نیهال دهانش را رو به آسمان گشود و دو بمب یک تنی را با دو قاشق سبزیپلو قورت داد. دهانش را بست. بغضش ترکید. از قهقهه نفسش تنگ شد. ماسک زد. هوا ابری و ابر، نفتی بود. آسمان سوراخ شد و استخراج، معکوس! جنکوچولو بزرگ شده بود. دیگر جنگنده صدایش میکردند.
نیهال پرسید: پرچم ما مثل چراغ راهنمایی نیست؟ ولی به جای زرد سفید دارد. شاید چون بزرگتر شده! دیگر چراغ دبیرستان شده برای خودش! سفید، یعنی آن وسطها صلح هم پیدا میشود ولی ما نه جنگنده داریم، نه صلحنده...
در جامِ میناب دیدم که ز گهواره تا گور راه زیادی نبود. انگار گهواره گور باشد. آیا تمام حروف الفبا را آموخته بودند؟ میدانستند دانش چیست؟! تفاوت میمون و انسان به وقتِ زدنِ دکمهی پرتاب بمب را به من میگویی؟ آپارتمان کیک است. صورتها را به کیک زدهاند که از ریخت افتاده. تولدی نیست. مرگ کیک دارد؟ شیرینیسرای ایران کدام طرف است؟
مغزش را توی لیوان آب گذاشت و لیوان را کنار تختخواب. یک تختهاش کم شد، راحت خوابید. فردا بیدار شد و دید امروز است! دیشب مغز خود را شستوشو داده بود. سر میز رفت و لیوان را هم برد. مغز را سر کشید و در آبِ مغز بربری تکهتکه کرد. معدهاش تورم کرد. تورم حباب ایجاد کرد. حباب، خانه را به گند کشید! جارو را آورد. سوارش شد و رفت. چراغ قرمز را رد کرد و با میمون هوانورد تصادف کرد. کلاغ با لباس فرم مشکی آمد و میانجی شد؛ کـــGــــلاغ! میانجیشدن کار هر کس نیست، کار کرکس است. به کسی که خودش را به کری زده «کرکس» میگویند. کرکس میانجی است. میانِ هر چی! هر چی که مُرده و لاشه شده باشد. حالا که کرکس کر است ما نیز او را نشنیده میگیریم. این را نیز نشنیده بگیرید که انگار در اخبار از نزاع بین ویتامینها گفتهاند. شنیده شده ب۲، ب۱ را زده است. چه کمپلکسی! گفته شده موسا، ویتامین سیا رو ریخته در ظرفی «پنتا»گون!
نیهال بیحال و بیخیال، اخبار را نشنیده گرفت. گوشهایش را درآورد و در لیوان گذاشت ولی نخوابید. لیوان را برداشت. در آن کمی آب و کمی نمک ریخت. کمی نخود و پیاز و گوجه اضافه کرد گذاشت روی حرارت تلویزیون. برای ناهار آبگوش با گوشِ گوسفندی خورد. همینجا بود که به خود آمد و فهمید گوسفند بوده است نه کرکس. اما صدای تلویزیون رویای او را به هم زد و بیدار شد. گویا جنکوچولوها و جنگندهها و پدرانِ جنها و مادرجنها تو افق محو شدند.
آهِ سیاهِ صلح کشید. نه گریست، نه خندید، سرفه کرد. اگرچه با صدای سرفهاش هم به ترس افتاد اما زود بلند شد و خود را تکاند و با زخمی باز و تازه سوار بر ب0 خود شد و زندگی زیبایش را در باران اسیدینمکی پِی گرفت.
