آن دخترک لعنتی 4

اکنون که من در چند قدمی او قرار گرفته بودم ، من که برای یکبار در تمام عمرم برخلاف سنت دیرینه خود عمل کرده بودم ، من که برای یکبار هم شده ابراهیم خدا شکن و بت پرست شده بودم چرا نباید کمی نیز نزدیک تر نمیشدم تا با او صحبت کنم ؟ او که درست در چند قدمی من بود پس چرا باید در موردش خیال پردازی میکردم ؟ چرا نباید به او نمیگفتم که چقدر دوست دارم او را در دامنی با طرح گل های آبی ببینم ؟ کدام احمقی به من یاد داده بود که برای مرد بودن باید مقدس و دست نیافتنی شد و کاری را که دیگران میکنند نکنم؟ تصمیم خود را گرفتم ! من نمیخواهم دیگر یک مرد دست نیافتنی شوم بلکه میخواهم یک خوک کثیف بشوم ! حسین فهمیده من بهتر است دیگر هیچ چیز نفهمی چون تا چند لحظه بعد قرار است تو را رسوای عالم بکنم . تا چند لحظه بعد در مقابل این جمعیت ، تویه مقدس و دست نیافتنی را چنان در میان گل و لجن آغشته کنم که همه تماشایت بکنند ! بگذار انسان ها تا دلشان میخواهد نگاه کنند و هر فکری در مورد من دوست دارند بکنند . حتی فکر کردن او نیز در مورد من پشیزی ارزش ندارد چرا که او خود هم نداند من که میدانم بزرگترین طرفدار او در این کره خاکی فقط من هستم پس چرا او را از لذت دانستن این حقیقت محروم کنم ؟ نهایت کاری که میتواند بکند این است که یک " گم شو عوضی " محترمانه تحویل من داده و بگوید " آقا لطفا مزاحم نشوید " ! اما مطمئنم از اینکه توانسته است در خیابانی شلوغ موجود بی رحم و منطقی مانند مرا به بازی در بیاورد در خانه خوشحالی خواهد کرد ! حداقل برای خوشحالی خود او نیز شده باید با او صحبت کنم . واقعیت این است که صورت او زیبا نیست ! حداقل به سیصد سال زمان احتیاج دارد تا در میان این ظاهرپرستان ، دیوانه ای مانند مرا دوباره پیدا کرده و به رقص در بیاورد و از قدرت زنانگی خود لذت ببرد . برای لذت بردن او هم که شده بی گدار به آب میزنم . از اینکه جواب نه بشنوم آزار میکشیدم ! یک تانک عظیم الجثه نبود که یواشکی بروم زیرش و اشک بینندگان زندگی ام را دربیاورم بلکه یک انسان بود ، نظر داشت عقل داشت و نمیشد به سادگی به او بفهمانم که میخواهم خودم را برای تو منفجر کنم اما چاره نبود ! آن دخترک از آن دردهایی بود که خر هم باشی خودت را به نفهمی هم بزنی شب یواشکی آزارت میدهد . کلمات را آماده کردم ، میخواستم به او بگویم : "سلام ، من تا همین چند لحظه پیش موجودی بی رحم و منطقی بودم که حتی روز مرگ پدرم میخندیدم اما چند لحظه بیشتر نمیشود که تو را دیده ام و بعد دیدن تو دوست دارم برای اولین بار پیش آدمیزاد گریه کنم . میخواهم در یک سرمای زمستان در یک جنگل دور افتاده آتشی به پا بکنم و در کنار گرمای آن برای تو از زندگی خود بگویم ، تو بزرگترین آرزوی منی !" کلمات را که با خود مرور میکردم برای وضعیت احمقانه ای که برایم پیش آمده بود تاسف خورده و شرم میکردم ! علت آن شرم و تاسف ، از گذشته بود ، از اول دبیرستان !! دورانی که با یک دختر ثروتمند رابطه داشتم و از او در قبال چیزهایی که یاد میدادم پول میگرفتم . یک روز که به خانه آمدم مادرم گفت که این کارها برای تو زود است ، مگر چه سنی داری که از الان به هرزگی افتاده ای ؟ مادرم را هرگز بخاطر آن سخن نخواهم بخشید چرا که آن روز معصومیت من لطمه دید ! تا آن روز ذهن من هنوز موفق به درک تفاوت میان زن ومرد نشده بود و نمیتوانستم تفکیکی میان آنها غافل شوم ، مانند دوران کودکی هنوز سرشار از معصومیت بودم و براحتی میتوانستم با هر جنسی صحبت کنم و بازی کنم . از نظر من همه انسان بودند اما مادرم برایم خط و مرز کشید ! حرف مادرم چنان شرم را در من بیدار کرد و چنان از خود متنفر شدم که دیگر هیچ وقت به مادرم دست نزدم .هیچ وقت با خواهرانم شوخی نکردم و دوباره سر و کله مردی که باید بوی باروت بدهد پیدا شد . بعد آن روز دیگر در رفتارم بیشتر دقت کردم و برای اینکه مردتر و باروتی تر بنظر برسم دیگر با هیچ دختری حرف نزدم ! آن حرفهای مادرم خط و مرزهای زیادی برای من بوجود آورد که بعدها خود نیز از آسیب آنها در امان نماند ، چرا که روزی که با محبتی مادرانه از ازدواج من سخن میگفت چنان نگاه معنادار و خشم گینی به او کردم که دیگر هرگز جرات پیدا نکرد در این مورد با من صحبت کند ! دیگر برای من ازدواج هیچ مفهوم و معنایی نداشت و مراسم عروسی را بی شرمانه و دور از شان یک انسان کامل میدیدم . از نظر من ازدواج یک قرار داد بی شرمانه بود که توسط انسانها به وجود آمده بود تا مسئله ای ساده و حیوانی بنام " جفت گیری " را کمی پیچیده تر کرده و بگویند ما حیوان نیستیم بلکه اشرف مخلوقاتیم و بدین طریق اصالت حیوانی خود را انکار کنند .بهرحال من آن لحظه تصمیم گرفته بودم که یک خوک کثیف بشوم و دیگر آن ابهت مرد باروتی و شرم و حیای دست نیافتنی اش کارساز نبود !