امشب می تونست بهتر باشه!

سلام دوستان امیدوارم یلدای زیبایی را پشت سر گذاشته باشید



شب یلدای ما که کوفتمان شد!

دیشب در نوشته یک خاطره از شب یلدا + یک نکته مهم خاطره ای از یکی از شبهای یلدایم را تعریف کردم و در مورد این صحبت کردم که یک عده در مهمانی ها شروع می کنند به بحث های داغ سیاسی و مهمانی را به کام بقیه تلخ می کنند

امشب با خاله ها و دایی ها به منزل مادربزرگم رفته بودیم به امید گذراندن شب یلدایی زیبا اما...

اما متاسفانه دو نفر از همان مهمانی خراب کن هایی که بحث سیاسی می کنند در آنجا بودند و همین حضور آن ها کافی بود تا در مهمانی که قرار بود شاد باشیم حالمان کمی گرفته شود.


داستان از این قرار است:

زمانی که وارد خانه مادربزرگ شدیم دیدم بساط کامپیوتر و بازی pes به راه است و همه سرگرم آن هستند

خوشحال شدم گفتم خداروشکر امشب صحبتی از بحث های سیاسی نمیشه.

چند نفر بودیم وبه نوبت دو به دو باهم رقابت می کردیم تا اینکه دیدم پسرخاله ام که 15 ساله است، بازی نمی کند اما چهره اش نشان می داد که تشنه این است که بازی کند اما گویا مانعی برسر این کار بود

رو کردم به پسرخاله ام و به او گفتم: محمد جواد چرا بازی نمی کنی؟.

تا آمد پاسخ بدهد که : راستش....در همان حال، پدرش(شوهر خاله ام) که در حال بازی کردن بود گفت نه بازی نمی کنه

من هم که کمی پررو تشریف دارم و البته زیاد از شوهر خالم خوشم نمیاد با تعجب گفتم: اون وقت مگه آقا محمد جواد خودشون زبون ندارن؟!

شوهر خاله با لحن بلندی گفت: ایشون ( پسرخاله ام) یک شنبه امتحان دارن اجازه ندارن بازی کنن

من از رو نرفتم و در جواب گفتم: اما چرا خودتون بازی می کنین خب اون هم هوسش می کنه بازی کنه به قول شاعر رُطَب خورده کِی کُند منع رطب؟

اون هم در جواب گفت: روی مغزش تاثیر می گذاره و نمره اش کم میشه!

من هم زیرلب و آرام گفتم: همین کارا رو می کنین که بچه ها از درس و مدرسه فراری اند وشبها کابوسش رو می بینن.

و ساکت شدم چون پاسخی برای تنوجیه او نداشتم.


بازی تمام شد و سفره شام را پهن کردند.

اما دونفر از اقوام که اتفاقا هر دوی آنها شوهر خاله هایم بودند(یکی شان بابای محمد جواد بود) شروع کردند به بحث سیاسی.

اما ای کاش با بحث های سیاسی، راضی می شدند. بحث را به مذهب و مشکلات اجتماعی و... رساندند و اگر کسی اعتراضی می کرد آنقدر بد جوابش را می دادند که گویی ارث پدرشان را خورده!

بحث هایشان به سمت توهمی شدن کشیده شد: یکی شان آینده را پیش بینی می کرد و آنقدر با اطمینان این کار را می کرد که انگار از آینده به اینجا سفر کرده است

یکی از حرفهایشان که خیلی عجیب بود در مورد یکی از بزرگترین شخصیت های سیاسی کشور که چند سال پیش فوت کرده بود و از قضا شوهر خاله هایم با افکارش مخالف بودند و او را مانند دشمن خود می دانستند، دست از سر مرده اش هم برنداشتند.

یکی از شوهر خاله ها با قطعیت تمام گفت: مثل روز برام روشنه که فلانی (همان شخصیت سیاسی) نمرده و ادا مرده هارو در آورده و معلوم نیست کجا خودشو قایم کرده و می خوان در آینده چه فتنه ای به پاکنن!


بحث هایشان حال همه را گرفته بود و همه به آن ها اعتراض می کردند

من که چند دقیقه ای سرم را با گوشی موبایلم بند کردم و بعد با صدای پدرم از جا پریدم که گفت: محمد، از مامانت بپرس ببین حاضرن که بریم؟

من هم از خدا خواسته رفتم و این پیام را به مادر گرامی ابلاغ کردم و ایشان گفتند 10 دقیقه دیگه بریم

در همین بین چند نفر دیگر از مهمانان که منتظر بودند یکی پیشقدم بشود و با بلند شدن ما آنها هم بلند شدند و رفتند به خانه هایشان و از چهره همه شان می شد این این را خواند که حالشان خراب شده از بحث های این دو آدم بی فکر حال خراب کن.


به نظرتون چه طور میشه با این آدمهای سمی برخورد کرد؟


ممنون از توجهتون