ویرگول
ورودثبت نام
ماه نویس 🌙
ماه نویس 🌙واژه های سکوت...
ماه نویس 🌙
ماه نویس 🌙
خواندن ۱۸ دقیقه·۱۰ ماه پیش

راهیان نور 1403"

یادم نیست دقیقا کجاست🤦
یادم نیست دقیقا کجاست🤦




بسم الله النور

خب امروز 7 اسفند 1403، به امید خدا راه افتادیم به سمت راهیان نور

یکم صبح دیر شد، اونم ساعت 9 و ربع صبح حرکت کردیم... یه بار بروجرد اتوبوس نگه داشت و دوباره رفتیم سمتِ منطقه ی دوکوهه... اونجا قیمه خوردیم ساعت تقریبا 4 بعدازظهر بود!

گرسنه بودیم ولی غذا مزه داد خیلی ... بعدش عرضم به حضورت که رفتنی رفتیم روی سنگ ها و سبزه های خوشگل نشستیم تا یه روایت گری داشته باشیم... اولین روایت این سفر بود که در واقع توسط آقای هوشیار روایت گری شد.

گفتش که دوکوهه یعنی جایی که به رزمنده ها آموزش داده می شد و اونها آماده می شدند و تقسیم بندی می شدن تا به مناطق اعزام بشن.


ایشون یه سری توضیحات راجب تعداد کودتاهای ایران بعد انقلاب، قبل جنگ داد... بعدش یه چایی خوردیم و یه بروشور راجب دوکوهه برداشتیم و راه افتادیم بیایم سمتِ معراج الشهدا... توی اتوبوس یه آقایی بود که جدید بود، تا الان ندیده بودمش!

راجب این صحبت کرد که شما هر چیزی رو دوست دارید، دلیلی داره... مثلا اینکه چرا تو اپتیمای سفید دوست داری دلیل داره و بعدش گفت که بعضی اوقات تو دقیقا از دلیل اصلی اینکه چرا یه چیزیو دوست داری خبر نداری، درواقع هویتت تغییر پیدا کرده و خودت خبر نداری... رسانه یکی از چیز هایی هستش که برات تصمیم می گیرن تو چه چیزی رو دوست داشته باشی... ما اگر از اپتیمای سفید خوشمون میاد به اختیار خودمون نیست، درواقع این انتخاب به ما تحمیل شده... اونا چیزی رو گزینه ای رو معرفی می کنن که خودشون دوست داشته باشن ...

درکل باید به این توجه کنی که توسط تبلیغات، رسانه، مردم، مد و فلان انتخاب هایی بهت تحمیل نشه.

مثلا یه مثال خوب که زد؛ ناخودآگاه بهت گفته میشه که داشتن خانواده ی خوب چه شکلیه!

مثلا خانواده ی خوب اینطوری هست که همه کار کنن، یه آسانسور شخصی داشته باشن، دورهم صبحونه بخونن، شبا تردمیل استفاده کنن.. شب هروقت می خوان بخوابن و فلان..

ولی آیا تو خالصا تو تصمیماتِ زندگیت تأثیر داشتی؟

آیا زندگی که خودت دوست داری رو داری زندگی می کنی؟

مثلا ما بعضی وقتا از اجداد و پدر مادرامون چیزایی یاد می گیریم که بدون فکر داریم قبولش می کنیم... مثل بزن به تخته... بزن به تخته یعنی چی؟ یه چیزیه که پدرمادرت انجام دادن و توهم داری تکرارش می کنی بدون اینکه دلیلش رو بدونی؛

مثلا اگر نمی دونی چرا نماز می خونی و فقط اجراش می کنی، تو باختی! می برنت جهنم.

در طول مسیر بیشتر کتاب خوندم...

