این شکلی شروع کرد: «من هر کار میکردم رد پای خواهر و برادرانم قبل از من آنجا بود. قبولی در مدرسه تیزهوشان، قبولی در المپیاد، قبولی در دانشگاه دولتی،... من هم همه اینها را قبول شدم. اما همه فقط موفقیتهای آنها را میدیدند که قبل از من همین موفقیتها را عینا به دست آورده بودند و کسی موفقیت مرا ندید. من باید کار متفاوتی انجام میدادم! کاری که آنها نکرده بودند.»
و این طور شد که این عزیز به خودش عذابی عظیم تحمیل کرد تا راهی را برود که فقط خودش را به دیگران اثبات کند و تاییدیه و تشویق دیگران را دریافت کند. فکرش را بکنید شخصی با هنرهای فوقالعاده در عکاسی و طبع شاعری ناگهان تصمیم میگیرد در چندین رشته به طور همزمان لیسانس بگیرد آن هم با یک بورسیه نامعلوم که بعدها معلوم میشود نصفه و نیمه است در کشوری خارجی! و درحالی که خانواده توان پرداخت مالی تحصیل خارج از کشورش را ندارد.
در تمام این سالها خانواده با وامهای فراوان و در اوج نداری برایش پول به ریال میفرستد و او در ان کشور به دلار خرج میکند، گرسنگیها و بیماریهای زیادی را تحمل میکند تا تنها یک چیز را ثابت کند: او باهوش است! باهوشتر از برادرش. او نیاز به دیده شدن داشت!
شاید با خودتان بگویید امکان ندارد! این فرد دوست داشته این مسیر را برود اما سوال من این است: وقتی فردی در چند رشته که همگی مورد علاقه برادر او هستند درس بخواند و از اینترنت و هوش مصنوعی و هرچیز مربوط به علم روز فراری باشد، اما همه رشتههایی که خوانده به علم روز ربط داشته باشد؛ آن هم در دنیایی که کم کم دنیای واقعی دارد جایش را به یک دنیای تماما اینترنتی میدهد، چرا باید این رشتهها را بخواند؟ آن هم با آن روحیه لطیف هنری! و با این همه سختی و گرسنگی کشیدن و... در کشوری خارجی و این حجم از تحت فشار گذاشتن خانواده در این شرایط اقتصادی!
بدتر از همه این است که بعدا معلوم شود که با پیمودن این راه، که راه مورد علاقه برادرش بوده است، تنها میخواست ثابت کند میتواند از او بهتر باشد. این درحالی است که برادرش از یکجایی قبل از رفتن او به خارج نظرش در مورد این ایدهای که در ذهنش ساخته بود عوض میشود. یعنی او آرزوی کسی را زندگی کرد که حتی دیگر آرزوی آن فرد نبود!
به عنوان فردی که همه عمرم خودم بودم و آرزوهای شخصی خودم را زندگی کردم هیچوقت نمیتوانم درک کنم چرا یک نفر باید اینطور با زندگیاش قمار کند. من نمیدانم شما که الان این مطلب را میخوانید کجای زندگیتان ایستادهاید؟ درست وسط آرزوهای شخصی خودتان یا در حال تجربه کردن آرزوهای دیگران! هرجا که هستید چند لحظه صبر کنید از خودتان بپرسید که آیا این راه من است یا آرزوی نزیسته پدر و مادرم یا اثبات من به خانوادهام یا آرزوی نزیسته دیگر اعضای خانواده؟ آیا خودتان را زندگی میکنید یا دیگران را؟ ممکن است پدر و مادر یا دیگر عزیزانتان به خاطر اینکه مثل آنها زندگی نمیکنید دوستتان نداشته باشند. چون آنها هم هیچوقت نتوانستند خودشان باشند و شما با خود بودنتان به آنها نشان میدهید میتوانستند بهتر زندگی کنند و از زندگی رضایت بیشتری داشته باشند و نیاز نبود اینقدر نگران حرف دیگران باشند. این برای انها خیلی دردناک است. پس درکشان کنید. حتی اگر این مطلب، تلنگری برای فقط یک نفر باشد من ماموریت خود را انجام دادهام. فقط از شما تقاضا دارم اگر متوجه شدید در حال زندگی کردن آرزوی فرد دیگری هستید به خاطر تاولهای کف پایتان که این راه را پیمودهاند این مسیر را ادامه ندهید. به محض اینکه راه خودتان را شروع کنید تاولهای کف پایتان هم خوب میشوند. به خاطر گذشتهای که پای ارزوی دیگران گذاشتهاید، باقی آیندهتان را خراب نکنید. حتی یک لحظه! خودتون باشید، مگر خودتون چشه؟