آن دخترک لعنتی 2

آن دو دکتر ژیگول و خوش لباس با تمام توان سعی داشتند چیزی را که من با قلب خود حس کرده بودم با مغز خود انکار کنند ! بیشتر که دقت میکنم همیشه خدا به ژیگول ها بدبین بوده ام ! حتی از مغازه هایی که هم خودشان هم صاحبشان ژیگول بود هیچ وقت خرید نمیکردم ، آخر میترسیدم پول ژیگولی خود را روی جنس بکشند . اما این قلب احمق گاهی اوقات با مغز دسیسه میکند و طی یک کودتای ناجوان مردانه تو را مجبور میکنند دست به دامن هرکسی شوی تا شاید ذره ای از مشکلت حل شود و برای همین بود که سراغ آن دکترها رفتم ! یادم می آید بچه که بودم گاهی اوقات زمین میخوردم و آرنج و زانوهایم زخمی میشد . منتظر میماندم تا جای زخم خشک شود و خون که لخته میبست و سفت میشد دوباره زخم را باز میکردم و از این کار لذت میبردم . فکر کردن به آن دخترک مانند آن زخمهای کودکی ام شده بود . از اینکه از فکر کردن به او درد میکشیدم لذت میبردم . مانند زخمی کهنه شده بود که به هیچ وجه دوست نداشتم التیام پیدا کند و حتی لحظه ای که با آن دو دکتر صحبت میکردم در باطن فکر اینکه بتوانند این زخم کهنه را در من درمان بکنند آزارم میداد . خودم هم نمیدانم اصلا برای چه با آن دو نفر در این مورد صحبت کردم ؟ شاید میخواستم به خودم ثابت کنم هیچ درد و شفایی برای این درد پیدا نخواهم کرد و از آزار کشیدن لذتم ببرم . یک عصر کتابی در مورد دیکتاتورها خواندم که در آن نوشته بود : این مردم عادی هستند که دیکتاتور ها را میسازند و نژاد انسانی گاهی اوقات از ظلم دیدن و درد کشیدن لذت میبرد . مطالب کتاب آزارم میداد و بالاخره مجبور شدم تکه پاره اش بکنم و ساعت ها گریه کنم . رفتم اشکهای چشمانم را در آیینه پاک کنم تا کسی نبیند چون که من در خانواده ای سنتی بزرگ شده بودم ، خانواده ای که عقیده داشت مرد باید بوی باروت بدهد ! تا سالیان سال در خانواده هیچ وقت مرا با نام خود صدا نکردند و همیشه از اسامی حیوانات استفاده میکردند .گاهی اوقات از اعماق دل میخواستم مادرم را بغل کنم یا پاهای پدرم را ببوسم اما آن غرور مسخره ای که خودشان برایم ساخته بودند مانع کار میشد ! مرد باید آهن باشد مرد باید رازدار باشد مرد باید به ظاهر خود توجه نکند و ... یواش یواش مرا راستی راستی تبدیل به یک خر تمام عیار کرده بود ! خری که از بچگی در هیچ مراسم تولدی قدم نگذاشته بود و فکر میکرد انسان ها موجودات احمقی اند که هرسال تولد و قدم گذاشتن به این دنیای سرشار از بدبختی و نکبتی را جشن میگیرند . چرا باید جشن گرفت ؟ دقیقا برای چه جشن میگرفتند ؟ مگر به این دنیا آمدن جشن گرفتن داشت ؟ یادم می آید یک بار مرا به جشن تولدی دعوت کرده بودند و من احساس شرم و احمق بودن میکردم ! نمیتوانستم تحمل کنم و بالاخره دروغکی برایم کار پیش آمد و فرار کردم و بعد آن روز در هیچ تولدی حضور پیدا نکردم ! حتی در مراسم عروسی خواهرم نیز به خود سرما خورانده بودم و از اینکه انسان ها یک عروسی ساده را الکی گنده کرده بودند و من موفق شده بودم در میان آنها نباشم خوشحال بودم ! بهرحال برای خودم مردی بودم و برای یک مرد به هیچ وجه مناسب نبود وقت خود را در کارهای احمقانه ای مثل عروسی یا تولد تلف کند . آن لحظه به مرد بودن خود شک و تردید پیدا کرده بودم ! نمیتوانستم تصور کنم چگونه ممکن است یک مرد تمام عیار، عاشق شود ؟ برای لحظه ای احساس شرم و خجالت به من دست داد زیرا حس میکردم قواعد بازی مردانگی را زیر پا گذاشته ام و به مال غیر چشم دوخته ام !! هر از گاهی به افکار احمقانه خود در آن لحظه میخندیدم یا مرا وحشت برمیداشت و فکر میکردم شبیه آن شوفر سبیل کلفتی شده ام که پس از سالهای طولانی فهمیده است باطنی زنانه دارد و باید تحت عمل جراحی قرار گرفته و یک نام دخترانه جدید برای خود انتخاب کند ! البته حق هم داشتم وحشت کنم زیرا در قواعد زندگی من عشق و عاشقی کاری زنانه بود و نمیتوانستم بفهمم چطور ممکن است مرد جوانی مانند من در خیابان به یک دختر چشم بدوزد ؟ یادم می آید که برای لحظه ای آرزو کرده بودم که ای کاش دختر جوانی بودم و با آن دخترک رفاقت میکردم ! هر چه باشد در رفاقت کارم معرکه است و برایش سنگ تمام میگذاشتم و هر روز لباس های گل گلی زیبا میپوشیدم و مانند یک مادر فداکار تمام مشکلات او را حل میکردم ! گاهی اوقات تماشای او از دور آزارم میدادم و میخواستم نزدیکتر شوم و جزئیات صورت او را با دقت هرچه بیشتر تماشا کنم اما امان از ذهن من ! زمین و آسمان را بهم میبافت تا مرا قانع کند که قدمی بیشتر نگذارم ! برای چه او باید به تویه دماغ گنده توجه کند ؟ این رسم مردانگی نیست و تو داری کار حیوانات را انجام میدهی ! تازه مگر یادت رفته همین دو ماه پیش ماشینت را فروخته ای ؟ از همه بدتر آن همه برنامه و نقشه ای که ریخته ای چه خواهد شد ؟ اصلا فکر کرده ای که باید پولی را که با خون دل بدست میاوری برای او خرج کنی ؟ درآمد ماهیانه و برنامه ریزی را چه میکنی ؟ ای احمق قبل از اینکه به جلو بروی سر و وضع خودت را با او مقایسه کن ! این فیلسوف احمق که تمام عمر کارم شده بود خوراندن کتاب های کلفت به او اکنون بلای جانم شده بود . ذهنی را که خودم با همین چشم هایی که دارم بزرگ کرده بودم و او را تبدیل به موجودی شایسته و با سواد کرده بودم اکنون یک نمک به حرام تمام عیار شده بود که جواب آن همه زحمات مرا با حرام زادگی میداد و میخواست مرا منصرف کند ! آستین ها را بالا زدم و با او آماده مناظره شدم ، هرچه باشد ذهن خودم است و در نهایت باید از من پیروی کند ! ای پیر مرد ابله با دقت گوش کن : تمام این سالها ساعت های طولانی شبانگاه دود سیگار را فوت کرده و به سقف ها نگاه کرده ام ! تویه حرام زاده همیشه مرا مجبور کرده ای که مانند دیگران نباشم ، مانند آنها فکر نکنم مانند آنها نخورم مانند آنها نخوابم ، چرا ؟ چرا من باید متفاوت باشم ؟ چرا من باید از دوست داشتن خجالت بکشم ؟ چرا من نباید خطا بکنم ؟ جواب مرا بده با توام ! تو نباید خطا کنی چون تو کتاب های زیادی خوانده ای ! تو میدانی که نگاهی که در خیابان شروع شود به خیابان هم ختم خواهد شد ! محض رضای خدا حماقت را بگذار کنار مگر همین چند ماه پیش چند کتاب کلفت و ضخیم در مورد اینکه تمام این رفتارها حیوانیست و یک انسان کامل باید فرای آن عمل کند را نخواندی ؟ الاغ نادان چطور میخواهی آن همه تحقیق و استدلال علمی را رد کنی و مثل یک حیوان کثیف رفتار کنی ؟ چرا خود را شبیه به گوره خری کرده ای که در میان گله ای بنام اجتماع قصد جفت یابی دارد ؟ من کتاب های زیادی را نخوانده ام بلکه به حلقوم تویه احمق فرو کردم تا زندگی مرا سر و سامان بدهی نه اینکه سد راهم شوی ! داخل یکی از همان کتاب ها نوشته بود ذهن بعضی وقت ها غلط اضافی میکند و نباید به او توجه کرد ، اصلا میدونی چیه ؟ گور پدر تویه سگ صفت ، میرم جلوتر هرچقدر که دوست داری حرافی کن ! و یواش یواش قدم ها را برداشتم تا به او نزدیکتر بشوم ! به ازای هر قدمی که نزدیکتر میشدم احساس میکردم شوالیه ای شجاع و از جنگ برگشته ام که به زودی قرار است ملکه او را تحسین کند . البته ذهنم مدام فریاد میکشید لعنت بر تو ای دیکتاتور ، ننگ بر تو که این جوان را فریب داده ای و تبدیل به گوسفندی کرده ای که با پای خود به سلاخ خانه میرود ! زود باش آن دیکتاتور پشت چهره معصومت را نشان بده تا واقعیت تو را ببیند ! کمی که نزدیکتر شدم انگار از نو به چند دقیقه قبل پرتاب شدم ! صورتش مرا دیوانه میکرد . گویی مانند پادشاهی جبار بود که ابهتش وجود مرا گرفته بود و بی اراده دوست داشتم دست و پای او را بوسیده و گریه کنم . چطور ممکن بود در یک لحظه تمام آن قواعد و قانونهای سختی را که برای خود وضع کرده بودم را نادیده بگیرم ؟ یاد پدر یوسف افتاده بودم که سالها بود او را بخاطر بی قراری سرزنش میکردم و نمیتوانستم درک کنم مردی به بزرگی او چرا باید برای مسائل ساده ای مانند فرزند بی قراری کند ؟ حتی بوییدن پیراهن یوسف توسط او برایم نه تنها غیر قابل درک بلکه مسخره بود . مگر میشود یک مرد گنده و انسانی کامل برای دوری یک پسر بچه بی قراری کند ؟ بدون شک غریزه پدری او سرکوب نشده است و آنقدرها هم که میگویند یک انسان کامل نیست !! یک انسان کامل باید دقیقا مانند من باشد ! سر مزارش پدرش با جسارت تمام لبخند بزند و اطرافیان را که برای مرگ او اشک میریزند در درون خود سرزنش کند ! مهم نیست چه فکری میکنند ، اکنون که مرد بزرگی مانند مرا برای مساله ای ساده مانند مرگ پدرم به قبرستان کشانده اند لبخند خودم را مخفی نمیکنم و هرچه دوست دارند تا اعماق جهنم فکر کنند . چطور که یک مگس میمیرد پدر من نیز مرد و من نیز مثل یک پشه خواهم مرد اما اینها دارند مساله را زیادی جدی میگیرند ! شاید بخاطر بدی هایی که در حق او کرده اند اکنون اشک تمساح میریزند ! یادم می آید آن روز در قبرستان همه مرا با خشم و نفرت مینگریستند و مطمئنم ساعت ها در مورد اینکه من چقدر موجودی سنگ دل و شیطانی و فرزندی ناسپاسم بحث کرده اند اما سر سوزن برایم مهم نبود . سالیان سال این من بودم که پدرم را روی کول خود حمل میکردم و از مواد فروشها برای او مواد میگرفتم و این عده احمق بعد مرگش تازه یادشان افتاده بود او سرطان داشت و دیگر زنده نیست . آن لحظه فهمیدم که دیگر نباید هیچکس را حتی در ذهن خود نیز سرزنش کرد چرا که قدرت و نیرویی برتر تو را در موقعیتی بدتر از او قرار خواهد داد تا این بار خود را سرزنش کنی و اکنون این من بودم که برای دخترکی ناشناس بی قرار بودم و تمنا میکردم ای کاش روسری اش ماله من بود ! یعنی این دختر حرف هم میزند ؟ صدای او چگونه است ؟ همین لحظه چه افکاری در ذهن او ویراژ میدهند ؟ کتاب مورد علاقه اش چیست ؟ افکاری بودند که دائم در ذهن من شکل میگرفتند و میل به او را بیشتر میکردند . ای کاش آن لحظه او یک فرمانده جنگی بود و خمپاره ای پرت میشد و با تقدیم جانم به او ثابت میکردم که فداکارترین سرباز او من هستم و بقیه همه مشتی دروغگو و چاپلوسند . میدانستم که در پشت پرده این چهره معصوم ممکن است شیطانی مکار و حیله گر خوابیده باشد یا یک دختر احمق و از خود راضی که بزرگترین دغدغه اش هماهنگ بودن رنگ لباسهایش است ! یک جورهایی اولین بار در زندگی من بود که تبدیل به یک قمار باز شده بودم و میخواستم هر چه هست و نیست را سر او قمار کنم ! با خود میگفتم اگر احمق یا یک مار موذی هم از آب در آمد حداقل از آن احمق هایی است که از او خوشم می آید و قابل تحمل است . هرچقدر که بیشتر در جزئیات او دقت میکردم دیوانه تر میشدم و بیشتر میخواستم جانم را که بزرگترین دارایی من است سر او قمار کنم . لباسهایش در هماهنگی کامل با صورتش بودند و چنان ساده اما زیبا لباس پوشیده بود که برای لحظه ای آرزو کردم اگر خودش هم متعلق به من نباشد کاش لباسهایش را به عنوان تابلو در خانه آویزان کنم . کفش هایش سیاه رنگ بودند و جوراب های ضخیم مشکی پوشیده بود ، برای یک لحظه از تماشای کفشهای کالج و جوراب مشکی او یاد مادرم افتادم و چشم هایم بی اختیار پر شد و مرا به گذشته پرتاب کرد ! یاد آن شبی افتادم که روزگار چنان استخوان های مرا شکسته بود که هیچ حرفی با هیچ کسی نداشتم . آن شب اندوه کل جهان در قلب من خانه کرده بود ، پسری نوجوان بودم که روزگار مانند گرگ درنده ای مرا شکار کرده بود . بدون شک آن شب یکی از تلخ ترین شبهای تمام زندگی من بود . کنار مادرم نشسته بودم و لبخندی مصنوعی بر روی لبانم بود . میخواستم برای لحظه ای هم که شده از جایم بلند شده و پاهای مادرم را که جوراب های مشکی ، همیشه خدا آنها را پوشانده بود ببوسم و فریاد بکشم من حالم خوب نیست ! من خورد و خمیر شده ام ، روزگار مرا تکه پاره کرده ، من تنها هستم ، از حرف زدن با خودم خسته شدم مرا بغل کن بگذار گریه کنم ! اما مگر آن مرد لعنتی که بوی باروت میدهد اجازه میداد همچنین غلطی بکنم ؟ مگر آن مردی که یاد گرفته بود همیشه سکوت کند به این راحتی ها اجازه میداد آن لبخند مصنوعی را از صورتم بردارم و بگویم که من سه ماه است با درد دندان میخوابم و خجالت میکشم از کسی پول بگیرم ؟ مگر میگذاشت به همین راحتی ها کسی بفهمد یک شاگرد اول راهنمایی یک هفته پیش تا حد مرگ از چند نفر اوباش کتک خورده است ؟ چرا باید اجازه میداد بقیه بفهمند که مدیر مدرسه مرا بخاطر دست فروشی برای خریدن یک ساندویچ مسخره ، در مقابل کل کلاس تحقیر کرد ؟ برای پدر و مادر آن بچه های نانور و از خود راضی مگر مهم بود که من چه کسی هستم ؟ آن احمق ها حتی نمیدانستند که من پولی را که از فرزندان آنها میگرفتم در قبالش به آنان ساخت ابزارهای الکترونیکی را یاد میدام بلکه من را موجودی شیاد میدیدند که جیب کودکانشان را خالی میکنم و مدیر بی رحم و ناسپاس برای جلب رضایت آنها و نشان دادن اینکه چقدر مدیر خوب و وظیفه شناسی است در مقابل تمام آنها مرا تحقیر کرد و بعد از آن روز بود که فهمیدم انسان ها هرچقدر شیک پوش تر و مودب تر باشند به همان مقدار نیز عوضی تر و بی رحم ترند . تا زمانی که منافع آنها در خطر نیافتاده است تظاهر به ادب و احترام میکنند و به محض تضاد منافع این موجودات شیک پوش و متمدن تبدیل به هیولایی هایی میشوند که در جنگل نیز برای آنها نمیتوان حریفی پیدا