آن دخترک لعنتی 3

در موقعیت بسیار پرتنش زایی قرار گرفته بودم . فکر که میکردم عصبی شده و میگفتم چرا همیشه باید با چیزهای ساده ولی اعصاب خراب کن آزمایش شوم ؟ چرا تانکی چیزی جلوی راهم سبز نمیشود تا به سادگی بمیرم و قضیه به خیر و خوشی تمام شود ؟ یک لحظه از فکر این که بروم و با او صحبت کنم حالت تهوع به من دست داد و صورتم سرخ شد ! انگار ذهنم میخواست این فکر را با تهوع از من بیرون کند . شاید از اینکه من یک سرباز قمار بازی شده بودم که حتی برای فداکاری احتیاج به اجازه فرمانده داشت، ذهنم آزار میکشید . فرمانده در چند قدمی من قرار گرفته بود و از اینکه او را میبینم اما نمیتوانم خود را به او ثابت کنم دندان های خود را فشار میدادم . از بچگی عادت کرده بودم دندان های خود را فشار بدهم . از فیلم ها یاد گرفته بودم . یک بار در فیلمی یک مرد تنها را تماشا میکردم که در سرمای سوزان با دستهای خود گلوله را از شکمش میخواست بیرون بکشد و برای تسکین درد ، دندان های خود را فشار میداد . از تماشای آن فیلم حال و هوای من بیشتر باروتی شده بود و تصمیم گرفته بودم از این پس من نیز دندان های خود را در برابر چیزهایی که آزارم میدهند فشار بدهم . راستش را بخواهید فشار دادن دندان ها هیچ دردی را دوا نمیکرد و بیشتر به سگ هاری میماندم که با غرررر کردن و فشردن دندانهایش ترس خود را از دشمن مخفی میکند ! این کار را بارها انجام داده بودم . یک شب تابستانی را بخاطر می آورم که در چمن های یک پارک دور افتاده قدم میزدم و از اینکه در این دنیا هیچ کس یا هیچ چیزی وجود ندارد که به من توجه کند آزار میکشیدم . احساس میکردم که یک روح سرگردانم و هیچکس مرا نمیبیند . آن شب تصمیم گرفته بودم به هر نحوی که شده است کسی را پیدا کنم که به من توجه کند و بعد از دقیقه ها گذشت و گذار جمعی اوباش به دور یکدیگر حلقه زده را پیدا کرده بودم ! از دور که تماشایشان میکردم ترس و عقده را در وجود تک تک آنها میدیدم . نفر اولشان از دور معلوم بود که قلدرترین آن جمع بود و برای مخفی کردن بیشتر ترس خود نامناسب ترین پوشش و تیپ را انتخاب کرده بود . به خوبی میدانستم که درون آن اوباش کریح المنظر دختر بچه ای 7 هفت ساله وجود دارد که اجتماع و خانواده سرکوبش کرده اند و او برای انتقام از جامعه و بی عدالتی هایی که در حق او شده است ،آن دخترک هفت ساله را پشت نقاب اوباشی کریح المنظر مخفی کرده است . نفر سومی آن جمع نیز توجهم را جلب کرده بود و از دور فریاد میکشید من یک اوباش نیستم و دوست نداشتم باشم اما فقر رهایم نمیکند . معلوم بود از آن جوانانی است که از بچگی فقر و کمبود را به خوبی درک کرده است و خیال میکند با اوباش بودن میتوان کمبود ها و عقده ها را فراموش یا جبران کرد ! از نگاه کردن به نفر پنجم آزار میکشیدم . ضعیف ترین فرد آن جمع بود که برای احساس قدرت خود را به اوباشان چسبانده بود . زندگی او بی شک از تمام آنها بی ارزش تر و احمقانه تر بود . از کودکی کسی به او توجهی نکرده بود و همیشه پس گردنی خورده بود ! با اینکه همیشه داخل جیبم فندک بود اما میخواستم نزد آنها رفته و بگویم لطفا به من یک فندک بدهید سیگار خودم را روشن کنم و بعد از آن با چند سوال احمقانه خود را در آن جمع جای بدهم . قدرت من در ارتباط با همجنس های خودم بی نظیر بود و به سادگی میتوانستم در عرض صدمی از ثانیه خود را از یک پیرمرد دنیا دیده تبدیل به اوباشی بی شرم و حیا بکنم ، اما دلم میخواست آن شب بازی متفاوت باشد . میخواستم یا یک توجه واقعی را حس کنم و کسی واقعا به من توجه کند نه اینکه ادایش را در بیاورد و یا انقدر درد بکشم که خود را فراموش بکنم و دیگر جلب توجه کسی برایم اهمیتی نداشته باشد برای همین تصمیم دیگری گرفتم . با قدمهای آرامی به آنان نزدیک شده و به آنها گفتم بزرگترین آرزوی زندگی من هم آغوشی با خواهران شما حیوان های وحشی است که عمری از دست اوباشی گری شما هیچ خواستگاری نداشته اند ! کمی تعجب کردند و با حیرت به من چشم دوختند و بالاخره حمله ور شدند ! نفر پنجمی از همه زودتر حمله کرد و بیشتر و با شدت ضربه میزد . معلوم بود که میخواست به دوستانش ثابت کند چقدر وحشی و در کار اوباشی گری خوب است اما فقط من میدانستم که داشت انتقام پس گردنی هایی را که از کودکی خورده بود از من میگرفت . مانند کفتاری بود که در میان سایر کفتارها