مشکل ایران این نیست که دشمن خارجی دارد، مشکل اصلیاش این است که ابزار فهم واقعیت در ساختار حکمرانیاش تضعیف شده است. اقتصادی که نهایت پیچیدگی صنعتیاش خودرویی مثل پراید است، آن هم محصولی که نه فناوری پنهان دارد، نه زنجیره تأمین پیچیده، نه نوآوری، نمیتواند در حوزههایی مثل نظامی که دیده نمیشوند ادعای کیفیتی فراتر از آن داشته باشد. وقتی خروجیِ بخش شفاف اینقدر ساده است، انتظار پیشرفت خارقالعاده در بخشهای غیرشفاف بیشتر شبیه خیالپردازی است تا تحلیل.
در جنگ روایتها، ایران عملاً با بستن اینترنت وارد میدان میشود. تجربه آبان ۹۸، پاییز ۱۴۰۱ و دی ۱۴۰۴ نشان داد که قطع ارتباط نهتنها روایت رسمی را تقویت نمیکند، بلکه آن را تضعیف میکند. روایت قدرتمند با حذف صداهای رقیب ساخته نمیشود. این کار نشانه قدرت نیست، نشانه ناتوانی در رقابت است. همانطور که تفاوت پراید و یک خودروی سطح بالا را حتی بدون دیدن میشود حس کرد، تفاوت روایت غالب و روایت شکستخورده را هم مردم بدون اینترنت تشخیص میدهند.
مقایسه را کافی است با کشورهایی مثل آلمان یا کره جنوبی انجام دهیم. آنها در بحرانها اینترنت را نمیبندند، چون میدانند واقعیت هرچه زودتر و شفافتر دیده شود، امکان اصلاح بیشتر است. در مقابل، در ایران اولین واکنش به بحران، محدودسازی است؛ یعنی کور کردن ابزارهای شناخت جامعه. نتیجه این رفتار نه آرامش، بلکه انباشت خطا و سوءبرداشت است.
آزادی فردی در ایران صرفاً یک مطالبه سیاسی سرکوبشده نیست، یک مسئله معرفتشناختی حلنشده است. جامعهای که از بیان واقعیت بترسد، همان واقعیت را پنهان میکند؛ نه از دشمن خارجی، بلکه از حاکمیت. درست شبیه کودکی که از تنبیه میترسد و حقیقت را کتمان میکند، تا جایی که مسئله از کنترل خارج میشود.
نقض آزادیهای فردی در ایران به معنای قطع حسگرهای جامعه است و این کوری قبل از هر کسی دامن خود حاکمیت را میگیرد. وقتی داده واقعی نرسد، تصمیم درست هم ممکن نیست. نتیجهاش بحرانهایی است که ناگهان سر برمیآورند و دیگر راهحل ندارند، نه چون غیرقابل حلاند، بلکه چون خیلی دیر دیده شدهاند.
شاید برای اصلاح ساختاری خیلی چیزها دیر شده باشد، اما نوشتن هنوز لازم است. نه برای تغییر فوری، بلکه برای ثبت آگاهی. برای اینکه سالها بعد، وقتی کسی پرسید آیا کسی این مسیر را میفهمید، پاسخ روشن باشد؛ بله، بعضیها میدیدند، مقایسه میکردند و هشدار میدادند، حتی اگر صدایشان در زمان خودش شنیده نشد.