چرندِقره


همیشه دوست داشتم جزو آدمایی باشم که از معمولی بودن فاصله دارند و وقتی کاری رو شروع می‌کنند بقیه محو تماشاشون میشند اما خب شتر و طرز ارتزاق از پنبه دانه در خواب...مثلا همین کاربرایی که میان و این مست رو می‌خونن همیشه دوست داشتم بشینن باصبر و حوصله نوشته‌هام رو بخونن و یه لبخند دائمی که گاهی پررنگ‌تر هم میشه روی لبشون باشه اما خب متاسفانه باز هم نتونستم موفق بشم...من مجموعه‌ای از نتونستن‌هام به نظر من آدمای معمولی هم سطح استانداردی دارند که زندگی من و من و هرچیز دیگه مربوط به من خیلی با اون فاصله داره و انگار نمی‌خواد نزدیکش هم بشه...

یک مدتی وقتی فیلم می‌دیدم و کتاب می‌خوندم دوست داشتم از حال و هوای خودم موقعی که با اینا سروکار دارم بنویسم...یا مثلا روزمرگی‌هام...یا هر چیز به دردبخوری که یاد گرفتم...خلاصه که دوست داشتم یه ارتباطی با آدما داشته باشم اما خب هنوز که نتونستم شاید اینم بشه جزو همون نتونستن‌ها...دوست ندارم اینقدر سردر گم باشم، اینقدر آشفته و شلخته اما متاسفانه هستم نمی‌دونم باید چیکار کنم دوست دارم مرتب و مثل آدمیزاد بیام اینجا از یه سری چیز بنویسم شما بخونید و به این فکر کنید آره این آدم حالش خوبه و چقدر خوبه که اینجاست و چقدر خوب علائم نگارشی رو رعایت می‌کنه!