یادش بخیر یه روزایی بود عاشق امریکا بودم. چقدر برام قدرتمند و بزرگ و بی رقیب به نظر میرسید. عشق کانادا ، فرانسه، المان و انگلیس بودم. تو اتاقم راه میرفتم و با خودم انگلیسی حرف میزدم و تصور میکردم تو یکی از این کشورا هستم.
اون روزا اسم برج ایفل که میومد، خودم رو در حالت اسلوموشن میدیدم که از کنارش رد میشوم و باد به موهام میزنه و موهام رو باد میبره و من آروم با یه دست موهام رو جمع میکنم. هزار دفعه انیمیشن راتاتویل (موش سراشپز) رو دیده بودم، فقط به خاطر جاذبههای توریستی فرانسه که نشون میداد. اون موقع ها نمیدونستم که اصلا یکی از اصلی ترین اهداف ساخت بعضی انیمیشنها مثل موش سراشپز جذب توریست به فرانسه از طریق نشون دادن جاذبههای دیدنیاش بوده.
اون وقتها اسم رم میاومد میمردم. عاشق غذاهای ایتالیایی بودم. عاشق رقص ها و اهنگ های ایتالیایی بودم.
اسم کانادا میومد، خودم رو در بهشت میدیدم و اسم آمریکا میاومد خودم را توی هالیوود. نیویورک و لسانجلس که اون روزا ما بهش میگفتیم تهرانجلس (تو کلاس زبان های اون موقع به شوخی می گفتن اونقدر ایرانی تو لسانجلس زیاده که باید بهش بگیم تهرانجلس) دیوونهام کرده بود. سر کلاس های تدریس زبان، به شوخی به شاگردام میگفتم.
I'm from California. I live in Sanfrancisco.
شاگردام می دونستند من عاشق کالیفرنیا بودم. همیشه سوژه و موضوعات کتاب درسی رو یه جوری ربط میدادم به کالیفرنیا. حالا چرا کالیفرنیا رو اینقدر دوست داشتم خودم هم نمیدونم.
چقدر برام کشورهای بزرگ و با اوباهتی بودند، اما... کم کم اتفاقایی افتاد که یکی یکی این کشورها برام رنگ باختند.
وقتی امریکا دست رو کانادا گذاشت و شروع کرد کنترل کردنش، تصور زندگی تو یه کشور که به ظاهر ازاده از ذهنم بیرون رفت. وقتی یکی از اشنایان که تو فرانسه زندگی میکرد در مورد اوضاع نظامی حاکم بر اونجا گفت و در مورد تعصبات بیش از حد فرانسوی ها، تمام تصوراتم در مورد فرانسه زیر سوال رفت و یادم به مسابقه دختر شایسته سال افتاد. (توی اون مسابقه، اون سال یه دختر فرانسوی دختر شایسته جهان شد. جلوی جمعیت به چه بزرگی، ازش خواستند به عنوان نفر اول مسابقه صحبت کنه، هرکاریاش کردند حاضر نشد انگلیسی حرف بزند با این که بلد بود و با تکبر و تعصب خاصی فرانسوی حرف میزد. یهو یه چیزی تو گوش مجری از پشت صحنه گفتند. مجری اومد تاج رو از روی سر دختر فرانسوی برداشت و گفت اشتباهی شده و نفر دوم باید دختر شایسته جهان شناخته بشه.) منظورشون این بود که دختر شایسته جهان نباید متعصب باشه. البته خوبش هم شد. دمشون گرم.
وقتی دیدم حتی کشوری مثل پرتغال که ما حتی جزو میوهها هم حسابش نمیکنیم، توش نژادپرستی داره و وقتی دیدم امریکا یا همون به قول محسن چاووشی، اقوام بردهدار که مثلا قدرت اول جهان بود هنوز که هنوزه داره با نژادپرستی مبارزه میکنه و دولتش توان کنترل بحران نداره حالم بد شد. حالم خیلی بد شد! وقتی رشته ادبیات انگلیسی خوندم و دیدم چطور سعی دارند به زور برای خودشون تمدن بسازند و از خودشان از ما بهتران درست کنند، در حالی که با قدمت حدودا ۲۰۰ ساله شون اگر ازشون بپرسید فقط پدربزرگ پدربزرگتان چه کسی بوده نمی دونند و تا به دو سه نسل قبلشون برسید اصالتشون از چند تا کشور دیگه سر در میاره، برایم شکستند!
بتی که من از این کشورها ساخته بودم یکی یکی جلوی من شکستند! امریکا کم کم تو زمان کرونا برای من ترک برداشت. اما خرد شدن واقعی اش رو همین چند وقت اخیر دیدم. از همین جنگ دوازده روزه به این ور. شاید خیلی ها اخبار رو فقط از شبکه های ماهواره ای یا تلویزیون ملی می بینند ولی من اخبار رو از شبکه های اجتماعی هم دنبال می کنم و بعد همه راست و دروغ ها رو کنار هم میذارم تا بهتر بتونم نتیجه گیری کنم اما این وسط رفتارها و حرکات بچه گانه دولت های دنیا، داره برام دیگه عذاب اور میشه. دزدیدن رییس جمهور یک کشور دیگه! من گرینلند رو می خوام برام بیاریدش. دوست ندارم ایران و غزه و لبنان و سوریه تو بازی باشن بگید برن. اسباب بازی هایی رو (موشک و سلاحهای هستهای و...) که من دارم، ایران نباید داشته باشه!؟!
قبلا چیزی بود به اسم سازمان ملل، خدای کشورها روی کره زمین بود. هر کشوری هر جا کم می اورد میرفت سراغش و بهش گلایه میکرد. اما دنیا به طور کامل وقتی برای من رنگ باخت که سازمان ملل در جواب هر جنگ، کودتا، انقلاب داخلی و هر بینظمی جهانی فقط یک حرکت انجام داد:
ابراز نگرانی کرد!
و راستش... این روزا احساس میکنم شبیه سازمان ملل خدا بیامرز شدم. برای هر اتفاقی که دور و برم میفته، حتی پر زدن یک پشه فقط ابراز نگرانی می کنم و پر زدنش رو به شدیدترین حالت ممکن محکوم می کنم. حالا که فکرش رو میکنم سازمان ملل بودن خیلی هم سخت نیست!