تا دقایقی دیگر مثل خوک میمیری ، چرا لبخند میزنی ؟

در میان جمعیت کشان کشان او را به طرف چوجه دار میبردند ! شور و شعفی توصیف ناپذیر در میان جمعیت رسوخ کرده بود گویی که جشنی بزرگ در راه است . عده ای فریاد میکشیدند مرگ بر تو ای خائن بمیر بمیر و عده ای دیگر با پرتاب سنگ دوست داشتند به هر نحوی که شده به او آسیبی برسانند . سرباز جوانی که همراه او بود گفت : ای مردک خائن با دقت تماشا کن !! بوی خیانت تو چنان آنان را آزاد داده است که اگر رهایت کنیم حتی ذره ای از تو باقی نمیگذارند . مرد لبخندی زده و چیزی نگفت . سکوت اعدامی سرباز جوان را آزار داد و گفت : میبینی ؟ حتی خودت نیز حرفی برای گفتن نداری زیرا میدانی که یک خائن پست فطرتی و یقین دارم که خود نیز برای مرگ ثانیه شماری میکنی تا ننگ خیانت را از وجود خود پاک کنی . سرباز دیگری که به همراه آنان بود و کمی از دوران جوانی فاصله گرفته بود به سرباز جوان گفت : تا مرگ او چیزی باقی نمانده است پس دندان روی جگر بگذار و لحظات آخرش را تلخ نکن . سرباز جوان گفت : چگونه ممکن است در برابر این خائن دندان روی جگر بگذارم ؟ تو از من میخواهی که در مقابل یک خائن سکوت کنم ؟ مرد اعدامی سخنان سرباز جوان را که با خشم میخواست ادامه دهد قطع کرد : این مردم سالیان سال با فقر و فلاکت برادری کرده اند و اکنون بهترین فرصت است جبران کنند ! سرباز جوان گفت ای مردک چه میگویی ؟ مرد ادامه داد : ای سرباز جوان به من گفتی که مردم از بوی خیانت من به خشم آمده اند و من در پاسخ گفتم که این بوی فقر است که آنان را به تماشای من کشیده است . سرباز جوان نتوانست خشم خود را کنترل کند و گفت : تو علاوه بر خائن یک دروغگو نیز هستی ! چگونه خشم آنان از خیانت تو را به فقر نسبت میدهی در حالی که در مقابل چشمانت تو را نفرین میکنند ؟ مرد اعدامی پاسخی نداد و در سکوت فرو رفت ! سرباز نیز به احترام سکوت چیزی نگفت و به راه ادامه دادند که ناگهان یکی از میان جمعیت به طرف آنها هجوم کشیده و با مشت خود محکم بر صورت مرد اعدامی کوبید ! سرباز جوان با نگاهی آمیخته به لذت به صورت خونی اعدام زل زده بود ! گویی که منتظر بود مرد اعدامی برای نجات جانش از خشم مردم به او التماس کند اما مرد اعدامی فقط لبخند میزد ! در این میان سرباز کهنه کار بدون توجه به سرباز جوان و پیرمرد فرد هجوم کشیده را دور میکرد و سعی داشت اوضاع را مرتب کند . سرباز جوان در ذهن با خود میگفت لعنت به قانون که اجازه میدهد از یک خائن دفاع کنم ! ای کاش زمین دهن باز میکرد و مرا قورت میداد و از این شرم راحت میشدم ! ای کاش همینجا و همین لحظه این خائن را تکه تکه کنم یا او را بدست مردم بسپارم ! هجوم افکار به سرباز جوان داشت او را متقاعد میکرد که مرد اعدامی را تکه تکه کند اما ناگهان سرباز کهنه کار از نگاه کینه توزانه سرباز جوان به مرد اعدامی ذهن او را خواند و فوری دست او را گرفته و گفت : فراموش نکن که تو یک سرباز هستی و وظیفه سرباز اطاعت از دستورات است . سرباز جوان با حیرت و تعجب از اینکه سرباز کهنه کار چگونه ذهن او را خوانده بود به او کمک کرد که مرد اعدامی را بلند کرده و او را به طناب دار برسانند ! چیزی در این میان سرباز جوان را به شدت آزار میداد ! او در طول خدمتش با اعدامیان بی شماری روبه رو شده بود اما تا بحال هیچ اعدامی را ندیده بود که لبخند زده و در آرامش باشد ! از خود سوال میکرد چگونه ممکن است شخصی با اینکه می داند تا دقایقی دیگر قرار است از این جهان خداحافظی کند میتواند انقدر آرام باشد ؟ سرانجام نتوانست خود را به بی تفاوتی بزند و گفت : ای مردک خائن !! برای چه انقدر آرامی و مدام لبخند میزنی ؟ مگر نمیدانی چند دقیقه بعد قرار است مانند یک خوک کثیف کشته شوی و جنازه ات خوراک سگان و گرگان باشد ؟ مگر غیر این است که خود نیز میدانی یک خائنی و اکنون از اینکه قرار است خیانت تو با مرگ پاک شود خوشحالی و لبخند میزنی ؟ سرباز جوان منتظر پاسخ مرد اعدامی بود و از همه بیشتر نمیتوانست درک کند که چرا از سوال او سرباز کهنه کار ناراحت گشته و با اندوه فراوان به مرد اعدامی مینگرد ! گویی سوال سرباز جوان احساس خستگی توام با اندوهی ازلی را در چشمان سرباز کهنه کار روشن کرده بود . ناگهان سرباز جوان با خشم فراوان فریاد کشید : محض رضای خدا مگر چه پرسیدم که این چنین ناراحت شده ای ؟ آیا بجای او قرار است تورا اعدام کنند ؟ "نکند تو با او همدستی و " را که گفت مرد اعدامی سخن او را قطع کرده و نگذاشت ادامه دهد : لبخند میزنم چون خوشحالم که حداقل برای مدت کوتاهی نیز باشد توانسته ام کاری کنم که انسانها در کنار هم باشند ! من امروز به تنهایی توانسته ام حس یاغی گری و عضوی از قبیله بودن را در این مردم که سرکوب شده بود را زنده کنم ! علت اصلی خوشحالی این جمعیت این است که در کنار یکدیگرند اما خود آنها نمیفهمند و هیچ وقت نخواهند فهمید ! سرباز جوان در این میان متوجه شد قطره اشکی از چشمان سرباز کهنه کار سرازیر شد و برای اینکه کسی متوجه اندوهش نشود سریع پاک کرده و این چنین وانمود میکرد که کاملا بی تفاوت است ! سرباز جوان گفت : اگر دلیل اصلی لبخند و آرامش تو این است واقعا احمقانه است ! تو برای مردمی خوشحالی که اکنون در مقابل چشمانت به تو نفرین میفرستند و میخواهند تو را تکه تکه کنند ! مرد اعدامی پاسخ داد : این مردم سالیانی بسیار بسیاط طولانیست که به رنج و درد چنان عادت کرده اند که نمیدانند رنج و درد چیست ! آنها دوست دارند با چشمان خود یکی بدبخت تر از خود را ببیند و لذت ببرند . میخواهند با چشمان خود کشته شدن من را دیده و خود را قانع کنند که درد و رنج هم داشته باشند حداقل زنده اند و قرار نیست دقایقی بعد کشته شوند . حس یاغی گری در آنان اکنون زنده است ، خودشان شاید نتوانند بکشند اما حداقل اینکه میتوانند کشته شدن مرا ببیند به آنها آرامش میدهد ! سرباز جوان گفت : حرفهای زیبایی میزنی اما با این حال تو یک خائنی و خیانت تو نابخشودنی است . مرد اعدامی لبخندی زده و در حالی که با خنده به جمعیت نگاه میکرد گفت : نمیدانم شاید خائن باشم اما اگر نباشم چه ؟ از کجا مطئنی که من یک خائنم ؟ سرباز جوان گفت اگر خائن نبودی اکنون اینجا نبودی ! اعدامی گفت : تو نیز همرا منی اما خائن نیستی پس بودن من در این مکان دلیل بر خائن بودن من نیست . سرباز جوان محکم دست او را به قصد آزار فشرده و گفت : ای مردک با کلمات بازی نکن خیانت تو را بزرگان ما فهمیده اند و برای همین تو را به ما سپرده اند که اعدامت کنیم ! مرد اعدامی در حالی که با شدت میخندید : گفت کدام خیانت ؟ میتوانی بگویی من چه خیانتی کرده ام ؟ سرباز فوری پاسخ داد : بله البته که میتوانم بگویم ، تو چند ماه پیش در مقابل این جمعیت فریاد کشیدی که خدا وجود ندارد و مردم میخواستند تو را به قتل برسانند که سربازان جان بی ارزشت را نجات دادند و اکنون دقایقی بعد قرار است مرگ را به آغوش بکشی ! مرد اعدامی این بار لبخندی نزد ، چشمانش لبریز از اشک شد و ماتمی سنگین بر پیکرش نقش بست . سرباز کهنه کار در این میان به آرامی زیر لب میگفت : "لعنت به نان لعنت به نان لعنت به نان" و با تمام وجود سعی داشت کسی از حال و احوال درونی او باخبر نشود ! سرباز جوان با تعجب هردوی آنان را تماشا میکرد و هر از گاهی به اطراف نگاه میکرد تا اعدامی را از دستان جمعیت دور نگه دارد . سرباز کهنه کار ناگهان گفت : قسم میخورم که این آخرین بار است که با یک سرباز جوان یک اعدامی را تا پای طناب دار همراهی خواهم کرد ، به راستی که جوانی جهالت است و پیری ذلت است ، "لعنت به نان لعنت به نان لعنت به نان لعنت نان "

ادامه به زودی انشاللله