کتاب خویشتن پنهان... کتاب خوبیه👌پیشنهادش می کنم

بعد از دوکوهه رفتیم به سمت معراج الشهدا... معراج الشهدا جایی هست که شهدای تازه تفحص شده رو اونجا منتقل می کنند....اونجا پر از شهید بود... گفته بودن پک فرهنگی رو اونجا بازش کنیم، برام شهید عادل رضایی با یه تسبیح صورتی درومد.. بعد زیارت راه افتادیم به سمت خوابگاه، همون خوابگاهی که کلاس دهم بودم ... شبو اونجا خوابیدیم، البته من خواب خوبی نداشتم، همش بیدار می شدم و شاید روی هم رفته 4 ساعت خوابیدم... از بس که بچه ها حرف می زدن

باز ساعت 5 و ربع روز بعدش یعنی چهارشنبه بیدار شدیم و حرکت کردیم به سمت اروند رود... اونجا از کاروان جلو افتاده بودیم و کلی منتظر شدیم تا برسیم به هم... اصلا وقتی انقد طول می کشه آدم یکم عصبی میشه.. یا تو این موقعیت ها آدمای بی حوصله، بی اعصاب اطرافتو می شناسی... تازه می خواستیم بریم کشتی سوار شیم تا بقیه برسن ولی خب خداروشکر سوار نشدیم چون کاروانمون برنامشو نداشت، اگرم داشت چون چند ساعت دیر رسیدیم دیگه وقتی نبود... توی راه، راننده راهو گم کرده بود به خاطر همین بودش که نشد زود برسیم.

تا به کاروان رسیدیم نشستیم یه راوی بود اونجا به حرفاشون گوش دادیم، خیلی چیز خاصی نگفت... بعدش یه بازارچه ای داره، رفتم فقط خرما خریدم.. چیزای دیگش بدرد نمی خوره واقعا. البته بستگی داره ها... خب من تازه کربلا رفته بودم و سوغاتی هم برای همه گرفته بودم

بعد عرضم به خدمتت که رفتیم سراغ علقمه... یعنی عشقِ من!

من کلا با این منطقه خیلی احساس همذات پنداری می کنم... الانم قشنگ تر شده بود... مثلا قسمت غذا خوریش... یه محیط چالِ که دورش کلا از گندم زار پر شده؛

رفتیم تو همین محیط خوشگله که گفتم، رفتیم ناهار که قرمه سبزی بود رو زدیم بر بدن.

بعد ناهار هم رفتم حسینیه و نمازو خوندم و روایت اصلی کنار رود، شروع می شد... حاج آقا هوشیار از شهدای قواص برامون حرف زد، از اینکه چجوری جنگیدن و خلاصه چسبید.

بعدش هم مداحی ضرر کردم رو پخش کردن... کلا اونجا این مداحی خیلی خاصه... پارسالم همینو پخش می کردن. یه کوچولو عکس اینا انداختم و رفتم سمتِ اتوبوس ها. از اونجا مستقیم رفتیم سمتِ شلمچه... اونجا گروه بندی شدیم که گم نشیم. پنج نفر ما بودیم... زهرا، بیتا آمنه، عاطفه و من.

اول رفتیم سراغ سرویس بهداشتی، قیامت بود! کلا منصرف شدیم از اینکه رفتیم برگشتیم ـ. ـبعدش رفتیم سراغِ برنامه ی بله برون حاج حسین یکتا... یکم هوا سرد بود ولی جمعیت زیادی نشسته بودند، شلوغ تر از پارسال بود.

حاج حسین یکتا حرفای خیلی خوبی زد که باید بعدا دوباره به صوتش گوش بدم... مثلا یکی از حرفاش این بود که می گفت خودتونو پیش خدا لوس کنید؛

آخرشم هم از کربلا و امام حسین گفت که دیگه نمی تونستیم آروم بشیم... کلا فضای معنوی قشنگی داشت!

یه بحث روضه گریه است، یه بحثش تفکره... اگر بعدش تفکر نکنی، اون اشک ها ادامه دار نخواهد بود بلکه تو برای حسرت از این به بعد گریه می کنی

حتما حتما به بله برون دوباره گوشش می دم. ضبطش کردم

گروهی برگشتیم سمت اتوبوس ها... انقد اتوبوس ها زیاد بود که!

منم نشون نذاشته بودم ولی خداروشکر زهرا و بیتا بلد بودن رفتیم پیدا کردیم... واقعا خداروشکر خیلی سخت می شد مگر اینکه این جور موقع ها زنگ بزنی نشون بپرسی.

یه بار آخه رفته بودیم راهیان غرب، پدرمون دراومد از بس که گشتم و پیدا نکردم... خیلی سخت پیدا شد. صاحب کاروان هم آقا بود آدم روش نمی شد زنگ بزنه... اصلا یکم این جور موقع ها گیج بازی هم درمیارم، بابا یکم زرنگ باش دختر.

