تهرانم آرزوست ...

بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که آی‌تی نویسی در ویرگول رو بزارم کنار یکم متن بنویسم (ادبی) البته بعیده که من که از ادبیات سر در نمیارم بتونم ادبی بنویسم ولی خب مسائلی هست که ذهن رو درگیر می‌کنه و شاید نوشتن در موردش بد نباشه ...

تهرانم آرزوست ...
تهرانم آرزوست ...

تکرار باز هم برای من عجیب شد، شاید دیگر تکراری شدن این تکرارها هم عجیب است، اما تکرار امشب، نه در آدم‌هایی خلاصه می‌شد که برای اولین بار دیدمشان نه در محیطی که تا امروز به آن‌جا نرفته بودم؛

صحبت از درخت و قطع شدن آن در کلان شهر تهران و کاشتن میله‌های چراغ برق است و دودی که دارد همه مردم این شهر را خفه می‌کند، این حرف‌های من نیست؛ حرف‌های جلال آل احمد است در سال 1337 که امید دانشجوی انصرافی شریف و سینما خوانده امروز، در دفتر گلنار دانشجوی دکترای مدیریت صنعتی برایمان می‌گوید.

جلال آل احمد نویسنده ایرانی
جلال آل احمد نویسنده ایرانی

اینکه مهندسی فناوری اطلاعات من به مدیریت صنعتی گلنار و برق شریف امید به سینما خواندن آن چه ربطی دارد، چیزی شبیه بی‌ربطی‌های آدم‌هاست در تهران؛

اصلا خودش است همین بی‌ربطی شده است نماد تهران؛ اینکه من در کنار یک مرد تبریزی و یک زن شمالی و یک پسر شیرازی چکار می‌کنم مهم نیست مهم پلتفرم است که امید می‌گوید بیشتر توضیح بده ...

امید می‌گفت ما همه دنبال تهرانی هستیم رویایی؛ از سال 1337 یا شاید قبل‌تر روشنفکر و صاحب قلم‌مان این را گفته و آشناست برای گوش‌هایمان حرف‌هایش؛ انگار حرف دلمان را می‌زند؛ تکرار تلخ رویا پردازی برای تهرانی که نیست و همه آرزوی آن را داریم

امید بلاغتی - یک مرد مبتلا به کم‌خوابی
امید بلاغتی - یک مرد مبتلا به کم‌خوابی

من محسن که امشب خودم را در میان دوستان ادبی گم کرده بودم و از ترس به تکه تکه حرف زدن در آنتراکت با امید بسنده می‌کنم حالا پز ادبی نویسی پیدا کرده‌ام و برایتان می‌نویسم؛ از دیدگاهم؛ یکی نیست بگوید تو که هستی که دیدگاه داشته باشی پسر؛ تا قبل از این داخل تکرار تهرانی بودی که باور خروج از آن در ذهن تو هم خطور نمی‌کرد؛ چه شد متحول شدی؟ آن هم یک شبه ...

شاید بیزاری من از تکرار است که با امید صحبت می‌کنم وگرنه همین چند کلمه را هم به امید نمی‌گفتم؛ می دانی امید؛ مشکلی که گفتی راست است؛ ما تهران را آن طور که هست نمی‌بینیم؛ اما امید به نظر من ذات ماست که اینطوری بار آمده؛ همان درصد ژن‌های خوب و بدی که گفتی از پدر و مادرمان به ارث برده‌ایم؛ اصلا ارث برده‌ایم که همیشه با خیال زندگی کنیم؛ همسرم باید اینطور باشد؛ یک عمر با رویای پدری خوب داشتن پدرمان را بر خودمان حرام کرده ایم و مادر و خواهر و برادر و دوست و آشنای خوب هم جای خود ...

امید جان من مثل شما بلد نیستم خوب بنویسم؛ اصلا بلد نیستم خوب حرف بزنم؛ شاید اصلا بلد نیستم جایی بایستم که خوب ببینم؛ زاویه دیدم محدود است یا ... اما امشب فهمیدم؛ ما برای ذات تهران هم ارزش قائل نیستیم؛ حرف که می‌زدی یاد شوهر خاله ام افتادم که هنوز به سن شصت سالگی نرسیده می‌گوید محسن؛ من آدم بدبختی هستم؛ من نه پدرم برایم مانده نه مادرم؛ نه خاله تو که همسرم باشد؛ اما دردناک‌تر اینکه؛ نواب (همین اتوبان طویل با ساختمان‌های سر به فلک کشیده) گذشته‌ام را هم از من گرفته؛ امروز من دیگر محله قدیمی هم ندارم که دلم گرفت بروم و دلم باز شود ...

اتوبان نواب
اتوبان نواب

می دانی امید؛ به نظرم تهران شده (نه بوده) و احتمالا خواهد بود؛ "پلتفرم" شاید خیلی دید فنی باشد اما در فناوری اطلاعات خیلی اوقات شما امکانات را خریداری می‌کنید و کسب و کار خود را راه اندازی می‌کنید؛ مثلا برای یه سایت فضا خریداری می‌کنید؛ ولی امروز پلتفرم‌ها این امکان را به شما می‌دهند که برای تجهیزات و امکانات هزینه نکنید و فقط روی پلتفرم فعالیت کنید؛ پلتفرم خوب است اگر به شما خوب سرویس بدهد و مهم نیست که شما خوب یا بد به مشتری سرویس می‌دهید

از دید من تهران شده پلتفرم؛ پلتفرمی برای حضور همه اقشار کشور؛ همه مردم شهرهای مختلف ایران؛ شده فضای مناسب برای انجام هر کاری و شده پایه و اساس همه چیز ...

بله تهران زنده ولی کشنده خاطرات است؛ هیچ چیز در تهران ثبات ندارد؛ از آدم‌ها گرفته که اگر از شهر و کشور نروند از دنیا می‌روند تا کوچه و خیابان‌ها و محله‌ها که پویایی و زنده بودن شهر لاجرم از بین‌شان می‌برد

حتی این آمدن‌ها و رفتن‌ها هم تکراری شده؛ برای من؛ برای تو؛ برای تهران ...