکرات انقلابی دست به فعالیت علیه رژیم شاه میزند و توسط ساواک بارها بازداشت میشود. در همین میان فخرالسادات نیز با تفکرات انقلابی برادر، آشنا میشود و پا در مسیر مبارزات میگذارد. حضور پای منبر علما، پخش اعلامیههای امام و شرکت در تظاهراتها فعالیت مدام این خواهر و برادر شده بود. پس از پیروزی انقلاب فخرالسادات به ارتش بیست میلیونی میپیوندد و در ابتدا آموزش میبیند و در ادامه در سن نوجوانی به آموزش دهنده دوره امدادگری و آشنایی با سلاح و تخریب و ... تبدیل میشود. فعالیتهای بسیجیوار فخرالسادات باعث میشود نظر فرمانده بزرگ احمد یوسفی را به خود جلب کند و برای خواستگاری از او پا پیش بگذارد. سیدضیا که خود ارتشی بود و سختی زندگی نظامیان را دیده بود، با این وصلت مخالفت میکند اما انگار این دو جوان انقلابی تصمیم خود را گرفته بودند و در این راه تنها نبودند. علاالدین که بسیار موافق این وصلت بود به هر طریقی خانواده را راضی نمود و در نهایت، آقای هاشمی برایشان عقد محرمیت را جاری میکند. ازدواج با احمد، از فخرالسادات پرشور، یک زن مقاوم و صبور میسازد. زندگی ساده اما عاشقانهشان سرشان میشود از محبت و خنده و دلبریهای گاه و بیگاه. پسرشان که به دنیا میآید، احمد پا در رکاب خدمت به خانواده میگذارد و وظیفه رفت و روب و آشپزی را هم گردن میگیرد. کتاب پاییز آمد با روایت داستان زندگی این زوج، بیانگر لحظاتی است که در کنار این سختیها و خوشیها، عشق و فداکاری در دلهایشان رشد میکند. فرماندهای که در سپاه همه او را به ابهت و جدیت میشناسند، در خانه اما مهربانتر از آن است که بگذارد کهنه کودک را فخری خانم بشوید و همیشه خودش دست به کار میشود. برخلاف برخی از حزب اللهیهای اطرافشان، احمد همیشه فخرالسادات را تشویق به فعالیت در اجتماع میکرد تا جایی که حتی یک شب به فخری وظیفه محافظت از خانه و خانواده یکی از مسئولین را میدهد.
روزهای جنگ است و خبر شهادت دوستانشان یکی پس از دیگری میآید و قلب این زوج مکتبی را به درد میآورد. هاجر که به دنیا میآید میشود دنیای پدر، برق چشمان احمد بعد از هربار در آغوش کشیدن دختر نوزادش را میشد از فاصله زیاد هم دید اما چه بگویم از دست تقدیر که هاجر شبیه پرندهای خوش صدا بر شاخه زندگی احمد و فخری نشست و خیلی زود پر کشید و رفت. زمزمههای اعزام احمد به جبهه همه خانه را متحیر کرده بود، اما چاره چیست؟ احمد برای دفاع از دین و انقلاب و کشورش لباس پاسداری به تن کرده بود نه برای کسب یک شغل. احمد میرفت و قلب فخرالسادات نیز با او پرواز میکرد. نامههای مداوم که رد و بدل میشد رد پای خاطرات خوشی را در ذهن فخرالسادات و علی کوچولو میگذاشت. محسن پسر دومشان به دنیا آمد و انگار دیگر احمد رسالتی در این دنیا ندارد و خیلی زود رفت و با دستانی بریده برگشت.
گلستان جعفریان متولد 1352 در شهر مقدس مشهد است که بعدها به کرج مهاجرت نموده است. جعفریان به مدت دو سال معاون پژوهش دانشگاه علوم انتظامی بوده و با روزنامههای قدس و خراسان، دوهفته نامه کمان (دفتر ادبیات و هنر)، موسسه روایت فتح (بخش تحقیق)، بسیج جامعه پزشکی و ماهنامه سوره همکاری داشته است. جعفریان را با آثارش در زمینه ادبیات پایداری و مقاومت میشناسند و اولین تالیف او کتاب چنده لا تا جنگ بوده است. از دیگر آثار مهم وی میتوان به داستان بلند زندگی امیر سرلشکر شهید «حسن آبشناسان»، چهار فصل کوچ، چه زود بزرگ شدیم (خاطرات شهر جنگی)، پاییز آمد از نشر سوره مهر و تیک تاک زندگی اشاره کرد. خانم جعفریان در اسفند 1402 در گردهمایی بانوان نویسنده به مناسبت هفتمین سالگرد تاسیس باشگاه ادبی بانوی فرهنگ، به عنوان بانوی برگزیده فرهنگ سال معرفی شد.