بعد عرضم خدمتت، صاحب کاروان ما پاش پیچ خورده بود بنده خدا، یه هلال احمری هم داشتیم کمک می کرد... کلا اتوبوس ما مسدوم زیاد داشت😅... منم از دختره که هلال احمری بود پیچ و خم شغلشو پرسیدم، خیلی وقت بود که تو ذهنم بود برم ولی مصمم نبودم... الان می دونم که باید برم، البته نه فقط به خاطر این دختره، به خاطر دلایلی که خودم داشتم.

بعد برای بچه های کاروان مسابقه گذاشتیم که یه سخنرانی گوش بدن و بعد ازشون راجب اون صوت سؤال بپرسیم، اولش ترسیدم که نکنه با هیچ نتیجه ای روبه رو شم، یا می ترسیدم حرف بزنم با بچه ها، از اینکه منو جدی نگیرن؛ ولی واقعا این ها خیلی فکرای سادست... همه چیز سادست از وقتی که زیاد بهش فکر نکنی و برات مهم نباشه.

تو مسیر برگشت به خوابگاه هم گزینشی به سخنرانی گوش دادم تا ازش سوال دربیارم... خیلی خوابم میومد! و آخراش رهاش کردم

البته که بعدش فقط یه 2 نفر به اون صوت گوش دادن ولی عیب نداره.. به منم دقیقه نودی گفتن مسابقه رو بذاریم ولی خب معمولا جواب نمی ده.. چون بچه ها خسته میشن یا حوصله ی صوت رو ندارن... مگر اینکه زمانش کم باشه

درکل یه مسابقه ای باشه که درگیرشون کنه بهتره تا این که منفعل بشینن.

بعد عرضم خدمتت که رفتیم خوابگاه شهید باکری و کلی معطلی کشیدیم تا جا بهمون دادن. البته که تو یه خوابگاه بودیم ولی از رفقا جدا افتادیم.

خلاصه که بهمون فک کنم کباب دادن؛

واقعا کیف داد!

صبحش، یعنی صبح روز پنج شنبه، ساعت پنج و ربع بیدار شدم ،بعد گفتم پس چرا بقیه خوابن! بیدارشون کردم... بیدار کردن هم نباید هی بگی پاشوووو، یدونه چراغ کوچولو روشن کنی و اعلام کنی تمومِ چون از قبل گفتی که باید ساعت چند بیدار شن.بعد یه تعداد هستن که همیشه خوش خوابن، اونارو تک تک بیدار کنی بهتره.

بعد صبحونه رفتیم سوار اتوبوس ها، آماده شدیم تا بریم سمتِ طلاییه ـ تا طلاییه راه زیاد بود و یادم نمیاد تو راه چیکار کردم، خوابم میومد؟ فکر می کردم یا چی؟


البته بین راه، بعضی اوقات هم آقای هوشیار میومد روایت می کرد، که دقیق یادم نیست ولی سعی می کنم عنوان کنم. بعدش که رسیدیم طلاییه اونجا، خیلی سرد بود.. ولی طبق تجربه ی سال های پیش، طلاییه خیلی گرم می شد. ولی این بار سرد بود، درضمن کلی هم آب داشت... خیلی خوشگل بود. من اصلا نمی دونستم که اون منطقه آب داره؛

بعدش اونجا روایت کردن و اومدیم بیرون تا بریم سمتِ هویزه.

توی مسیر حاج آقا هوشیار،اولش گفت که هیچ وقت خودتونو کوچیک نبینید و درکل منظورش این بود که عزت نفستون رو بالا ببرید

می گفتش که مدرک تحصیلی شما ملاک نیست، اون اخلاق و محبت شماست که ملاکه. می گفت وقتی برگشتید از سفر انقد پای مادرتونو ببوسید که اشک از چشم مادرتون خارج شه و بگه بسه.

می گفت بعضی ها دکترا دارن ولی انسانیت ندارن، شاید یکی که 2 کلاس داره از اون کسی که 60 کلاس خونده تو دانشگاه پیش خدا محبوب تر باشه. به نظرم عین حقیقت گفته والا.

