ویرگول
ورودثبت نام
مهنوش مُهری
مهنوش مُهری
مهنوش مُهری
مهنوش مُهری
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

جنگ ۱۲ روزه؛ زندگی یا مرگ؟

با صدای انفجار از خواب پریدم! ساعت ۴ صبح بود. عبارت «مرگ در یک قدمی‌ام بود» را قبلا فقط شنیده بودم اما آن روز لمسش کردم! با تمام وجودم حس می‌کردم قلبم از جا کنده شده و چند فرسخ آنورتر افتاده. نمی‌توانستم آرامَش کنم. مغزم با دستپاچگی خاصی سعی داشت اجزای متلاشی شده روحم را به هم برگرداند و همه چیز را نرمال جلوه دهد، اما من بدون وصل بودن دستگاهی به قلبم هم صدای سوت تمام شدن ضربان قلبم را که نشان‌دهنده ایست قلبی است می‌شنیدم و هم آن خط ممتد را جلوی چشمانم می‌دیدم.

جنگ ۱۲ روزه برای من تلنگر بزرگی بود. نگران خانواده‌‌ام بودم خیلی هم نگران بودم، اما نمی‌توانستم وقتم را صرف نگران بودن کنم. اتفاق عجیب‌تری در من درحال رخ دادن بود. به چیزهایی فکر می‌کردم که شاید کمتر کسی در آن روزها به آن فکر می‌کرد. هرکس را می‌دیدم داشت غر می‌زد. از بی‌پولی می‌گفتند. از زندگی که نکردند. بد و بیراه به هرچیز و هرکسی که مقصر می‌دانستند. اما من انگار در دنیای دیگری سیر می‌کردم. حالا که اینترنت قطع بود، فرصت کرده بودم به هرکاری که انجام آن را به تعویق انداخته بودم فکر کنم. نه به خاطر اینکه بیکار شده بودم یا بی‌خیال بودم. نه! به این دلیل که با خودم فکر می‌کردم اگر موشک بعدی صاف روی سر ما فرود بیاید و سال‌های بعدی در دفتر زندگی من وجود نداشته باشد، چه کارهای کوچکی مانده که می‌توانستم انجام بدهم ولی آن‌ها را به تعویق انداختم؟!

من هیچ وقت اجازه ندادم سختی‌ها باعث شوند خنده از روی لبانم حذف شود. وقتی ۱۴ ساله بودم، جایی خوانده بودم که «همیشه لبخند بزن، شاید لبخند تو تنها امید یک انسان دیگر باشد.» این اعتقاد من شده بود، اما تنها این نبود. جمله معروفی هم بود که می‌گفت: «همیشه بخند. بگذار ناامید شوند آن‌هایی که سر غمگین کردنت شرط بسته‌اند!» من از کودکی با این جملات بزرگ شده بودم و کم‌کم این‌ها باور من شدند.

به کتاب‌هایی فکر می‌کردم که نصفه نیمه خوانده شده بودند. به دوره‌های آموزشی که می‌خواستم ضبط کنم. به خود واقعی‌ام فکر می‌کردم که از ترس قضاوت شدن هیچ‌وقت جسارت بروزش را به خودم ندادم. چقدر زندگی نکرده بودم... به خانه‌ای نگاه می‌کردم که هرروز در ذهنم تزیینش می‌کردم اما در واقعیت وقت نداشتم عملی‌اش کنم. به لحظات خوش کوچک بدون خرجی که برای خودم می‌خواستم بسازم اما هیچ‌وقت فرصت نکردم. به کارهای ریز و درشتی که خیلی از ان‌ها شاید کمتر از یک ساعت وقت می‌گرفت اما زمان زیادی را صرف اسکرول کردن در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی گذراندم ولی این کارها را جزو وقت تلف کردن به حساب نیاوردم.

به لباس ورزشی فکر می‌کردم که قرار بود فقط پیاده‌روی‌های صبحگاهی‌ام را رقم بزند اما در گوشه کمد خاک خورد. به پارچه‌هایی که قرار بود به لباس‌هایی تبدیل شود و روبالشی که دو سال بود در صف انتظار دوخته شدن بود. به دستور آشپزی‌هایی که در دفتر نوشته بودم تا یک روز طعم خوشمزه‌شان را بچشم.

چقدر دیر کرده بودم برای زندگی کردن. چقدر خودم را پنهان کرده بودم. چقدر قبل از جنگ در درونم جنگ بود. چقدر انفجار در درونم مانده بود. چقدر پر از خشم سرکوب شده بودم. خشم از خودم.

در آن دوازده روز و اندی، هر کار نصفه نیمه‌ای که در دستم مانده بود تمام کردم. چون وقت کردم یک بار دیگر از بلایی که سرم آمده بود فرصت بسازم، فرصتی برای زندگی.

من قبل از جنگ ۱۲ روزه عشق مهاجرت داشتم. در آن دوازده روز نمی‌دانم چه دیدم که از مهاجرت متنفر شدم. دیگر دلم برای هیچ نقطه دنیا نتپید. حق با مهران مدیری بود: «دنیا دیگر جای خوبی برای زندگی نیست!»

این روزها که تمام دنیا در جنگ و درگیری است و ما هم در یک بحران سخت به سر می‌بریم و ۲۰ روزی هست که شغل خودم و همسرم تقریبا روی هواست، باز هم نمی‌توانم آرام بگیرم. نشسته‌ام لیستی از کارهایی هم راستای توانایی‌هایم تهیه کرده‌ام که می‌توانم در قطعی اینترنت از طریق آن به درآمد برسم. دست خودم نیست نمی‌توانم بیکار بنشینم. به جای اینکه به تاریکی فحش بدم باید یک شمع روشن کنم. هرچند جای روشنایی کامل را نمی‌گیرد ولی جای شکرش باز هم باقی است.

این روزها تمام تمرکزم روی انجام کارهایی است که اگر اوضاع خوب بود هم انجام می‌دادم. کتاب خواندن، درس خواندن، کار کردن، عشق ورزیدن به آدم‌ها، آموزش دادن، آموزش دیدن، کتاب نوشتن، کتاب چاپ کردن، یادگیری یک زبان جدید غیر از انگلیسی مثل چینی، روسی و... .

دست خودم نیست. معتقدم بعضی چیزها را اصلا نباید یاد گرفت. چیزهای مثل قهر کردن، کینه به دل گرفتن، متنفر بودن و از همه مهمتر تسلیم شدن، تسلیم شدن و تسلیم شدن.

زندگیجنگشبکه‌های اجتماعیتسلیماینترنت
۸
۵
مهنوش مُهری
مهنوش مُهری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید