نقش خرده تلاش‌ها

کمال‌گرایی باعث شده خیلی از جاها توی زندگیم از تاثیر خرده تلاش‌ها غافل باشم.

- ۲ صفحه کتاب چی به من اضافه می‌کنه؟

- حالا مثلا من امشب ۵ اسلاید از امتحان رو خوندم. چقدر مگه بارِ کلِ کار رو کم می‌کنه؟

- من اگه این هزار تومن رو اینجا خرج نکنم و پس‌انداز کنم، میلیاردر می‌شم؟

- این پروژه‌های برنامه نویسی کوچیک که فایده نداره. برای اینکه آدم با تجربه بشه باید یه پروژه‌ی خفن انجام بده.

- این طرز ورزش کردن که من بیام ۵ بار زانوم رو خم و راست کنم که کاری برای سلامتی من نمی‌کنه. من باید برم باشگاه و خیلی منظم کار کنم.

- آخه اگه قرار من کلهر نشم، کمانچه یادگرفتن به چه درد من می‌خوره؟ (این مورد آخر شاید خیلی ربطی به خرده مهارت نداشته باشه. بیشتر مربوط به کمال‌گراییه)

و سرانجامِ این فکر‌ها رو هم که احتمالا می‌دونید. اون کار هیچ وقت انجام نمیشه. خیلی از وقت‌ها اصلا شروع نمیشه. و همین میشه که به خاطر اینکه نتونستم ۵‌تا اسلاید آخر امتحان رو بخونم، یه قسمتی از نمره رو از دست می‌دم. به خاطر اینکه کمال‌گرایی باهام بوده اصلا چند صفحه از کتاب رو خوندم و دیگه ولش کردم. یا به خاطر اینکه پروژه‌های کوچیک برنامه نویسی رو برای خودم تعریف نکردم الآن اون مهارتی رو که باید، ندارم. یا اینکه ۴ ساله که دیگه کمانچه رو ول کردم.

من دشمنی بدتر از کمال‌گرایی برای خودم سراغ ندارم. اما چند وقتیه کم‌تر می‌ترسم. با اینکه خیلی چیز‌ها رو بلد نیستم. با اینکه شک دارم. اما با قدم‌های کوچیک شروع می‌کنم. قرار نیست بیل گیتس بشم. قرار نیست کلهر بشم. شاید هم شدم. ولی هدف، این چیزا نیست. مهم چالشیه که باهاش روبرو میشم. مهم مسیری هست که داخلش قرار می‌گیرم. و مهمترین مسئله مهارتی هست که یاد می‌گیرم. هیچ چیز مثل مهارت نمی‌تونه عزت نفس رو ببره بالا. ولو اینکه مهارت من پوست کندنِ درستِ خیار باشه.

الآن که دارم فکر می‌کنم این خرده خرده‌ها واقعا زیاد میشن. من عجله داشتم. این عجله باعث شده که اصلا کاری نکنم. اما الآن عجله‌ای برای زندگی ندارم. نه می‌خوام خیلی پولدار بشم. نه می‌خوام خیلی موفق بشم. شاید هم بشم ولی اولویتم اینه که شاد باشم. و شادی هیچ چیز نیست جز رضایت درونی.