
غافلگیر کننده بود، نه؟ این که بشنوید کتابی که خیلی صدا کرد و شاید خیلی از دوستان شما معرفیاش کرده باشن، یه کتاب با کیفیت پایین بهش گفته بشه. کمی میخوام از این کتاب و نقطه ضعفهاش بگم و در نهایت بگم چی شد که این کتاب با تیراژ بالا چاپ شد و انقدر معروف شد.
البته بگم تمامی حرفهایی که میزنم نظر شخصیام هست و هیچ ادعایی مبنی بر نقد حرفهای روی این نوشته ندارم. راستی! این نوشته داستان رو لو میده! پس اگر داستان رو نخوندین و میخواین این نوشته رو بخونین، اطلاع داشته باشین که این نوشته جذابیت داستان رو کاهش میده.
بیاین ساختار داستان رو نگاه کنیم. داستان با روایت یک نویسنده شروع میشه که داره داستان عاشقیاش توی بچگیاش رو تعریف میکنه. داستانی که درنهایت این گره رو در داستان ایجاد میکنه: خب داستانش با ابی چی میشه؟ بعدش یه داستان جدید وارد میشه و یه گره جدید ایجاد میکنه. مارال کیه و گذشتهاش با آرمان چیه؟ داستان یه کم جلوتر که میره، میفهمیم عاشق هم بودن و بعد از مدتها یه خبر از آرمان به ظاهر مُرده دست مارال میرسه. حالا داستان خیلی کارآگاهی میشه که اصلیترین گره داستان رو ایجاد میکنه: این نوشته که به دست مارال رسید چیه پس و آرمان زندهست یا نه؟ نوشتههای جدید به دست مارال میسه و یه داستان جدید توی تیمارستان شکل میگیره. اینجا اون گره اول برطرف میشه. میفهمیم که جنگ آرمان با ابی شکسته. نتیجه جنگ هم تیمارستان رفتن آرمانه. خب گره جدید: آرمان از تیمارستان فرار میکنه یا نه؟ خیلی گره تو گره شد نه؟ خب خیلی از داستان ها اینجوریان و خوشبختانه روند داستان این شکلیه که تو هر قسمت خواننده رو درگیر گره مربوط به همون قسمت میکنه و بقیهی گرهها فراموش میشه تا این که نویسنده خودش گره رو یادآوری میکنه و برطرفش کنه. اوج داستان هم اونجایی اتفاق میافته که مارال میافته دنبال پیرمرده. یکی از اشکالات این داستان هم اینه که اوج داستان هیجان خاصی نداره و خیلی زود اتفاق میافته. دقیقا جایی که ضربان قلب خواننده میره بالا و آدرنالین تو خوش ترشح میشه. متاسفانه نویسنده خیلی سریع میره سراغ گرهگشایی و میفهمیم سرانجام آرمان چی هست.
ساختار معقولی داره داستان اما کجای کار اشکال داره؟ این که نویسنده با این گرهافکنیها و گرهگشاییها خوب بازی نمیکنه و خواننده رو نمیتونه با فضاسازیهاش ببره توی داستان. انتخاب فضاها تکراریه، خلاقیتی توی داستان نمیبینیم و همهچی قابل پیشبینیه. مثلا این دیالوگ رو بخونین:
«پس کار خاصی نداری، اینجا همهچیز خیلی زود تکراری میشه، درحالیکه هرلحظه منتظری یه اتفاق عجیب بیفته، مجموعهای از بینظمیها، مثلا من میدونم اینی که اون جلو نشسته، تا چند دقیقهی دیگه سرش رو میگیره و تا دم اون در میره و برمیگرده، چندتا داد میزنه، و بعد تازه سروکلهی پرستارها پیدا میشه و قرصهاش رو میدن.»
