زمستون باز توی این خونه برگشت؟!

اجازه بدید عرض کنم میون ذوق و شوق‌تون از باریدن برف شکر!

بگذارید همین اول تکلیف‌م رو مشخص کنم که من از آن دسته‌ آدم‌هایی‌ام که با برف و سرمای خشک و گزنده هیچ رابطه‌ی خوبی ندارم. این از من! اما چیزی که من رو تا این حد از زمستون و برف دل‌زده می‌کنه خود برف نیست. تجربه‌ی چهار سال تحصیل در دماوند و چهار زمستونی که بی‌اغراق گاهی تا زانو توی برف فرو می‌رفتیم تا به ساختمون دانشگاه برسیم و کک‌مون هم نمی‌گزید، بهم می‌گه مشکل اصلی من با برف و سرما نیست. این زندگی در این شهر بی‌در و پیکر با آدم‌های عجیب و غریبه که میونه‌ی من رو با برف به هم زده.

امروز صبح در اکانت توییتر شهردار تهران پیشنهادی دوستانه مطرح شد که شهروندان بیان مشارکت داشته باشن در بحران‌زدایی و برف رو از شاخه‌های درختان اطراف منازل‌شون بتکونن. همین درخواست ساده که هیچ‌چی نبود جز دعوت به مشارکت شهروندی و یادآوری به آدم‌ها که شما هم مسئولیتی در قبال شهری که در اون زندگی می‌کنید دارید، تبدیل شد به موجی از خشم و اعتراض و فحاشی به شهردار که تو باید "وظیفه‌ت" رو درست انجام بدی و کارت رو گردن ماها نندازی!‌ حالا اگر همین درخواست رو یه سلبریتی داده بود همون آدم‌ها در حال سلفی گرفتن با درختان محل و هشتگ من و درخت یهویی بودن!

داستان من با این روز برفی اما به دیدن همین صحنه‌ها از حضور پرشور آریایی‌ها ختم نشد. برای جلسه‌ای مهم که نمی‌تونستم کنسل‌ش کنم باید از شرق به غرب تهران می‌رفتم. با سلام و صلوات درخواست اسنپ دادم و راننده‌ای پذیرفت و به محض اینکه سوار ماشینی که بوی گند ماسیده‌ی سیگارش مصداق خوشامدگویی‌ بود شدم؛ راننده شروع کرد به غرولند که متوجه نشده من اعتباری کرایه رو پرداخت کرده‌م وگرنه نمی‌اومد و بعد شروع کرد از فتح‌الفتوحات‌ش در پایین انداختن مشتری‌ها از ماشین گفتن و اینکه چرا پول من راننده باید در حساب اسنپ بمونه؟ و الخ. آخر هم منتی بر سر من که چون خانم باشخصیتی هستی پیاده‌ت نمی‌کنم و تصور کنید منی رو که مجبور شدم بین سکوت و پیاده شدن وسط اتوبان همت در برف، سکوت رو انتخاب کنم.

ماجرا به همین‌جا هم ختم نشد. بعد از پایان جلسه هیچ آژانسی در آن اطراف ماشین نداشت و به مدت نیم ساعت هیچ راننده‌ای از اسنپ علیرغم افزایش ۴۰ درصدی کرایه به خاطر شرایط آب و هوایی درخواست رو قبول نکرد و من درحالیکه شبیه آدم برفی کنار خیابون ایستاده بودم عاقبت "شانس آوردم" و دربست گرفتم و با کرایه‌ای سه برابر حالت معمول خسته و بی‌جون به خونه رسیدم.

از ماشین که پیاده شدم توجه‌م به جمعیتی - وقتی می‌گم جمعیت یعنی واقعا جمعیت- جلب شد که در حال حرکت به سمت پارکی در نزدیکی خونه‌ی ما بودن برای عکاسی و برف‌بازی و شادی. برای چند لحظه با خودم فکر کردم چقدر خوشبخت‌ن! چقدر خوبه که می‌تونن از چیزی که زندگی‌شون رو نه تنها امروز بلکه تا آخر هفته فلج خواهد کرد آسیب نبینن و ساعت ۷ شب به فکر برف‌بازی و عکس اینستاگرامی و فیسبوکی در پارک باشن! من دیوانه بودم یا اونا؟ هنوز جوابی براش ندارم.

برای من تا ابد این خودخواهی و بی‌مسئولیتی آدم‌ها و این فلج شدن زندگی به خاطر شرایط جوی و این جنگل شدن شهر و مملکت در اثر بحران خسته‌کننده، دیوانه‌کننده و منزجرکننده‌ست! شمایی که از لذت برف‌بازی امروز سرشارید، خوش به حال‌تون!