کشاورزی ایران، این قلب تپندهی روستاها و ضامن نان سفرههایمان، حالا زیر سایهی سنگین چالشهایی نفس میکشد که انگار قصد رها کردنش را ندارند. از آسمانی که دیگر نمیبارد تا سیاستهایی که به جای درمان، زخم میزنند. اما در میان این همه، «شکاف عمیق فرهنگی و اجتماعی»، روی دیگر سکه این صنعت است. زمینهایی که روزگاری مأمن گندم و برکت بودند، حالا تکهتکه شدهاند، نه فقط به دست قانون وراثت، که به دست بیاعتمادی، بیانگیزگی و رویای ویلاهای تفریحی که جای کشتزارها را میگیرند. این داستان، قصهی از دست رفتن هویت روستایی ماست؛ قصهای که اگر امروز برایش چارهای نیندیشیم، فردا جز حسرت چیزی برایمان نخواهد ماند.

بیست سال پیش، کشاورزی یکچهارم نیروی کار ایران را در خود جای داده بود؛ ۲۴ درصد از اشتغال کشور، طبق دادههای مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۴. اما حالا، این سهم به کمتر از ۱۵ درصد رسیده است. سرشماری عمومی کشاورزی ۱۴۰۳، که هنوز دادههای کاملش منتشر نشده، زنگ خطر را بلندتر از همیشه به صدا درآورده. جوانان روستایی، فرزندان همان کشاورزانی که با خاک و آب انس داشتند، دیگر این راه را انتخاب نمیکنند. چرا؟ چون زمینها کوچک شدهاند، چون سود ندارد، چون آیندهای در آن نمیبینند. قانون وراثت، که ریشه در عدالت شرعی دارد، زمینها را بین وراث تقسیم کرده و قطعات را به کمتر از یک هکتار رسانده، زمینهایی که نه برای ماشینآلات مدرن مناسباند و نه میتوانند نان یک خانواده را تأمین کنند. این تکههای کوچک، دیگر زمین کشاورزی نیستند، مقدمهایاند برای فاجعهای بزرگتر: ویلاسازی.
در گوشه و کنار ایران، از خطهی سرسبز شمال تا حومهی کلانشهرها، زمینهای خردشده به باغچههای تفریحی و ویلاهای لوکس تبدیل میشوند. قطعات کمتر از ۱۰۰۰ متر، که روزگاری گندم و جو میدادند، حالا زیر پای بتون و آجر له میشوند. ویلاسازیها، انگیزهی نسل جدید را برای کشاورزی کشته است. و حق دارد. وقتی زمینی که به ارث میرسد، به جای مزرعه، به ویلای آخر هفتهی شهرنشینان بدل میشود، چه انتظاری از جوان روستایی داریم؟ این روند، فقط خاک را نابود نمیکند، امنیت غذاییمان را هم به گروگان میگیرد. وابستگی به واردات غذا، در روزگاری که تحریمها نفس اقتصاد را تنگ کردهاند، مثل بازی با آتش است. و این آتش، وقتی به محیطزیست میرسد، جنگلها را میسوزاند، خاک را فرسوده میکند و اکوسیستم را از نفس میاندازد.
اما این فقط داستان زمین نیست، داستان آدمهاست. شکاف فرهنگی و اجتماعی، مثل دیواری بین نسلها، بین کشاورز و دولت، بین روستا و شهر قد کشیده است. ۲۳ درصد کشاورزان، بیسوادند و تنها ۲ درصدشان تحصیلات مرتبط با کشاورزی دارند. این یعنی دانشی که باید به مزرعه جان بدهد، جایی در این چرخه ندارد. جوان تحصیلکرده، زمین کوچک موروثی را نمیخواهد؛ او به شهر میرود، به امید شغلی که کرامت و درآمدش بیشتر باشد. و کشاورز سالخورده با میانگین سنی ۵۵ سال، که به سیاستهای دولتی بیاعتماد است، به توصیههایشان گوش نمیدهد. خرید تضمینی که عادلانه نیست، تسهیلاتی که به دستش نمیرسد، و نظارتی که جلوی ویلاسازی را نمیگیرد، او را در این بیاعتمادی غرق کرده است.

قلبمان میگیرد وقتی میبینیم روستاها خالی میشوند، حاشیهنشینی در شهرها رشد میکند و زمینهایی که باید غذا بدهند، به ویلاهای تفریحی بدل میشوند. اما هنوز امیدی هست. مراجع تقلید، با اجتهاد پویا، میتوانند راهکارهایی فقهی بدهند که زمینها را یکپارچه نگه دارد، مثلاً مدیریت جمعی اراضی توسط وراث. حاکمیت میتواند با قوانین سختگیرانهتر، جلوی تغییر کاربری را بگیرد و با مشوقهایی مثل تسهیلات بانکی، کشاورزان را به تجمیع زمینها ترغیب کند. تجربهی کشورهایی مثل ترکیه، با تعاونیهای کشاورزی و اجارهی بلندمدت زمین، نشان میدهد که میشود این گره را باز کرد. آموزش هم کلید است؛ نه فقط برای کشت بهتر، که برای تغییر نگاه به کشاورزی. باید به جوانان نشان داد که کشاورزی، نه فقط کار سخت، که حرفهای مدرن و آیندهدار است.
ایران بدون کشاورزی، ایران بدون ریشه است. زمینهای تکهتکهشده، نه فقط خاک، که هویت و امنیت ماست که از دست میرود. مراجع، قانونگذاران و همهی ما باید دست به دست هم بدهیم تا این فاجعه را متوقف کنیم. اگر امروز برای زمینهایمان نجنگیم، فردا شاید دیگر چیزی برای ارث گذاشتن به فرزندانمان نداشته باشیم، جز حسرتی به وسعت مزرعههای ازدسترفته.
نویسنده: مجتبی رزمی