احمد یوسفی فرمانده واحد مهندسی، رزمی سپاه ناحیه زنجان بود که در سال 1335 در زنجان متولد شد. پدر وی به کار آزاد مشغول بود. او در سال 55 بعد از ترک تحصیل به خدمت سربازی میرود و بعد از بازگشت در مدرسه شبانه مدرک دیپلم خود را اخذ مینماید. در سالهای منتهی به انقلاب اسلامی با شرکت در مراسمات مذهبی و سخنرانیهای علمایی همچون شهید مدنی با تفکرات انقلابی حضرت امام خمینی(ره) آشنا شده و پا در این مسیر میگذارد. او در زمان جنگ در قسمت ستاد سپاه فعالیت میکرد، همیشه از این میترسید که جنگ تمام شود و او از قافله دوستان شهیدش باز بماند. او بعد همسر شهید یوسفی، خانم موسوی در خاطرهای از شهید بیان میدارد که در آخرین سفر خانوادگیشان به مشهد، احمد با حالی منقلب از امام رضا(علیهالسلام) طلب رزق شهادت میکند و در نهایت احمد یوسفی در ۶ مهر ۱۳۶۵ در ماه محرم در ارتفاعات لاری بانه ، به علت اصابت ترکش توپ به تمام بدن به شهادت رسید و خانواده یوسفی ، دومین شهید خود را به انقلاب اسلامی تقدیم کرد.
رهبر معظم انقلاب پس از مطالعه کتاب پاییز آمد در آذر 1401 متن تقریظی بر این اثر ارزشمند نگاشتند که طی مراسمی در ۲۹ مهر ۱۴۰۳ با حضور خانوادههای معظّم شهدا، نخبگان و اندیشمندان، فعالان فرهنگی، هنرمندان، طلّاب و دانشجویان رونمایی شد.
متن تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی:
عشقی آتشین، عزمی پولادین، و ایمانی راستین چهرهنگار زندگی این دو جوان است که با نگارشی زیبا و رسا در این کتاب تصویر شده است. این نیز از همان روایات صادقانه است که شنیدن و خواندن آن امثال این حقیر را خجالتزده میکند و فاصلهی نجومیشان با این مجاهدان واقعی را آشکار میسازد.
جاده کولاک بود؛ برف می بارید. احمد مجبور بود آهسته رانندگی کند. هیچ حرفی بینمان ردوبدل نمیشد. هر دو معذب بودیم. فقط گاهی می گفت: «سردت نشود. می خواهی پتو را بکش روی خودت. از لای درز در ماشین سوز سردی به زانوهایم می خورد. پتو را کشیدم روی پاهایم. احمد همان بارانی سبز بلندی که اولین بار آمده بود مدرسه ما برای سخنرانی، تنش بود. چقدر آن بارانی را دوست داشتم. چقدر به احمد می آمد. دیگر من و او تنها بودیم و میرفتیم تا زن و شوهر بشویم. یادم آمد همان اولین بار که احمد را دیدم چقدر از او خوشم آمد. آن بارانی سبز بلند، آن ریش مجعد خرمایی رنگ و آن چشمان روشنش به دلم نشست. تا آن زمان پاسدارهای زیادی دیده بودم در دوره های جهادی با برادران پاسدار و بسیجی کار کرده بودم اما به هیچ کس آن حس را نداشتم. آن قدر احمد به نظرم قوی جدی و کامل می آمد که مطمئن بودم باید متاهل باشد و به همین دلیل یک لحظه به خودم حق نمی دادم به او فکر کنم. حالا از پشت نگاهش میکردم و با خودم میگفتم: «من همان اولین بار که تو را دیدم و حس چریکهای فلسطینی در ذهنم زنده شد، عاشق تو شدم و چقدر خوش شانس هستم که خودت آمدی خواستگاری ام، بدون اینکه من خودم قدم جلو بگذارم.»