سه نون!

سلام دوستان عزیزم

در نوشته امروز می خوام یکی دیگه از خاطه هامو تعریف کنم که البته خیلی چیز ها ازش یادگرفتم



چند ماه پیش رفته بودم ساندویچی

بعد از اینکه سفارش ساندویچ مورد نظرم را دادم یک میز و صندلی خالی پیدا کردم و روی آن نشستم و تا آماده شدن ساندویچ، سرم را به گوشی موبایل گرم کردم



بعد از چند دقیقه خانم و آقای خیلی باکلاس و به اصطلاح سانتی مانتال وارد آنجا شدند

خیلی باکلاس صحبت می کردند و برای همین موبایلم را در جیبم گذاشتم و به آن ها توجه می کردم و در ذهنم سعی می کردم مثل آن ها حرف بزنم!

مرد بعد از مشورت با صدای آرام با خانمش (فکر کنم خانمش بود اصلا به من چه!) به سمت پیشخوان ساندویچی رفت

تا اینجا همه چیز تقریبا معمولی بود اما از اینجا به بعد اتفاق جالبی افتاد

مرد با لحن خیلی مودبانه ای به مسئول دریافت سفارشات گفت: آقا بیزحمت یه ساندویچ بزار نصفش خوراک باشه نصفیش همبرگر و تا جایی هم که جا داره نون بزار فکر کنم سه نون کافی باشه

من و بقیه دهانمان باز مانده بود. آخر این چه سفارشی بود

من با خودم گفتم این یارو چقدر اسکوله! (لحنم بد بود من را ببخشید!) خوب مثل بچه آدم دوتا ساندویچ می گرفتین و کوفت می کردین و این همه سختی نمی کشیدین ( می دانم قضاوت نابجا کردم)

به نظرم احتمالا اکثر کسانی که آنجا بودند مثل همین چیزهارا باخودشان زمزمه کردند

چون واقعا سفارش عجیبی بود


چند روز گذشت و من موضوع ساندویچی را فراموش کردم

درحال وب گردی بودم و زمانی که به خودم آمدم دیدم در حال خواندن یک مطلب در مورد "مدیریت تعارضات" هستم

در این متن می گفت هیچ کدام از ما شبیه هم نیستیم و هرجا دونفر آدم باشند قطعا آنجا تعارض و اختلاف نظر وجود دارد خصوصا میان زوجین

در جای دیگر متن نوشته بود تعارضات بد نیستند اما ما باید برای ارتباط بهتر بادیگران با راه های خلاقانه این تعارضات را مدیریت کنیم

و درادامه چند راه خلاقانه معرفی کرده بود


زمانی که این متن را خواندم یاد آن خانم آقای باکلاس و سانتی مانتال در ساندویچی افتادم و بابت قضاوتی که کردم خودم را به بار سرزنش گرفتم

حسابی ذهنم شروع به خارش کرده بود: محمد تو چقدر خنگی حتما این خانم و آقا داشتن یه روش خلاقانه برای مدیریت تعارضاتشون امتحان می کردن

به نظرم یک درس بزرگ در همان سفارش ساندویچ عجیب و ساده آن خانم و آقا، نهفته بود

و آن درس این است که آن دو سعی نکردند تا نظر خود را به دیگری تحمیل کنند مثلا خانم یا آقا به آن یکی می توانست بگوید تو باید مثل ساندویچ من بخوری ( اتفاقی که مشابهش را در خانواده های زیاد می بینیم)

نه تنها خودشان را تحمیل نکردند بلکه نظر یکدیگر را پذیرفتند و با این حال گفتند بیاییم و این اختلاف نظر را کنارِ هم بگذاریم

یعنی درسته ما اختلاف نظر داریم ولی با این روش خلاقانه یعنی نصف کردن ساندویچ به هم نزدیک تر هستیم و همو دوست داریم!

در یک کلام آن ها اختلاف نظر و تعارضاتشان را پذیرفتند و سعی نکردند نظر خود را به دیگری تحمیل کنند و سعی کردند به هم نزدیک بشوند.


خلاصه من یک نکته مهم از این خانم و آقا یادگرفتم و آن ها به شکلی حرفه ای در حال مدیریت تعارضشان بودند در حالیکه شاید خودشان از این موضوع خبر نداشته باشند


ممنون از توجهتون


شب و روزتون فوق العاده