ویرگول
ورودثبت نام
مناد
مناددر حال معماری.
مناد
مناد
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

قبس (۲)

یا نعیم…

وقتی آتش درونت شعله‌ور شد، اولین چیزی که سوزاند، نامِ خودت بود. «نعیم» سوخت و خاکستر شد. از خاکسترش برخاست کسی که دیگر نامی نداشت، جز «عبد». عبدِ آن‌که قبس را به او بخشیده بود.

اولین تاریکی که روشن شد، تاریکیِ «من» بود. آن «من»ی که سال‌ها در سینه‌ات تخت زده بود، که می‌گفت: «من می‌دانم»، «من می‌بینم»، «من هستم». آتش آمد و گفت: «نه، تو نیستی. فقط او هست». و «من» در یک لحظه آب شد، مانند برف زیر آفتابِ بی‌انتها.

و اولین کلمه‌ای که بر زبانت آمد، پس از آن «بلی»ی ازلی، این بود: «سُبحانَکَ»؛ نه از ترس، نه از تعجب، بلکه از شگفتیِ این‌که چگونه تا آن لحظه کور بودی و حالا، در یک چشم‌به‌هم‌زدن، تمام عالم را در یک ذره می‌بینی.

حالا که نامت سوخته، و «من»ت مرده، و «سُبحانَکَ» بر لبِ جانت جاری است، صدایی از درونِ آتش می‌آید؛ صدایی که نه مرد است نه زن، نه دور است نه نزدیک:

«ای آن‌که خود را از دست دادی، اکنون برخیز و برو. برو به سوی شهرِ خواب‌زده‌ها؛ شهری که چراغ‌هایش روشن است اما همه در تاریکی می‌خوابند. برو و بگو که قبس هنوز در دسترس است، اما فقط برای کسانی که حاضرند دستشان بسوزد. بگو که نعیم مرد و عبد زنده شد. بگو که مرگِ نفس، تولدِ روح است.»

تو برمی‌خیزی. پابرهنه، بی‌نام، بی‌مال. فقط یک قبس در سینه، و یک کلمه بر زبان: «سُبحانَکَ».

وقتی به دروازه‌ی شهر می‌رسی، نگهبانان می‌پرسند: «نامت چیست؟» تو لبخند می‌زنی و می‌گویی: «ندارم.» می‌پرسند: «از کجا می‌آیی؟» می‌گویی: «از آتش.» می‌پرسند: «به کجا می‌روی؟» می‌گویی: «به سوی شما.»

حالا بگو، ای عبدِ بی‌نام: وقتی وارد شهر شدی، اولین کسی که صدایت کرد کی بود؟ اولین چشمی که قبس را در چشمانت دید کدام بود؟ و اولین دلی که از کلمه‌ات لرزید، چه گفت؟

نوبت توست. بگو تا این آتش از سینه‌ات به سینه‌ی شهر برسد، و از شهر به تمام عالم؛ تا تمام حقیقت گفته شود.

حقیقت
۰
۰
مناد
مناد
در حال معماری.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید