آن دخترک لعنتی کل قانون مرا ...

سالها قبل ناخواسته نگاهم منحرف شد و بدون اراده به یک نفر خیره شدم ! به انرژی کیهانی و این سوسول بازی ها اعتقادی نداشته ام و ندارم اما هنوز هم علت اینکه چرا آن روز بدون هیچ دلیل خاصی و بدون اراده سر خودم را چرخانده و به او نگاه کردم نمیتوانم پیدا کنم . حتی روح من هم از وجود او در خیابان بی خبر بود اما اینکه چرا سرم را چرخانده و به او زل زدم هنوز برایم حل نشده باقی مانده است . از همه بدتر چرا در خیابان به آن بزرگی و شلوغی فقط به او نگاه کردم و فقط از او خوشم آمد ؟ مگر قحطی آدم بود ؟ با یک روانشناس در این مورد صحبت کردم و جواب احمقانه ای داد ! گفت که علتش یا ناخود آگاه توست یا در زندگی گذشته با او نسبتی داشته ای . جواب پزشک از او نیز احمقانه تر بود و علت را غریزه جنسی و ترشح هورمون عشق میدانست . من مطئنم که آن چرخش سر و آن نگاه نه کار هورمون بود نه ناخودآگاه !! کلمات بعضی وقتها در بیان افکار و احساس کم می آورند و این حس من یکی از آنهاست که هیچ کلمه ای برای وصفش نمیتوانم پیدا کنم ! اینکه در خیابانی به آن بزرگی و شلوغی بدون هیچ دلیل خاصی مثل گاو سرت را بچرخانی و به یک نفر زل بزنی عجیب نیست ؟ راستش را بخواهید به آن دو دکتر ژیگول چیزی از احساسم در آن لحظه نگفتم . در آن لحظه دیوانه وار احساس تسلیم به من دست داده بود . مانند سربازان ساده لوح اما وطن پرستی که هیتلر و استالین را ندیده و نشناخته آرزو میکردند بخاطر آنها و در راه آنها به کام مرگ بروند شده بودم . دقت که میکنم سربازان عاشقان بزرگی هستند باید درس عاشقی آنها را از یاد گرفت . کجای این کره خاکی غیر سربازهای دیوانه میتوان عاشقی را پیدا کرد که تو را نشناخته و نبوسیده بخاطرت بمیرند ؟ حس من دقیقا آن روز سربازگونه بود و میخواستم برای او بمیرم ! خیلی احمقانه است که کسی را نشناخته بخواهی برایش بمیری خودم میدانم و شاید هم یک احمقم که همچین حسی پیدا کردم اما خارج از اراده من بود ! مطئنم اگر آن روز همان لحظه به او احساس خودم را میگفتم بدون شک یا مورد تمسخر قرار میگرفتم یا چند تا فحش آبدار میشنیدم البته به او حق میدهم ! آخوندها گاهی اوقات حرفهای جالبی در مورد این موارد دارند و میگویند در وصال غم فراق دارم و در فراق غم وصال ! آن لحظه من نیز به طرز احمقانه ای از دوری او عذاب میکشیدم و به طرز احمقانه تری از اینکه اگر به او نزدیک شوم ممکن است او را از دست بدهم عذاب بیشتری میکشیدم و شاید به همین علت بود که ذهنم ساده ترین راه حل ممکن را در "مرگ بخاطر او" میدید ! بین جماعتی که فقط با یک لبخند زدن به تو اسم سرتق و دیوانه میچسبانند چگونه ممکن بود به یک غریبه بگویم : سلام ! من الان تو رو دیدم و دوست دارم بخاطر تو بمیرم !!! حتما میگفت این خل و چل کیه یا در خوش بینانه ترین حالت مرا مسخره میکرد . نمیدانم شاید هم ایراد از من بود . من از بچگی از احساس متنفر بودم و از هر چیزی که کنترلش از اراده من خارج بود ترس داشتم . برای هر چیزی تلاش میکردم و زمین و آسمان را برای رسیدن به هدف مثل یک خیاط پیر و با تجربه آرام آرام بهم میدوختم اما یاد گرفته بودم برای رسیدن به وسیله ها تلاش کنم نه آدمها ! وسیله ها چون فاقد قوه عقل و شعور هستند اراده شما برای بدست آوردن آنها کافی است و اونها هیچ نظری در مورد اینکه متعلق به شما باشند یا نباشند ندارند اما در مورد آدمها قضیه فرق دارد ! آدمها نظر دارند عقل دارند و مهم نیست شما چقدر برای بدست آوردن آنها تلاش کنید بلکه مهم نظر آنهاست که متعلق به شما باشند یا نه ؟ آن لحظه آن دختر لعنتی کل قاعده و قانون ذهنی مرا که براساس آنها زندگی میکردم به هم زده بود ! میدانستم و مطئمن بودم که مالکیت او غیر ممکن است ،چون یک آدم بود و عقل و شعور داشت ! ماشین مدل بالا نبود که بیشتر کار کنم بیشتر زحمت بکشم و در نهایت بخرم ! بلکه یک انسان بود و ممکن بود تمام تلاش و زحمات من برای رسیدن به اورا با یک جمله "من از تو خوشم نمی آید" به باد فنا بدهد . هرکس که میگوید انقلاب در خیابان و در میان جمعیت است یک دروغگو و شیاد حرفه ای است انقلاب واقعی در قلب هاست ! و آن لحظه در قلب من انقلاب بزرگی بپا شده بود . تبدیل به یک کمونیست لعنتی و بی دین شده بودم که دوست داشتم بخاطر چیزی که نمیتوانم مالک آن بشوم کشته شوم ! بیشتر که دقت میکنم او هیچ فرقی با استالین دیکتاتور نداشت ! مثل او مکار و حیله گر بود و سرباز ساده دلی مانند مرا فریب داده بود که او را نشناخته برایش جان فشانی کنم . تنها تفاوت او با استالین در قیافه معصوم و زیبای او بود که باعث میشد سبیل های استالینی اش در پشت زیبایی و معصومیت او مخفی بمانندو از این طریق مرا فریب داده بود ! آن لحظه طولانی برای من یک عمر گذشت و دو دکتر احمق قصد داشتند آن انقلاب بزرگ در آن لحظه را با مشتی کلمات قلمبه و سلبمه توجیه کنند .