سالها پیش یه وبلاگ تو بلاگفا داشتم که مطالبی از همه جا و هر چی توش مینوشتم به نام یادداشتی . بیشتر جنبه شخصی داشت تا محتوای خاص . داشتم نوشته های یادداشتی رو مرور میکردم به این مطلب طنز که تو سال 92 نوشتم برخوردم که در اون حال هوای تحریم و برجام و ظریف و ازدواج به نظرم جالب اومد .

داستان من و ظریف خیلی طول و درازه ، ظریف رو که میشناسید ؟ اره همین ظریف ۶ نفر حریف !
۴ سال پیش که برای بار دوم یه معدوم الحال رو انتخاب کردیم و بعدش هم اون همه دعوا ، من هیچ به چیزی به نام ازدواج فکر هم نمی کردم ، یه وقتی هم صحبتی میشد جز سرخ شدن کاری نمی شد کرد
بعد دو سال که از ریاست اون اغا گذشت ، یکدفعه جهان با ما دشمن شد . از داخل هم هی گفتن دشمنان اسلام هیچ غلطی نمی تونن بکنن ، اینقدر بدید تا قعطنامه دونتون پاره بشه که ما فکر کردیم الان حتما " طیرن ابابیل " میشه و این گنجیشک ها میرن امریکا رو میبرن زیر اب !
تو اون اوضاع هشل هفت ، دیدم اِ مقوله ی مهمی به نام ازدواج هم شتری شده که داره میخوابه روم ، ولی مگه میشد به چیزی فکر کرد ؟ هر ان امکان داشت لشکر اسلام ذوالفقار از عبای ولی فقیه بکشه بیرون و نفس کش کنان عبدود زمان رو از وسط به دو نیم مساوی تقسیم کنه بطوری که اگه دو نیم رو وزن کنی گرم نزنه ، ملت سرمست از پاره شدن های قعطنامه شورای امنیت در حال عیش و نوش مستی بودند.
خلاصه ما هم نیست خجالتی از حالت سرخ شدن به سر جنبندن تغییر وضع دادیم . حالا خودمونیم گه گداری بهش فکر هم میکردیم :-D . ماجرا گذشت تا دو سال اخر و شتر هم داشت دیگه خسته میشد که بخوابه که کاشف به عمل اومد که اون چیزایی که داشت پاره میشد ماتحت ما بود نه قعطنامه شورای امنیت ! تا بیایم بجنبیم که کی بود کی نبود ، گفتن وایستید هوا عوض میشه
جونم براتون بگه که تو این دوران اینقدر هشت ها گروه نه شد که کسی جرات نمی کرد از شتر حرف بزنه ، ما هم در سکوت معنا داری فرو رفتیم . اوضاع اقتصادی بدجور خراب بود ، به حقوق مون یک میلیون ریال وجه رایج مملکت اضافه شده بود ولی هر شب اگه از سفرمون عکس میگرفتی ، فکر میکردی یه سری غذا دارن انیمیشن بازی میکنن و از این سر سفره میرن اون سر ، ملت برا چهل و پنج تومن ناقابل بشکن میزدن ، خودم دیدم به خدا !!!!
همونطور که وعده خدا حقه ! هوا عوض شد ، فضا روحانی شد ، ظریف کوچولو ، توپولوی ما هم اومد . اوضاع کلی تغییر کرد ، ما هم به امید تغییر ، تغییر کردیم . از اینجا دیگه من و ظریف با هم بودیم
ظریف میومد فیس بوق پست میذاشت ( این خودش یه تغییر اساسی بود ) ، منم به گزینه های دیگران یکم فکر میکردم ( اینم یه تغییر اساسی بود ) . ظریف رفت با امریکا دست داد و طلسم رو شکست ، منم رفتم در مورد یکی دو نفر فکر اساسی کنم طلسم بختشون وا شد دی:
ظریف کاری کرد دل اوباما هنو روحانی نرفته تنگ بشه ، من یه گزینه گذاشتم روی میز ! ، ظریف قول داد مذاکره کنه و تحریم ها رو بشکنه ، من قول دادم به پیشنهاد هایی که میشه بیشتر فکر کنم وگرنه پیشنهاد دهندگان از کار خودشون پشیمون میشن .
بهر حال گذشت و گذشت تا اینکه صبح یه روز از رادیو شنیدیم ظریف توافق کرد ! حالا ظریف رو بروی من نشسته و با اون لبخند ملیحش میگه : بدو وقت نداری ، نوبت توه وگرنه میرم اشتون رو برات میگیرم ( ایش ، مور مور شدم )
