مدرسه، زندان است یا هتل؟ مسئله این است!

شاید نویسندگان مشهوری چون ساموئل آر.دیلنی، شرلی جکسون، فرن لبوویتز و سایر نویسندگان مشابه نسبت به مدرسه یا دانشگاه دید روشنی نداشتند. خب من هم نداشتم. البته این "نداشتم" اکنون باز هم با تمام تنفری که از قبل در ارتباط با مدرسه در ذهنم حاکم است، تا حدودی به "دارم" تبدیل شده.

دیوارهای سفید سنگی یا گچی که بیشتر شبیه دیوارهای یک بیمارستان بودند تا مدرسه، پنجره هایی با میله های فولادی و فلزی مانند پنجره های یک زندان بودند تا مدرسه و ناظم بد خلق احمقی که گاهی در وسط حیاط مدرسه در زنگ های تفریح می ایستاد و با یک قطعه شیلنگ یا خط کش چوبی به بچه زور می گفت. البته گاهب هم بالای پله های ورودی ساختمان مدرسه در حیاط می ایستاد و از همان بالا پشت میکروفون دانش آموزان را تهدید می کرد و گاهی هم به توپ فحش می بست‌.

اکنون دیگر همه چیز که نه، اما‌ خیلی چیزها تغییر کرده است. اکنون یه خاله انقزی در مقابل درب مدرسه منتظر کودکان کلاس اولی است و آن ها را از خودروی پدر مادرشان پیاده می کند. لبخند میزند و صبح بخیر می گوید‌. آن کودک پیاده می شود و وارد مدرسه می شود.

داخل ساختمان زرق و برق هایی از نقاشی دانش آموزان، پرچم کشور و عکس های زیبایی از طبیعت کشورمان وجود دارد. دیگر خبری از آن ناظم نادان و ابله نیست و در حمایت از دانش آموزان شاید به زودی استفاده از خط کش فلزی هم ممنوع شود.

همه چیز بهتر شده و من و امثال من گرفتار و قربانی تنها رفتارهای اشتباه آدم هایی شدیم که زندگیمان را تحت تاثیر قرار داده اند.