فرض کنین چیزی راجعبه کتاب نمیدونین و همینجوری یه صفحه رو باز کردین و این دیالوگ رو میخونین. چه شخصیتی از گوینده براتون تداعی میشه؟ پرستار تیمارستان؟ دکتر تیمارستان؟ آفرین! اشتباه حدس زدین! این دیالوگ کسیه که 10-15 سال تو یه بیمارستان لعنتی گیر کرده! نیچه هم باشه بعد 10-15 سال اینجوری حرف زدن رو یادش میره! این باعث میشه خواننده حس نگیره و هرلحظه بدونه که این صرفا یه داستانه! اصلا بیایم بطن داستان رو بررسی کنیم. چرا تیمارستان آخه؟ چرا یه جای تکراری؟ تیمارستانهای بعد از رادیو چهرازی سو تفاهمه! حالا به اینش کاری نداریم. داستان صرفا سرگرمکنندهاس و از هیچ فلسفه و یا حتی پیامی پشتیبانی نمیکنه. حتی بدتر! نسخه میپیچه! نویسنده باید فلانطور باشد، آدم باید در رابطه خود فلان رفتار را بکند! اینا رو عکس نوشته بکنیم بدیم پیجهای زرد اینستاگرام بهتره! پیامهای داستان به خواننده گوشزد میشه و به خواننده این اجازه رو نمیده که از داستان چنین برداشتی بکنه. تماما داستان رو میبینیم که درحال اظهار نظر راجعبه چیزهای مختلفه. مثلا دیالوگ زیر رو بخونین:
«البته این رو بگم، وقتی که زمان از دست رفته و قابل بازگشت نیست، بی تفاوت بودن بهترین کار ممکنه، اما تا وقتی راه حلهایی وجود داره، بی تفاوت بودن مثل خودکشی میمونه، یه خودکشی مضحک. بالاخره شاید یه راه حلی پیدا بشه.»
در نهایت با این که این نویسنده چقدر قابل پیشبینه بحث رو خاتمه میدم. اونجایی که تیمارستان آتیش میگیره تمام کائنات دست در دست هم میده و تیمارستان آتیش میگیره. وقتی منصور اونجوری میره کل بیمارستان رو آتیش میزنه، با خودم گفتم چقدر مسخره داره همه چیز آتیش میگیره، قشنگ معلومه آرمان میخواد فرار کنه، و آرمان فرار کرد! تو قسمت مکالمههای تیمارستان هم نویسنده خودش رو لو میده و میگه که آخر داستان اتفاقی میافته که انتظار ندارید (صحبت آرمان از نوشتههای آگاتا کریستی رو به خاطر بیارید). اما این رو نتونستم بفهمم دقیقا چه اتفاقی میافته آخرش ولی تونستم قسمت اعظمیاش رو حدس بزنم. حدس زدم که درنهایت میفهمن که آرمان مُرده و مارال با شهاب رابطه برقرار میکنه، چون هیچ نویسندهی قابل پیشبینیای دلش نمیآد سر شهاب بیکلاه بمونه! آخرش هم که نگار تو زرد از آب درومد تعجب کردم ولی شوکه نشدم.
اما یه چیزی این کتاب رو خاص کرده! اونم هوش نویسنده داستانه! دقیقا دست گذاشته رو چیزی که مردم میخوان. در واقع مردم نمیخوان چیزی رو بشنون که حقیقت داره، مردم دوست دارن چیزی رو بشنون که میخوان بشنون! نویسنده از سیگار حرف زده! از نویسندگی و درونگرایی حرف زده! از رابطهها حرف زده و شکست عشقی و این داستانها و از کلی چیزهایی که باعث شدن پیجهای زرد اینستاگرامی پرطرفدار بشن. فقط یه آدم باهوش میتونه از یه کتاب ضعیف انقدر موفق بشه و منی که خیلی وقت پیش کتاب رو خریدم، چاپ شانزدهم دستم باشه. یادمه وقتی کتاب رو میخریدم، فروشنده بهم گفت اگه واقعا میخوای کتاب بخونی، کتاب «ماجرای غریب و غمانگیز یک قاچاقچی در قشم» اثر متین ایزدی رو بخون. من هم اول کتاب توصیه شده رو خوندم و فکر نمیکردم کتاب قهوه سرد آقای نویسنده انقدر بیکیفیت باشه، برعکس کتاب توصیه شده. خلاصه که منم توصیه میکنم کتابی که فروشنده به من معرفی کرد رو بخونین و هیچوقت گول پرفروشی یک کتاب رو نخورین!