
نیمهٔ شب است. مثل همیشه کف اتاق دراز کشیدهام. رو به سقف. چراغ روشن است و روانم تاریک. روی سطحم، اما همزمان در اعماق. جایی در بدنم که وجود ندارد، درد میکند. دردی که درد ندارد. نداشتنی که داشتن است. داشتنی که...!
چرت و پرت! همین چرندیات در ذهنم شناور است. به پردهٔ آبی اتاق خیره میشوم. کمی تکان میخورد. گویی امواج دریا را تقلید میکند. حتی نمیدانم تکانی که میخورد واقعی است یا خطای دید. یا شاید خطای ذهن. یا شاید واقعی. نمیخواهم بدانم. اگر واقعی نباشد بیشتر خیره میمانم. در اعماق دریای اتاق و در سکوت و سوت قدیمیِ گوش، چرند مینویسم. ذهن من خطاکار بود. واژه را واکاوی کرد؛ چیزی که خودش ساخته بود. «آب» آب است. «آب» فراتر از آ و ب است. با آ و ب میشود آب، نه «آب»! با همین اَ اِ اُ آ او ای ب پ ت ث ج چ چ چ چ چ چرت!ها الکیالکی آب در هاون کوبیدیم! جدیجدی نقش بر آب زدیم. من غرقم اما غریق نه. آنچه مرا نکشد، آنچه مرا نکشد، آنچه مرا نکشد... ای آنچه! مرا بکشد لطفاً! ای آنچهٔ لعنتی! ای تف به هر آنچه! تپانچه! تپانچه! میبینی؟! فقط چرند! دراز کشیدهام و ساکت و خیرهام. هر انسانی من را در این حالت ببیند، اگر فکر نکند که «به چیزی فکر نمیکند»، شاید خیال کند «افکار بزرگ و مثبتی در سرش جریان دارد». اما اینها خیالات خام است! دراز کشیدهام و ظاهر موجهی دارم که در پس آن و در زیر این پوست، درخت کرمخوردهٔ موریانهزدهٔ خشکی مرده است. پر از کرم. پر از موریانه. پر از خالی. خالی از هر آنچه مرا نکشد! ای آنچهٔ پلید! ای آنچهٔ بیتپانچه! تو چرا تپانچهات را زمین گذاشتی؟! با تو نبود! تو بردار! بکش! بکش! آتش! آتش! آ - ت - ش! آنچه مرا نکشد... آه...
پرده هنوز تکان میخورد. خیره میمانم. به پردههای بنفش فکر میکنم؛ پردههای بنفششده. من در فکرم، «هر آنچه» را نیز بنفش کردهام؛
با قاشق چوبی شکستهای که تراشیدم؛ مداد قرمز
با آتش؛ عود
با سقوط؛ پرواز درجا
با کراوات برعکس! فشنشوی بیحرکت! دِد کت!
پردهٔ آبی. نمایشهای اجرا نشده. پردههای کنار نرفته
امواج بیتکان. آدم غرق نشده
درختِ نیفتاده
هنوز، هنوز، هنــــــــــــــــوز...