دلم مرد می‌خواهد، مرد ...

این جمله یک زن نیست که در حال فریاد زدن است و از بی مرد بودن خسته شده است، این جمله یک ملت است است، یک امت، که از نبود مردی و مردانگی خسته شده‌اند ...

دیگر در کوچه‌ها مرد نیست، به جایش مرد‌ نما زیاد شده، خنده‌دار است اگر مرد را به تماشاگر و مرد نما را به تماشاگر نما تشبیه کنم، نه از روی کمدی، بلکه از روی شرم است که خنده بر گوشه لب‌ها نقش می‌بندد ...

دلم مرد می‌خواهد
دلم مرد می‌خواهد

در بین امت و ملتی که مرد نیست، زاد و ولد هم نیست، می‌میرند و تمام می‌شوند و نسل‌شان منقرض می‌گردد و امید ما هم همین است که خدا نسل " نا مردها " را منقرض کند ...

آن‌هایی که لحظه‌ای به زیر نگاهی ندارند و ذره‌ای به پیر تفکر نمی‌کنند. و خداست که همه چیز را در کنترل خود قرار داده است. دستش را تا زمین پایین آورده و روزی می‌دهد به زیر دستان این دیار ...

مردِ مردَم آرزوست ...