این روزها دیگر چیزی برای چنگ زدن باقی نمانده، اگر فرض کنیم همچنان میلی به چنگ زدن مانده باشد.
حتی انگیزه یا تمایلی ندارم، که وصل شدن اینترنت و دیدن اخبار بخواد هیجان زدهام بکنه. دیگه چی رو میخوام ببینم؟ چی رو میخوام بدونم؟ وقتی واقعیت رو با لمس کردم.
قبلا در رابطه با اینکه یسری از افراد مهاجرت میکنن و همچنان نزدیکانشون تو ایرانن یه جایی خونده بودم که میگفت:
"خوشحالی مثل تلفن همراهه. اگه تو تلفن همراه داشته باشی ولی رفیقت یا هرکس دیگهای نداشته باشتش، دیگه بدرد نمیخوره. به کی میخوای زنگ بزنی؟"
خنده داره که الان تو ایران تو وضعیتی هستیم که انگار دو بار(ضربدر دو/با شدت دو برابر) تلفن همراه نداریم.
سرم رو اکثرن تو چند روز اخیر با یه کار شخصیم پر کردم. با خودم میگفتم کاش میتونستم راجب فلان چیز بخونم که یهو یاد ویرگول افتادم. مثل اینایی که تو لباس قدیمیشون اسکناس پیدا میکنن. نه که حالا چیز خاصی باشه، ولی خب کنجکاو بودم بیام ببینم کار میکنه آیا اصن؟ و بطرز عجیبی مثل اینکه داره کار میکنه اینجا.
این اولین باریه که تو ویرگول مینویسم. اما امیدوارم آخرین نوشتههای هممون باشه که لابلاش احساسات بدمون جا خشک کرده.
به امید روزهای بهتر❤️