
در سیاست، واژهها فقط «نام» نیستند؛ چارچوب فهم میسازند.
بههمین دلیل است که جمهوری اسلامی تقریباً هر مطالبهی منطقهای یا قومی را با یک برچسب واحد معرفی میکند: «تجزیهطلبی».
اما این برچسبگذاری، از نظر مفهومی و تحلیلی، یک خطای مهم دارد:
جداییطلبی و تجزیه یک چیز نیستند.
جداییطلبی (Secessionism) یک پدیدهی درونزاد است:
یعنی گروهی در داخل یک کشور، به دلایل سیاسی/هویتی/اقتصادی، خواهان خروج از حاکمیت مرکزی یا شکل دیگری از استقلال میشود.
برای اینکه تفاوت روشن شود، کافی است به نمونههای شناختهشده نگاه کنیم:
اسکاتلند: بحث استقلال از بریتانیا با سازوکارهای حقوقی و رفراندوم مطرح شد.
کاتالونیا: جنبشی داخلی در اسپانیا که بر پایهی هویت و اقتصاد منطقهای شکل گرفت.
اقلیم کردستان عراق (۲۰۱۷): همهپرسی داخلی که بعداً با ملاحظات منطقهای و بینالمللی در هم تنیده شد.
در همهی این مثالها، نقطهی آغاز داخلی است، نه «پروژه خارجی».
اما تجزیه (Partition / Geopolitical Fragmentation) معمولاً به وضعیتی اشاره دارد که در آن قدرتهای خارجی یا بازیگران ژئوپلیتیک، در چارچوب منافع خود، به بازترسیم مرزها یا تکهتکهکردن یک قلمرو کمک میکنند یا آن را هدایت میکنند.
نمونهی کلاسیک در حافظهی منطقهی ما، بسیاری از تقسیمبندیهای پس از سایکس–پیکو است؛ جایی که مسئله «مطالبه داخلی» نبود، بلکه مهندسی مرز و ساماندهی قدرت بود.
پس:
جداییطلبی: مطالبه/جنبش داخلی
تجزیه: سناریوی ژئوپلیتیکی با عاملیت خارجی پررنگ
این تمایز، اصل بحث است.
این نامگذاری، فقط یک اشتباه زبانی نیست؛ یک کارکرد سیاسی دارد:
امنیتیسازی سیاست:
وقتی یک مطالبه داخلی «تجزیه» نامیده شود، دیگر موضوع گفتوگو نیست؛ موضوع «سرکوب امنیتی» میشود.
انتقال مسئولیت:
بهجای پاسخ به ریشههای نارضایتی، مسئله به «دشمن خارجی» نسبت داده میشود.
بستن مسیر اصلاح:
هر طرحی برای تمرکززدایی، توسعه متوازن، یا برابری حقوقی، بهراحتی متهم میشود که «راه تجزیه را باز میکند».
به زبان ساده:
واژه «تجزیهطلب» در این گفتمان، یک ابزار برای خاموشکردن سیاست است.
اگر بخواهیم منصفانه تحلیل کنیم، باید یک گام عقب برویم:
چرا اصلاً برخی گفتمانهای جداییخواهانه امکان رشد پیدا میکنند؟
اینجا بحث وارد حوزهی عملکرد دولت مرکزی میشود.
در چهار دهه گذشته، واقعیتهای زیر در تجربهی زیستهی بخشهایی از جامعه ایران پررنگ بوده است:
تبعیض مذهبی/حقوقی علیه برخی اقلیتهای دینی و عقیدتی
امنیتیکردن مزمن مناطق قومی بهجای مدیریت سیاسی و توسعهای
شکاف توسعهای میان مرکز و برخی استانهای مرزی
خشونت و سرکوب در مواجهه با اعتراضات و مطالبات
نتیجهی قابل پیشبینی این ترکیب چیست؟
کاهش احساس عدالت → کاهش احساس تعلق → افزایش آمادگی برای پذیرش گفتمانهای رادیکالتر
این یک توجیه برای جداییطلبی نیست؛
یک توضیح علّی است.
اما یک لایهی مهمتر هم هست:
جمهوری اسلامی فقط با مخالف برخورد نکرده؛
بلکه در بسیاری از موارد، جامعه را به سمت اتمیزه شدن هل داده است.
اتمیزهسازی یعنی چه؟
تضعیف اعتماد بین شهروندان
کاهش همبستگی افقی (مردم با مردم)
جایگزینی گفتوگو با ترس و بدگمانی
تشدید شکافهای قومیتی/مذهبی/طبقاتی بهعنوان ابزار کنترل
جامعه اتمیزه چه ویژگی دارد؟
شکننده است.
در جامعه شکننده، یک بحران کوچک میتواند شکافهای بزرگ را فعال کند.
در چنین شرایطی، حتی اگر اکثریت جامعه جداییخواه نباشند،
زمینهی سوءاستفاده بازیگران خارجی یا گروههای افراطی فراهمتر میشود.
اینجا به نقطهی کلیدی میرسیم:
تمامیت ارضی با برچسب حفظ نمیشود.
تمامیت ارضی وقتی پایدار میشود که شهروندان، ایران را «خانه مشترک» بدانند و احساس کنند از سراسر آن سهم واقعی دارند.
این دقیقاً جایی است که الگوی یک حکومت:
سکولار، لیبرالدموکرات، و متعهد به افزایش بهزیستی
اهمیت پیدا میکند.
در چنین ساختاری:
تبعیض مذهبی و قومی از قانون و نهاد حذف میشود
مشارکت سیاسی واقعی و رقابت آزاد ممکن میشود
توسعه متوازن و سیاستهای رفاهی، شکاف مرکز/پیرامون را کاهش میدهد
تمرکززدایی عقلانی، احساس کنترل محلی و نمایندگی سیاسی را تقویت میکند
نتیجهی اجتماعی این مسیر:
همه مردم ایران احساس مالکیت و بهره از سراسر ایران میکنند.
وقتی شهروند احساس کند کشور متعلق به اوست، نه متعلق به یک ایدئولوژی یا طبقهی حاکم،
انگیزهی جدایی کاهش مییابد و سرمایهی ملی تقویت میشود.
اگر بخواهیم واقعبین باشیم:
برچسب «تجزیهطلب» جای تحلیل را نمیگیرد.
تبعیض و سرکوب، انسجام ملی را تقویت نمیکند.
اتمیزهسازی جامعه، کشور را شکنندهتر میکند.
یکپارچگی پایدار تنها با عدالت، برابری حقوقی، توسعه متوازن، و افزایش بهزیستی ممکن است.
ایران با ترس یکپارچه نمیماند؛
با اعتماد یکپارچه میماند.