آن روز تصور کردم تمام رؤسای کشورها در یک کلاس بزرگ نشستهاند.
هرکدام پشت میزشان، با پرچمی دوخته بر کتشان، انگار آمدهاند برای یادگیری جهان.
بعضی پچپچ میکردند، نه برای جواب دادن، بلکه برای بستن قرارداد.
بعضی به ساعت نگاه میکردند، منتظر زنگ تاریخ.
و چند نفری هم وانمود میکردند از گذشته درس میگیرند.
با خودم فکر کردم...
معلم این کلاس کیست؟
ناظم دارد؟
نمایندهاش چه کسیست؟
اما هیچکس نمیدانست.
کلاس خودش میچرخید.
بلندگوها دستور میدادند، بقیه مینوشتند.
وقتی فهمیدم، درس تمام شده بود.
همه از کلاس بیرون رفتند، هرکدام مدعی بودند چیزی یاد دادهاند.
و تختهسیاه هنوز... خالی بود.