پیراشکی با سوپ

سلام دوستان

خیلی خوشحالم که دوباره اینجا هستم

نوشته ای که می خوام بنویسم یک خاطره از ته ذهنم هست

امیدوارم براتون جالب باشه



چند سال پیش ساعت حدود 11.30 شب

هوا بارانی بود

کنارخیابان ایستاده بودم تا تاکسی بگیرم و به خانه برگردم

یک پراید مشکی جلوی پایم ترمز زد و سوار شدم

من عقب نشسته بودم و یک آقای مسن هم جلو نشسته بود

به چهار راه بعدی که رسیدیم خانم و آقایی جوان و باکلاس سوار ماشین شدند

من به سمت چپ صندلی عقب رفتم و سمت راستم آن آقا و کنارش هم خانمش نشسته بود

یک هو آن خانم شروع به صحبت کرد

آن خانم با شوهرش می گفت:

-هفته دیگه تولد ساریناست ( سارینا دخترشون بوده) و هنوز هیچ کاری نکردم

شوهر گفت: خوبه پس تا دوروز دیگه مبلهای جدیدمون هم میرسه

-وای نه اگه دوستای سارینا بیان حتما روی مبلهامون شلوغ کاری می کنن و خراب میشه

شوهر: حالا می خوای چیکار کنی؟

-نمیدونم شاید فقط دوستای صمیمی شو دعوت کردم

شوهر: برای غذا و پذیرایی می خوای چیکار کنی

-وای! خوب شد گفتی، تو فکرم بود پیراشکی درست کنم ولی پیراشکی تنها کمه باید یه چیز دیگه هم کنارش باشه

شوهر: مثلا چی؟

-والا نمیدونم فقط می گم پیراشکی تنها کمه اما نمی دونم کنارش چی باید باشه

من در همین حین که در حال گوش دادن به صحبت های خانم و آقا بودم، داشتم به موضوعی فکر می کردم.

نمی دانم چه شد که ناخودآگاه، با صدای نسبتا بلندی خطاب به آن خانم گفتم: خُب کنار پیراشکی سوپ درست کن! (چون من آدم خجالتی هستم و این حرفی که زدم برام عجیب بود)

ناگهان انگار همه چیز واستاد

آن خانم و آقا هم ساکت شدند و برای یک دقیقه سکوت برقرار شد

به خودم آمدم، گفتم الآنه که دعوا بشه، آخه محمد این چه حرفی بود که زدی؟ الان از ماشین پرتت می کنن پایین

یکهو صدای آن خانم بلند شد و با لحنی که به شادی می زد گفت:

این آقا راست می گه، سوپ درست کنیم خیلی خوب میشه، چرا به فکر خودم نرسید

شوهرش: آقا دمت گرم زن مارو از بلاتکلیفی نجات دادی

راننده و آن آقا که صندلی جلو نشسته بودند یواش از خنده ریسه می رفتند



به مقصد که رسیدم و خواستم حساب کنم شوهر آن خانم اصرار کرد که پول تاکسی من را حساب کند

من خیلی خوشحال بودم

تا قبل از آن اتفاق ، روز خوبی برایم نبود اما همین اتفاق متفاوت باعث شد آن روز خوب تمام شود


مرسی از توجهتون