با دوستم تلفنی صحبت میکردم، از دوران مدرسه با هم دوستیم. حرف از اتفاق این روزها شد. گفتم: «رییس پلیس فلانجا هم این مدلی کشته شده!» گفت: «پلیسها مهم نیستند، مردم نمیرن!»
خشکم زد! مثل رگبار سوالات از ذهنم رد میشدند. مگه پلیسها از مردم نیستند؟ مگه پلیسها زن و بچه ندارند؟ مگه پلیسها آفریده خدا نیستند! من حتی اگر بشنوم یک قاتل مرده، باز هم ناراحت میشم. خب، یک انسان مرده. اصلا اون آدم، آدم بد؛ یعنی خانوادهاش هم همه بد هستند؟ یعنی همه قاتلها میشوند آدم بد حتی اونی که نمیخواسته به کسی آسیبی بزنه و قتل غیرعمد انجام داده؟ آن پلیس می توانست برادر، پدر یا شاید همسر تو باشد!
ما مردم از کی اینقدر سنگدل شدیم که برای رسیدن خودمان به خواستههایمان حاضر شدیم شاهد نابود شدن زندگی بقیه بشویم، به چه قیمتی؟ دیدن آزادی؟ اما من این را از هزار تا در بند بودن هم بدتر میبینم.
همین قصیب القلبیها را میبینم که این انقلاب، مرا به شک میاندازد. آدمهای این انقلاب به مرگ هرکسی راضی میشوند و به سادگی از آن عبور میکنند. همین دوستم با افتخار میگفت فلان بچه که تیر خورده بود و ازش تراژدی ساختند را من در موردش تحقیق کردم بچه فلان نماینده مجلس بود! این نوع نگاه ها خیلی ازارم می دهد. انگار که به کسی که فرزند نانوا است بخندیم. انگار که فرزند یک کفاش برایمان بی ارزش باشد. انگار که به انسان به چشم یک کالای مادی نگاه کنیم!
یادم هست یک زمانی موج این راه افتاده بود که جنگ قومیتی راه نیندازیم. اگر یک ترک دزدی کرد، نگوییم همه ترکها دزدند. اگر یک کرد ادم کشت، نگوییم همه کردها وحشی اند. اگر یک عرب بیغیرتی کرد، نگوییم همه عربها بیغیرتند. اگر یک لر خیانت کرد، نگوییم همه لرها خائنند. اما چه شد که تا یک پلیس بدرفتاری کرد همه پلیس ها بد شدند! چه شد تا یک بسیجی و سپاهی بدرفتاری کرد، تمام بسیجیها و سپاهیها دشمن شدند؟
احساس می کنم داریم به عقب برمی گردیم. به قرن ها عقبتر و البته این سرنوشت مملکتی هست که از تاریخ درس نگیرد. مجبور به تکرار تاریخ هستیم و انقدر این تاریخ تکرار می شود تا ما درس خودمان را بگیریم.
مردم! این مردم کی هستند؟ حوری؟ معصوم؟ امام زاده؟ یکی یک تعریف درست از این مردم به من بدهد. یک حقیقت تلخ در مورد مردم وجود دارد. مردم اول از همه باید انسان باشند و من در این نوع مردم که از مرگ یکدیگر خوشحال میشوند، انسانی نمی بینم! من فقط یک سری حیوان می بینم که برای منافع خود دارند دیگران را میدرند. به هر قیمتی. یکی به قیمت فروش وطن، یکی به قیمت فروش بدن، یکی به قیمت فروش انسانیت.
من معتقد نیستم که انسانیت تمام شده. کسی باور دارد انسانیت تمام شده که خودش دیگر انسانیتش به ته رسیده باشد. سال هاست دارم این را در دیگران می بینم ادم ها دقیقا از ان چیزی در دیگران گله میکنند که خودشان ان نقص و عیب را دارند. اگر ورد زبان کسی این بود که همه دزد شدند، شک نکن که حتما خودش هم دزد است. اگر کسی در هر صحبتش تکرار می کند که همه خائنند بدان خودش حتما خیانت می کند. کسی که دائم ورد زبانش این است که ادم ها دیگر صادق نیستند، بدان که خودش یک دروغگوی تمام عیار است. هرکس از چیزی گفت که بدش می اید، خودش ان ویژگی بد را دارد. ما دقیقا از ان چیزی بدمان می اید که در سیاه ترین قسمت شخصیتمان ان را داریم ولی ان را انکار می کنیم.
مردم عزیز،
فرقی نمی کند عمله بنا باشید، پلیس، استاد دانشگاه، نان خشکی، بقال سر کوچه، دادستان، بسیجی، سپاهی، مدیر، مهندس، رییس، کارمند، مرده شور، کارگر، علاف، بیکار یا هرچیز دیگر. برای من همه تان یکسانید . همه تان را به یک اندازه دوست دارم و هرگز به خاطر چهار تا کاغذ پاره دانشگاهی یا چهار تا لباس و حتی لقب، یا حتی اینور میز یا آنور آن بودن شما را نه پایینتر از خود میدانم و نه بالاتر. همه شما افریده خدا هستید و من همه بندگان خدا را دوست دارم. هیچ کس از ابتدا بد افریده نشده اما سختترین کار این دنیا این است که در زمانی که همه چیز به هم ریخته است و در حالی که همه سعی دارند راحت ترین کار را انجام دهند، یعنی بد باشند تو سعی کنی هنوز خوب باشی. تو سعی کنی انسان باشی.
جایی خوانده بودم که اگر فقط زنبورها از چرخه طبیعت حذف شوند، در مدت زمان بسیار کمی همه گونههای جانوری از جمله انسان از بین خواهند رفت. این در مورد مشاغل هم در جامعه انسانی صدق میکند. هر شغل و قشری در جامعه از بین برود، چرخه تکامل و زندگی از بین میرود. یک لحظه به این فکر کنید که اگر پلیس در جامعه نبود وقتی تصادف می کردیم باید به کی زنگ میزدیم؟ اگر پزشک نبود در هنگام بیماری به کی مراجعه می کردیم؟ اگر مرده شور نبود، جنازه مان را کی میشست؟ فکر کنیم اگر بسیجی و سپاهی نبود باید در همان جنگ ۱۲ روزه یا خودمان با سنگ با اسراییلی که داشت موشک می زد مقابله می کردیم که حتی فکرش هم تمسخرامیز است یا مینشستیم و میدیدیم چگونه کشورمان بدون دفاع می تواند با خاک یکسان شود و شاهد خرابی های بیشتری بودیم. اینقدر با هم دشمن نباشیم. من هم به اوضاع اقتصادی معترضم اما این دلیل نمیشود مرگ کسی آرزویم باشد یا حتی از مردن کسی خوشحال شوم. کمی با هم مهربانتر شویم. به خدا این روزها بیشتر از هر وقت دیگری به همدلی و نه همدردی، به مهربانی با هم همدیگر و خندیدن با هم و نه به هم و به ذرهای امید برای ادامه دادن نیاز داریم. کنار هم باشیم نه روبروی هم.