شکنجه‌ در ملاءعام


پاهای ضعف‌زده‌اش را به زور روی آسفالت قدیمی کوچه می‌کشاند. رمضان بود. ماه‌های قمری(!) گاهی بی‌رحم می‌شوند؛ رمضان در تابــــــــــستان، چه می‌شود!؟ - «بی‌تابــــــــــستان»! او به این مسائل حتی فکر هم نمی‌کرد؛ ظهر بود. گرسنگی و تشنگی، زیر تیغ آفتاب، امان از آدم می‌بُرَد.

نانوایی‌ها بوی مطبوع نان را پراکنده می‌کردند و مردم هم صف می‌کشیدند برای افطاری. بوی نان، از خودِ نان لذیذتر است، ماه رمضان هم باشد. بو کشیدن که روزه را باطل نمی‌کند! همه‌جا رنگ و عطر خوراکی‌ست برای افطار. چشم‌ها و بینی‌ها در ملاءعام روزه‌خواری می‌کنند و اسید، معده‌ها را شلّاق می‌زند؛ معده‌ی بیچاره!


بربری!
بربری!


او به‌ کُندی از خیابان‌های پرازدحام گذر می‌کرد. خورشید هم آرام آرام برای افطار آماده می‌شد. هرچه باشد او هم خانم است و باید به آشپزخانه برود و بساط عیش و نوش مردش را مهیا کند! با رفتن خورشید، گرما هم رفت اما گرسنگی به همین راحتی غروب نمی‌کند. پاهایش دیگر نای راه رفتن نداشتند. سر اولین کوچه نشست و به دیوار خانه‌ای تکیه زد تا ضعفش کمی ضعیف شود. عطر خوراکی از پنجره‌ی بالای سرش به کوچه سُر می‌خورد. خانه‌اش از اینجا خـــــیلی دور بود.

بلند شد و گذر از کوچه، به قصدِ خانه‌اش کرد. وقت افطار بود. صدای قاشق و چنگال در بشقاب‌ها به همراه صدای شاداب اهالی خانه‌ها جانی دوباره به شهر می‌داد و عطرهای دل‌انگیز هر گرسنه‌ای را وادار به شتاب می‌کرد برای زودتر رسیدن بر سر سفره‌‌ی رنگین و درآوردن دل، از رخت سیاه عزا!


Eugene Higgins, Hunger under a Bridge, 1912, oil on canvas, Smithsonian American Art Museum
Eugene Higgins, Hunger under a Bridge, 1912, oil on canvas, Smithsonian American Art Museum


در میانه‌ی کوچه سرش گیج رفت و به زمین افتاد. گرسنگی توانش را به انتها رسانده بود؛ سه روزی می‌شد که هــــــــــیچ نخورده بود...


محسن‌قطبی | کرج - تــــــــــیرماه نودوهفت