کرد . آن شب در آن جمع خانواده هیچ کس غیر از خود من از حال و هوای خودم خبر نداشت و فقط خدا میداند که آن شب چگونه برای من سحر شد و بعد آن شب ، آن نوجوانی که بوی باروت میداد تبدیل به پیرمردی سالخورده شد که روزگار با بی رحمی تمام به او آموخت از هیچکس نباید هیچ انتظاری داشت . بعد از فردای آن شب هرگز از مادرم در مورد غذا و اینکه قرار است برای نهار یا شام چه غذایی را بپزد سوال نکردم تا بیشتر بوی باروت بدهم ! باید به نه تنها انسان ها بلکه به کل کائنات ثابت میکردم که من دلم دیگر ساندویچ نمیخواهد و بوی باروتم بیشتر شده است ! اما آن دخترک تمام درس هایی را که از آن شب گرفته بودم و بر اساس آنها قانونهایی برای خود تصویب کرده بودم را به چالش کشیده بود . میخواستم کفش های او را ببوسم و حسرت کاری را که سالها قبل با پاهای مادرم انجام نداده بودم تا بیشتر بوی باروت بدهم با پاهای او انجام بدهم . دوست داشتم انیشتین زنده بود و بجای کشف قواعد پیچیده فیزیکی راه حلی در مقابل من میگذاشت تا این حجم بالا از احساسات را در کسری از ثانیه به آن دخترک منتقل کنم یا حداقل برایم توضیح میداد که چرا در خیابان به آن بزرگی بدون هیچ دلیل خاصی مجذوب این دخترک شده ام ؟ توضیح او حتی بی ربط هم بود حداقل چون انیشتین بود آرام ترم میکرد . چقدر در آن لحظه دوست داشتم با دستمالی روی کفش های سیاه او برق بیاندازم و پس از اتمام وظیفه ام بدون اینکه مزدی از او طلب کنم مانند فاتحی پیروز از میدان جنگ خارج شوم ! خدای من صورتش چقدر زشت و دوست داشتنی بود ! از همه بدتر موهای سرش بود ! خبری از مدل دیزلی و رنگ های عجیب و غریب نبود بلکه بسیار ساده مانند زنان مسنی به گوشه ای آراسته شده بود و چنان نجابتی به صورتش بخشیده بود که احمق کله باروت و خشکی مانند من را به راحتی میتوانست تبدیل به کودک نق نقویی بکند که دو پاهایش را به زمین کوبیده و با گریه کردن به او منظورش را بفهماند ! بیشتر که فکر میکنم او هیچ جاذبه یا زیبایی خاص نداشت اما انگار زنجیری نامرئی در آن لحظه مرا به او بسته بود و از نظر من حتی گرد و خاک نقش بسته به کفش های او نیز شاهکار هنری محسوب میشد . از ترس اینکه مبادا خیره شدن من به او باعث شود نگاهش را به سمت من برگرداند دزدکی نگاهش میکردم چون مطمئن بودم اگر او به من نگاه کند نه تنها خود را بیشتر خواهم باخت بلکه ممکن است کنترل ذهنم را از دست بدهم و مرا متقاعد کند که دیگر ماندن جائز نیست ! آن لحظه حتی حسین فهمیده و بزرگترین قهرمان های ملی جهان نیز اندازه من سردرگم و مضطرب نشده بودند چرا که راه پیش روی آنها بسیار ساده بود ! قرار بود تا دقایقی دیگر جان خود را فدا کنند و تبدیل به یک قهرمان ملی بشوند . برای منی که کارم از بوی باروت گذشته بود و یواش یواش به تشعشات هسته ای میرسیدم مقوله مرگ یک شوخی احمقانه بود و به سادگی آن را پذیرفته بودم . تا مغز استخوان هایم این حقیقت را قبول کرده بودم که هر سیگاری روشنی در نهایت خاموش خواهد شد و حتی گاهی اوقات از اینکه بعد از مرگ دیگر قرار نیست بوی باروت بدهم خوشحال میشدم ! به خوبی فهمیده بودم که هرچقدر پیر و خرفت تر شوم کنار آمدن با مرگ برایم سختر خواهد شد و دوست داشتم مرگ سریع تر اتفاق افتاده و به تجربه ناشناخته ها بروم !