مشاعره الفبایی| شعر با د| مشاعره با د| اشعار حافظ، مولانا، سعدی، شهریار و ابتهاج

مشاعره الفبایی| شعر با د| مشاعره با د| اشعار حافظ، مولانا، سعدی، شهریار و ابتهاج
مشاعره الفبایی| شعر با د| مشاعره با د| اشعار حافظ، مولانا، سعدی، شهریار و ابتهاج

سعی کردیم گزیده ای از اشعار و تک بیت های حافظ و مولانا و سعدی و شهریار و ابتهاج که با حرف د آغاز می‌شوند، جمع کنیم. از زمان‌های قدیم در بین مردم ایران، مشاعره رواج داشته است، که علاوه بر حفظ فرهنگ غنی ایرانی، موجبات نشاط روحی جامعه و رشد اخلاقی آن را هم با خود به همراه داشته است.

حافظ
حافظ

اشعار حافظ و تک بیت هایی که با حرف د آغاز می شوند:

  • ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
    چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
  • در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
    لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
  • در اين بازار گر سوديست با درويش خرسندست
    خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
  • در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
    چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
  • درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
    نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
مولانا
مولانا

اشعار مولوی و تک بیت هایی که با حرف د آغاز می شوند:

  • در نماز و در رکوع و در سجود
    سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
  • دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
    کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بر بستم
  • دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
  • دوســـت دارد یار این آشفتگــــی
    کوشـــش بیهوده به از خفتگــــی
  • دفتر صـــوفی سواد حرف نیســــت
    جز دل اســـپید همچون برف نیســــت
  • دانی که چرا سر نهان با تونگویم؟
    طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
  • دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
    جز غم که هزار آفرین بر غم باد
سعدی
سعدی

اشعار سعدی و تک بیت هایی که با حرف د آغاز می شوند:

  • دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
    عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
  • در آن ساعت كه خواهن اين و آن مُرد
    نخواهند از جهان بيش از كفن برد
  • در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
    بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

شعر با د


پیشنهادی: شعر با ه - مشاعره الفبایی با حرف ه



شهریار
شهریار

اشعار شهریار و تک بیت هایی که با حرف د آغاز می شوند:

  • دل بـه هـجـران تـو عمریست شکیباست ولی
    بــار پــیــری شــکــنــد پـشـت شـکـیـبـائـی را
  • در خــزان هــجــر گــل ای بــلــبــل طــبــع حـزیـن
    خـــامـــشـــی شـــرط وفــاداری بــود غــوغــا چــرا
  • دیـرجـوشـی تو در بوته هجرانم سوخت
    سـاخـتـم ایـن هـمـه تـا وارهم از خامیها
  • دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید
    مـخـمـل ایـنـگـونـه بـه کـاشـانـه کـاشـانـیـهـا
  • دارم از زلـف تـو اسـبـاب پـریـشـانـی جـمع
    ای ســر زلــف تــو مــجــمــوع پـریـشـانـیـهـا
  • در کـار مـا پـروائـی از طـعـن بـدانـدیـشـان مـکن
    پــروانــه گــو در مــحــفــل ایـن شـمـع بـی پـروا بـیـا
  • دو شــاهــدنــد بـهـشـتـی بـسـوی مـا نـگـران
    بـه لـعـل و گـونه گلگون بهشت لاله و سیب
  • در پــیــچ و خـم و تـابـم از آن زلـف خـدا را
    ای زلـف کـه داد ایـنـهـمـه پـیچ و خم و تابت
  • دیــدی کـه چـه غـافـل گـذرد قـافـلـه عـمـر
    بـگـذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت
  • در دیــر و حــرم زخــمــه ســنـتـور عـبـادت
    حـاجـی بـه حـجـازت زد و راهـب بـه رهابت
  • دیــر آمــدی کــه دســت ز دامـن نـدارمـت
    جان مژده داده ام که چوجان در برارمت
  • داغ فــراق بــیــن کــه طــربــنــامــه وصــال
    ای لـالـه رخ بـه خـون جـگـر مـی نـگارمت
  • دسـتـی کـه در فـراق تـو مـیـکـوفـتم به سر
    بــاور نــداشــتــم کــه بــه گـردن درآرمـت
  • دوش در خـواب مـن آن لاله عذار آمده بود
    شـاهـد عـشـق و شـبـابـم بـه کـنـار آمـده بـود
  • در کــهــن گــلــشـن طـوفـانـزده خـاطـر مـن
    چـــمـــن پـــرســمــن تــازه بــهــار آمــده بــود
  • دیـــدمـــت دورنــمــای در و بــام ای شــیــراز
    ســرم آمــد بــه بــر سـیـنـه سـلـام ای شـیـراز
  • دامـن مـکـش بـه نـاز کـه هـجـران کشیده ام
    نــازم بــکــش کــه نـاز رقـیـبـان کـشـیـده ام
  • دیـگـر گـذشـتـه از سـر و سـامـان مـن مـپرس
    من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
  • دور از تـو مـاه مـن هـمـه غـم هـا بـه یـکطرف
    ویـن یـکـطـرف کـه مـنـت دونـان کـشـیده ام
  • دل شـبـسـت و بـه شـمـران سـراغ باغ تو گیرم
    گـه از زمـیـن و گـه از آسـمـان سـراغ تـو گـیـرم
  • در وصـل هـم ز عـشـق تـو ای گـل در آتشم
    عـاشـق نـمـی شـوی کـه بـبـیـنـی چـه می کشم
  • دیــشــب ســرم بــه بــالــش نـاز وصـال و بـاز
    صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
  • دارم چــو شــمــع ســر غــمــش بـر سـر زبـان
    لـب مـیـگـزد چـو غـنـچه خندان که خامشم
هوشنگ ابتهاج
هوشنگ ابتهاج

شعر با د

هوشنگ ابتهاج (سایه) هم یک بیت شعر بی نظیر دارد که:

  • در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند


مشاعره زیبا و جالب


شما هم اگر شعری در ذهن دارید و بارها و بارها با خود تکرارش کردید و از خواندن آن یک بیت شعر وجودتان پر از شوق می شود زیر همین پست بنویسید.