افسوس ...

سلام داشتم به این روزاییی که داره میگذره فکر مبکردم.

من از بچگی یه یه عمویی داشتم تقریبا بهترین عموم بود چون اونم به دلایلی بچه دار نمیشد و منو خیلی دوست داشت. منم نوه آخر .

یادش بخیر چه روزایی داشتیم اون بچگیا حیف که ساده گذشت و قدرشو ندونستیم. من کلا آدم درون گرایی هستم ولی انگار این عمو فرق میکرد بیشتر خونشون میرفتم و کلی بازی می‌کردم خب عمومم خیلی هوام داشت. روزای قشنگی بود.

کم کم بزرگتر شدم به قول خودم می‌فهمیدم وارد دبیرستان شدم . وارد درس وارد کنکور . من که به خودی خود درون گرا بودم ولی کنکور و درس هم مزید بر علت شد که من تقریبا جز مدرسه جایی نرم . بشم یه بچه خرخون :/ .

واقعیتش خرخون نبودم همه کار میکردم ولی همش توی خونه . پای کامپیوتر میرفتم و ... .

همین چیزا باعث شد کمتر برم خونه فامیل اینا و تقریبا خیلی کم شد رابطه حتی با عموم که خیلی هم دوسش داشتم.

کنکور گذشت و وارد دانشگاه شدم و این روند پیش رفت نتونستم تعادلی بین درون گراییم و بیرون رفتم پیدا کنم :( . عمومم کم کم به خاطر بیماری دیابت و فشار خون و کمبود پلاکت مریض شد و کمتر بیرون میومد. تو روزایی که من گرفتار روزمرگی و دانشگاه شده بودم عموم کلیه هاشو از دست داد داشتم به خودم میومدم یهو چند روز پیش استوریی دیدم عکس icu یهو غم کل وجودمو گرفت .زنگش زدم دیدم می‌تونه جوابمو بده یه حالی ازش پرسیدم و اینا گفتم خوب میشی مرخص میشی . و چند روز بعد فهمیدم عموی خوشگلم وارد کما شد ?. چقدر آدم می‌تونه دیگه خوشبین باشه و امروز هم خبر رسید که این دنیای فانی رو ترک کرده .

الانم با اندوه و افسوسی بیشتر از همیشه توی اتوبوس به سمت خونه راهیم + شادمهر :(

قدر لحظه هامونو بدونیم اطرافیان٬ پدر,مادر،همه ؛روزی حسرت نبودشون رو میخوریم ... همین الان یه خبر ازشون بگیریم

همینم نقطه ضعفم بود ... (نقطه ضعف- شادمهر عقیلی)

لطفا برای شادی روحش یه صلوات بفرستین ...