این ضربالمثل مرسومی است که میگویند: "موش بیرونی را توان مهار کردن؛ ولی درونیرا نشاید".
گرچند هدف هر دو پدیده استعمار و استثمار تقریبا یکسان است؛ که آن به سلطه درآوردن انسان کمزور بواسطه پرزور را در بر میگیرد. لیکن استعمار که به معنای سطله خارج به داخل و بردهساختن یک ملت [کمتوان] توسط ملت [قدرتمند] است، بدتر از استثمار که به معنای بهرهکشی، حبس و توقیف پارهی از ملت [کمزور] توسط بخش دیگر همان ملت [پرزور] در داخل یک جغرافیا است، نیست.
چرا؟ چون استعمار بنابر استناد تاریخ جامعهشناسی دولت_ ملتها عمر درازی نداشته، و ندارد. زیرا با گذشت زمان ملتی برده نفوذ و سرداری ملت بیگانه را بر خود نمیپذیرد و در درازمدت رفتهرفته با اعتراض، شورش و انقلابها بساط آنرا از مملکت برمیچینند. مصداق آن انقلاب آمریکا و استقلالطلبی بخش اعظم کشورهای پسا نشنالیسم [همچون افغانستان] است.
اما استثمار چنانکه گفتیم، از داخل به داخل و بهرهکشی بخش [و یا اکثریت ملت] توسط گروه اشرافی و الیگارشی همان ملت است که قدرت را در قبضه خود درمیآورد و با تاکید بر تمرکز قدرت، دست اکثریت را از سیاست کوتاه میکند. این پدیده را از آنرو بدتر از استعمار میدانیم که در آن قدرت به صورت مورثی و گروهی و ساختاری و حزبی و قومی منتقل میشود.
یک قبیله برای سالیان متمادی جامعه را اسیر و برده میکند؛ طوری که این بردگی روح ملتِ جدابافته از قدرت را تسخیر میکند و جرأت هرگونه تحرک را از آنها میگیرد. این یعنی با مرگ یک خان، خانزاده قدرت آنرا میگیرد (استثمارگر)؛ و با مرگ یک دهقان، دهقانزاده پیشهی آنرا به پیش میبرد (استثمار شده).
از مثال متبارز آن میتوان به استثمار طبقه کارگر توسط طبقه بورژوا (در گذشته) و یا حکومتهای دیکتاتوری و دینسالار (معاصر) اشاره کرد.
میرسد؟!