کاروان


کاروان می‌رفت و کسی جلوی آن را نمی‌گرفت. کاروان ایستاد و دنبال کسی گشت که جلوی آن را بگیرد. کسی نیافت، پس به حرکت خود ادامه داد. کسی پیدا شد تا جلوی آن را بگیرد؛ نتوانست و کاروان همچنان می‌رفت. آن فرد ناامید شد و رفت. کاروان از رفتن خسته شد و ایستاد. چند نفر خسته شدند و می‌خواستند کاروان را به حرکت وادار کنند. کاروان نرفت و آن‌ها ناامید شدند. ناگهان کاروان حرکت کرد و آن چندنفر غافلگیر شدند و خوشحال. کاروان رفت و رفت تا به کاروانسرایی رسید، اما چون یک‌بار استراحت کرده بود تنبل شده بود و دوباره استراحت کرد! آن چند نفر عصبانی شده بودند اما پیش‌ازاین‌که به کاری دست بزنند، یک نفر بلند دست زد و کاروان شروع به حرکت کرد. چند قدمی دور نشده بود که کسی از پشت‌سر صدایش کرد. اما او توجهی نکرد و به حرکت ادامه داد.

چند روزی به راهش ادامه داد تا این‌که آذوقه‌اش به پایان رسید اما پیش‌ازاین‌که آذوقه جمع کند راهی شد و چند روزی در حرکت بود که کسی جلوی آن را گرفت و گفت: «هرچه داری بده» آری، راهزن بود. کاروان توجهی نکرد و رفت و راهزن دگرگون شد و سربه‌راه! کاروان می‌رفت، بی‌آن‌که کسی جلودارش باشد. کسی پیدا شد که سعی کرد جلودارش باشد. کاروان ایستاد و آن‌کَس را توهم فرا گرفت که «چه قدرتی دارم»! مات توهم خویش بود که کاروان از فرصت استفاده کرد و حرکت کرد.کاروان از بس حرکت کرده بود، بیابان را بوی عرق برداشت؛ ایستاد و باران آمد. باران قطع شد و حرکت کرد. بوی سدر و کافور بیابان را برداشت.



کاروان همچنان به حرکت ادامه داد تا به شخصی رسید. متوقف نشد و به حرکت ادامه داد تا به شخص دیگری رسید. متوقف نشد و به حرکت ادامه داد تا به شخص دیگری رسید. متوقف نشد و به حرکت ادامه داد تا به شخص دیگری رسید. متوقف نشد و به حرکت ادامه داد...


محسن‌قطبی | کرج - فروردین‌ماه نودودو