ویرگول
ورودثبت نام
محمد شمس
محمد شمسعلاقه‌مند به نوشتن و تولید محتوا
محمد شمس
محمد شمس
خواندن ۴ دقیقه·۲۴ روز پیش

سیر کوتاهی در سقوط آلبر کامو

پاراگراف آغازینِ کتاب سقوط از آلبر کامو، با ترجمه‌ی جناب کاوه میرعباسی، انتشار یافته در نشر چشمه

جناب آقا، می‌توانم، بدون آن که مزاحم تان شوم، کمک تان کنم؟ نگرانم مبادا نتوانید منظورتان را به گوریل مُفَخَمی که صاحب اختیارِ این دم و ستگاه است حالی کنید.

راستش جز هلندی زبانِ دیگری بلد نیست. اجازه دهید به نیابت از شما سفارش بدهم، وگرنه محال است بفهمد که شما یک لیوان جین می‌خواهید. آهان، اگر اشتباه نکنم، متوجه منظورم شد؛ از سر تکان دادنش می‌شود حدس زد خیال دارد درخواستم را انجام دهد. در واقع دست به کار شده، اما با شتابی عاقلانه و بی‌عجله. شانس آوردید غرولند نکرد. اگر خوش نداشته باشد مشتری را راه بیندازد، همین که غرولند کند کافی است: دیگر کسی به او اصرار نمی‌کند. جانوران تنومند این امتیازِ ویژه نصیب‌شان شده که، به دلخواه، خوش خلق یا بدعنق باشند. دیگر رفع زحمت می‌کنم، حضرت آقا؛ خوشحالم که به دردتان خوردم. باز هم ممنونم و اگر مطمئن باشم وبال گردن نیستم با کمال میل می‌پذیرم. واقعاً لطف دارد. خب لیوانم را می‌گذارم کنارِ لیوان شما.

  • گوریل مُفَخَم (مفخم: محترم)

  • دم و دستگاه

  • به نیابت از

  • دست به کار شدن

  • شتابی عاقلانه و بی‌عجله

  • غرولند کردن

  • تنومند

  • بدعنق

  • وبال گردن بودن

همین عبارات و ترکیبات بالا از دلایلی بودند که خیالم را از بابت ترجمه راحت کردند.

در ادامه در یک پاراگراف دیگر از بخش اول کتاب می‌خوانیم:

می‌دانستید در روستای کوچک‌مان، در یک اقدام تنبیهی، افسری آلمانی مؤدبانه از زن سال خورده ای درخواست کرد بین دو پسرش که جزء گروگان‌ها بودند یکی را برگزیند تا تیربارانش کنند؟ آن یکی؟ نه، این یکی. و طرف را بردند. ذهن مان را زیادی با این قضیه مشوش نکنیم، اما جناب آقا، باور بفرمایید نباید احتمال غافلگیری را دست کم گرفت.

آدم خوش قلبی را می‌شناختم که با بدگمانی ابداً میانه نداشت. صلح طلب و آزادمنش بود و به انسان‌ها و جانوران یکسان محبت می‌ورزید. بی تردید می‌گویم: در پاکیِ روان بی همتا! خب، در ایام آخرین جنگ‌های مذهبی در اروپا، به روستا پناه برده بود. بر در منزلش نوشته بود «اهل هر کجا هستید، بفرمایید داخل، قدم‌تان روی چشم». تصور می‌کنید چه کسانی این دعوت محبت آمیز را پذیرفتند؟ یک مشت شبه نظامی که آن جا را خانه‌ی خودشان می‌دانستند وارد شدند و شکمش را دریدند.

و باقی کتاب نیز این شخصیت اصلی داستان، که طبق گفته‌ی خود، «ژان باتیست کلامانس» نام دارد، یک بند حرف می‌زند. می‌گوید و می‌گوید. اما در میان همین حرف ها داستان به مثابه‌ی یک پازل برای ما قطعه قطعه روشن می‌شود.

نکته‌ی جالبی که بنده از پاراگراف‌های این داستان یافتم، این بود که انگار میان هر پاراگراف با پاراگراف قبلی و پاراگراف بعدی آن پاراگراف، یک نوع اتصال زنجیروار وجود دارد. بعید می‌دانم کسی این کتاب را بخواند و در یک بخش خاص، بتواند دو پاراگراف غیر متصل که ارتباطی میان شان وجود نداشته باشد، پیدا کند. به بیان دیگر، می توان گفت در هیچ کجای داستان، موضوع به طور ناگهانی عوض نشده است و بحث به نرمی می چرخد. اصلاً این همه حرف مرتبط زدن خود کار سختی به حساب می‌آید، چه رسد به آن که داستانی همه در این میان نهفته باشد.

خواندن این کتاب در مرتبه‌ی اول ممکن است سخت به نظر برسد. با وجود کوتاهی آن، متن تا حدودی سنگین به نظر می‌رسد. اما وقتی این کتاب را برای بار دوم می‌خوانیم، دیگر خبری از آن سنگینی نیست. انگار در حال شنیدن حرف های یک دوست باشیم که دارد همزمان هم دیدگاه های خود را راجع به موضوعات مختلف بیان می‌کند و هم داستان زندگی خود را.

یکی از ویژگی هایی که مرا به خواندن این کتاب مشتاق کرد، دو مخاطبه بودن کتاب به طور همزمان است. گویا شخصیت ژان باتیست کلامانس به طور همزمان، هم دارد با یک شخصیت ناشناس که در پیاله فروشی‌ای در آمستردام - و بعداً در مکان هایی دیگر - حرف می‌زند، و هم گویا ما خوانندگان کتاب را مخاطب قرار داده است و در حال حرف زدن با ما نیز هست.

اما پس از خواندن کتاب، مهم ترین ویژگی ای که بنده به شخصه در این کتاب یافتم، نه شیوه‌ی داستان گویی متفاوت آن بود و نه این دومخاطبه بودن صحبت های «ژان باتیست کلامانس» به طور همزمان. بلکه این تأثیر عمیقی بود که در ذهن‌ام مانند بذری کاشته شده بود. هرچه هم بیشتر می‌گذرد، بیشتر این بذر در ناخودآگاه رشد می‌کند. شاید بتوان گفت نوع فکر کردن و بعضاً تصمیم‌گیری انسان را در بلندمدت تغییر می‌دهد.

در پایان توجه شما را به این جمله از داستان جلب می‌کنم:

گاهی به ماهیت آن که دروغ می‌گوید بهتر پی می‌بریم تا کسی که حرف راست می‌زند. حقیقت، مانند نور، چشم را خیره می‌کند و مانع می‌شود ببینیم. دروغ، برعکس، شامگاهی زیباست که هر شیئی را مشخص‌تر به تماشا می‌گذارد.

سقوط - نشر چشمه - ترجمه‌ی کاوه میرعباسی
سقوط - نشر چشمه - ترجمه‌ی کاوه میرعباسی

کتابپاراگرافآلبر کاموداستان نویسینشر چشمه
۵
۰
محمد شمس
محمد شمس
علاقه‌مند به نوشتن و تولید محتوا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید