تحقق یک دیالوگ در زندگی

چند وقته خیلی از جاهایی که میرم اتفاقاتی که برام می‌افته من رو یاد این دیالوگ توی فیلم‌ها می‌اندازه:

تو حق داری سکوت کنی. هر چی بگی توی دادگاه بر علیه‌ت استفاده میشه!

چند وقتیه به خاطر اینکه زیاد می‌نویسم و برون‌ریزی دارم حتی توی روابط روزمره‌م با افراد هم خیلی نمی‌تونم تودار باشم و مثلا درد و دل نکنم یا حرفی رو نزنم. البته به استثنا اسرار بقیه.

خیلی وقت‌ها آدم یه حرف‌هایی رو در یک شرایط خاص به فردی می‌زنه. حالا چه درد و دل چه حرف معمولی، بعد اتفاقی که می‌افته اینه که بعد از اون ماجرا با همون حرف‌ها و با همون درد و دل‌ها مسخره‌ت می‌کنند. ارزش‌هات رو زیر سوال می‌برند و گاها فکر می‌کنند که آدمی هستی که اهل تظاهری. اتفاقی که در این دو سال پر هیاهو برام افتاده اینه که بارها درباره‌ی مسائل مختلف تغییر عقیده‌ دادم. یه مقطعی از زمان به یک چیزی اعتقاد داشتم و اتفاقا در اون مقطعی که بهش اعتقاد داشتم پایبندیم به اون ارزش رو هم حفظ کردم. اما خب بعدا به هر دلیلی به این نتیجه رسیدم که این اعتقاد اشتباهه. و چون در زمانی که به اون مسئله عقیده‌ داشتم، این عقیده رو با دوستان در میون گذاشتم، الآن که دارم طبق عقیده‌ی جدیدم عمل می‌کنم فکر می‌کنند که اون زمان قصد تظاهر داشتم و به خاطر همین گاهی ارزش‌هام رو مورد تمسخر قرار می‌دند.

اینه که آدم خیلی باید دقت کنه که چی رو کجا میگه. درد و دل خیلی خوبه. خیلی آدم رو سبک می‌کنه. اما پیش آدمی که اول از همه شعور درد و دل کردن رو داشته باشه و بعد توی دادگاه زندگی بر علیه‌ت استفاده نکنه. دوم اینکه اون آدم مشکلی که توی می‌خوایی راجع بهش درد و دل کنی رو نداشته باشه. چون اگه کاری از دستش بر‌می‌اومد که مشکل خودش رو حل می‌کرد (این قسمت دوم یه نقل به مضمون از نوشته‌های محمدرضا شعبانعلی بود). اما هیچ درد و دل و برون‌ریزی مثل نوشتن نیست. الآن از اون جمله آدمای خوش اقبالی هستم که وقتی مشکلی دارم نمی‌تونم ننویسم!

این دیالوگ توی زندگی شما هم اتفاق افتاده؟