تغییر رویه در دلسوزی!

قبلا وقتی فروشگاهی، رستورانی، هتلی و یا هر جایی می‌رفتم دلم برای زنان شاغل اونجا می‌سوخت. توی ذهنم این تداعی می‌شد که این‌ها آدمای فقیری هستند که از سر ناچاری و اینکه هیچ پشتیبان مذکری ندارند اومدند و دارند کار می‌کنند. و شاید از نظر من، زن خانه‌داری که در رفاه زندگی می‌کرد و یکی بود که خرجش رو می‌داد خیلی خوشبخت بود. و فکر هم می‌کردم مثلا اگر یک زن از نظر مالی تامین باشه خب خودش دیگه نمی‌ره کار کنه. نوجوون بودم و تفکرم تفکر غالب بر جامعه و یک تفکر سنتی بود.

اما الآن می‌فهمم که باید دلم بسوزه برای زنانی که توی خونه زندونیشون کردیم. با این کار باعث شدیم تا یه مشت افکار مریض رو هر روز وارد ذهنشون کنند. مجبورشون کردیم بیفتند توی چرخه‌ی روزمرگی. با وجود تکنولوژی حجم کار اون‌ها کمتر و زمان آزادشون بیشتر شد. این باعث شد تا وقت زیادی داشته باشند تا به افکار بیمار گونه بپردازند. بعد که این افکار اومد سراغشون بهشون گفتیم خاله‌زنک. و سعی کردیم خاله‌زنک نباشیم. ما خیلی از زن‌ها رو مریضشون کردیم.

و امروز که رفته بودم فروشگاه یا کتاب‌فروشی نگاه دیگری به این زنان داشتم. و اتفاقا بهشون افتخار می‌کردم که دارند کار می‌کنند و توی پیشرفت این کشور نقش دارند. کاری نداشتم که چه کاری می‌کنند و چقدر کارشون سخته. دیگه کارشون از نظر من عار نبود. تلاش برای استقلال بود. شاید همه‌ی زن‌ها به خاطر استقلال اینکار رو نکنند و واقعا از سر ناچاری باشه. اما جدای از نیت و انگیزه‌ی اون‌ها از کار کردن، تلاش اون‌ها برام قابل ستایشه.

همیشه بهانه‌ای که مرد‌ها می‌آوردند برای اینکه زن‌ها کار نکنند این بود که اینطوری بچه‌ها درست تربیت نمی‌شند. ولی آیا واقعا این دو تا مساله تا این حد در تضاد بودند. یعنی از هیچ زن شاغلی نتونسته یه بچه‌ی درست و درمون تربیت کنه؟

امیدوارم یه روزی هممون در کنار هم بدون عار در هر جایگاهی کار کنیم :)

پی‌نوشت: قطعا تمام زنان خانه‌دار بیمار نیستند.