دل و جرات حمله به شیر را پیدا کرده بود اما اگر تنها که گیرش را می آوردی به گریه و زاری می افتاد . نفر اول و قلدر آن جمع مردد بود و گاهی دخترک هفت ساله کنترل او را بدست میگرفت و نمیگذاشت بیشتر کتک بخورم و گاهی اوباش کریح المنظر کنترلش را به دست میگرفت و کتک مالم میکرد . نفر سوم نیز دوباره همان اشتباه احمقانه ای را که در در تمام طول عمر خود مرتکب شده بود مرتکب شد . او در تمام دوران زندگی خود در موقعیت های حساس بجای پیدا کردن راه نجات به خود ضربه زده بود و احساس میکرد هرچقدر بدبخت تر و نکبت تر باشد انسان ها رنج بیشتری خواهند کشید . از آن دست احمق ها بود که چشمانش فریاد میکشید : انقدر به صدمه و آزار خود میپردازم که تو رنج بکشی و رنج کشیدن تو انتقام من از تو است برای همین با چاقو دست خود را پاره کرد تا به من نشان دهد که کسی با خود این چنین بکند دگری را سلاخی میکند . من هرچقدر بیشتر کتک میخوردم بیشتر لذت میبردم و از اینکه خانواده مرا به باد ناسزا گرفته بودند احساس رضایت میکردم چرا که خانواده مرد باروتی را برای من ساخته بود ! به مرد باروتی میگفتم از اینکه باروتی تر شده ای لذت ببر چرا که به زودی قرار است در گوشه ای تنها و زخمی زخم های خود را پانسمان کنی تا شبیه آن مرد درون فیلم باروتی تر شوی و مثل سگ دندان های خود را فشار دهی ! قدرت وحشی گری و درنده خویی من به مراتب از آن اوباش های احمق و ضعیف که بجای جنگ با روزگار راه حل احمقانه تری را انتخاب کرده بودند بیشتر بود و به راحتی میتوانستم با تکه پاره کردن یکی از آنها چنان رعب و وحشتی در قلب بقیه ایجاد کنم که فرار کنند اما نمیخواستم چرا که معامله خوبی بود ! آنها تمام عقده و تحقیر و سرکوفت و تبعیضی را که چشیده بودند با کتک زدن من جبران میکردند و حداقل تا چند روز حیوان درنده و خشمگین درون آنها سیر میشد و من نیز قرار بود آنقدر کتک بخورم که درد جسمی ام ، درد روحی و ذهنی ام را برای مدتی کوتاه خفه کند . بالاخره بعد از مدتی مشت و مال دادن من به این نتیجه رسیدند که ممکن است من بمیرم و برای همین پا به فرار گذاشتند . من ماندم و مرد باروتی . از شدت درد کاملا خود را فراموش کرده بودم و با تمام وجود به درد ها و زخم هایی که به سراغم آمده بودند فکر میکردم . میدانستم که اگر این چنین نکنم دوباره ذهنم غالب شده و تمام آن درد ها را به کناری زده و به من یاد آوری خواهد کرد : تو هیچی نیستی جز یک احمق کامل که در درون گودالی بنام پوچی افتاده است ! نه هدفی در زندگی داری و نه میدانی فردا قرار است چه کاری انجام دهی ! هر عصر که به خانه می آیی تا ساعت های طولانی شب به سقف زل میزنی ! برای هیچ کس اهمیتی نداری و آرام آرام به زودی کل جهان تو را فراموش خواهد کرد و تا ابد در نیستی غوطه ور خواهی شد . برای همین از از کاه کوه ساخته بودم و با شدت تمام به زخم ها فکر میکردم تا این افکار به سراغم نیایند ! یک جورایی دو دستی خودم را چسبیده بودم تا خودم را گم نکنم . آستانه تحمل درد جانوری همچون من به مراتب بیشتر از آن که بود با یک کتک کاری ساده آه و ناله کنم اما در راه بازگشت به خانه به قصد زخم های خود را فشار میدادم که ذهن لعنتی ام خاموش شود ، در لحظه حال بماند و فقط به دردهای کتک کاری فکر کند . یکی از شبهایی که توانسته بودم در آرامش تمام و کمال بخوابم آن شب بود و آن شب در یک خواب عمیق فرو رفتم . مزخرف است اما آن لحظه میخواستم به آن دخترک فحش بدم ، بدترین حالتش این بود که جوابم را میداد و حداقل صدایش را میشنیدم و بعد انسانها به طرفم برای یک کتکاری مفصل هجوم می آوردند ! البته دوست هم داشتم چرا که مطمئن بودم آدمهای بیکار و علاف به سادگی ول کن ماجرا نیستند و تا مرا مفصل کتک نزنند و ثابت نکنند چقدر انسان های محترم وفهمیده ای هستند که از دختری محترم در مقابل گرگ بیابان دیده ای ماننده من دفاع کرده اند راحت نمی نشینند . بعد آن هم حتما باید به پلیس زنگ بزنند تا وجدانشان آسوده تر شود و اینجای داستان بود که واقعا برایم جذاب بود ، چرا که در آن صورت داخل کلانتری میتوانستم به آن دخترک داستانی زیبا و پیچیده تحویل بدهم و بگویم برای اینکه بتوانم تو را دوباره ببینم و از دستت ندهم کار را به کلانتری کشانده ام ! بگذار حتی این چماق به دست های حافظ امنیت جامعه نیز بدانند من میخواهم برای تو بمیرم