از شهید زمردیان روایت کرد، داستانش یکم پیچیده بود، اسامیشون رو یادداشت کردم تا بعدا برم مطالعه کنم راجبش... خیلی عجیب بود درواقع.

می دونی؟

من راهیان نور به جز این سری 3 بارم رفته بودم، معتقدم که هرکدومش برای خودش در یک جایی، یه حرفی یه نقطه ی اوجی داره.. دوستم می گفت نقطه ی جوش!

آره واقعا.. یه جایی منتظری که به اون نقطه ی جوش برسی. حالا چه از لحاظ احساساتت یا رسیدن به اون معنای واقعی زندگیت. حالا تو این سفرم من منتظر نقطه ی جوش بودم، فکر می کردم برم شلمچه به اون نقطه ی جوش برسم، چون پارسال اون نقطه ی جوشم تو بله برون حاج حسین یکتا اتفاق افتاد ولی من احساس می کردم هنوز نشده... اون اتفاقِ که باید بیوفته نیوفتاده...

مابین صحبتای حاج آقا بود که

به نقطه جوش رسیدم که از اون رزمنده ای تعریف کرد، از اون کسی که شهدا دعوتشون کرده بودن. می گفت تو اینجا چیکار می کنی؟ اصلا چرا رات اینجا خورد؟ چرا دعوتت کردن شهدا؟ همینطوری اشکام سرازیر شد و با این جمله که گفت:(( بچه ها به شهدا بگید تحویلتون بگیرن)) فکر می کنم لحظه ی جوشش من بود؛ دیگه سرریز شدم. حتی الانم که دارم می نویسم اون احساسات عمیق سمتم اومد. خیلی اون روایت با دلم بازی کرد. بعد از اون دیگه دلم بی تاب بود... ورق 100 درجه برگشت... انگار منتظر این بودم که یه خلوت گیر بیارم تا جون دارم داد بزنم، اصلا چرا مممممن؟؟؟ چرا من دعوت شده بودم؟


خیلی زود به هویزه رسیدیم..


رفتم حسینیه تا نماز بخونم. متوجه شدم قراره ما هم اینجا ناهار بخوریم، خلاصه که کلی نزدیک یکی دوساعت منتظر وایسادیم تا موقع ناهار. منم بی نهایت خوابم میومد، چشام باز نمی شد. و بعدش رفتم مزار شهدا و اونجا زیارت کردم و رفتم سمت بازارچش... چیز خاصی چشمم رو نگرفت، البته قصدمم نبود. بعدش رفتیم از آبخوری هویزه آب خوردم... واقعا خوشمزه بود..




سوار اتوبوس ها شدیم تا بریم نمایشگاه هوافضای هویزه، نزدیک هویزه بود زودی رسیدیم ولی اصلا چشام باز نمی شد. راوی اونجا از اهل جنوب بود، بامزه بود و یه سری توضیحاتی راجب ساخت موشک ها داد. از اونجا رفتیم یه شربت ابلیمو زدیم بربدن و رفتیم سراغ اسکانمون. همون خوابگاه روز اول که رفتیم. این سری جدا نیوفتادیم و منم تخت بالا بودم همون چیزی که دوست داشتم.!

خلاصه که بعدش من تو حالت خواب و بیداری بودم که دوستام گفتن بیدار شو باید بریم رزمایش رو ببینیم. آقا اصلا جونی تو بدنم نبود ولی چون دوستام رفتن منم همراهشون رفتم. اونجا به خودم گفتم کاش پتو میووردم ولی خب با با دوستم از پتوش استفاده کردیم. رزمایش جالبی بود... یادمه حدود 5،6 سال پیش ما رفته بودیم رزمایششون رو نگا کردیم ولی الان یکمی فرق می کرد. یجور تئاتر خیابانونیه که بخشی از جنگ رو به نمایش درمیارن. حتی حمله و آزاد سازی و داعش هم جزعش بود و چند تا نمایش دیگه. درکل من که لذت بردم و قلبم به درد اومد مخصوصا اونجایی که نشون می داد 4 تا رزمنده به محاصره افتاده بودند و دونه دونه داشتند شهید می شدند و یکیشون اتفاقای لحظه ای رو داشت پشت بی سیم به همرزم هاش می گفت.. می گفتش که دارن بهم نزدیک میشن، برام دقیقه های آخر روضه بخونید و بعدش اونم شهید شد.

آره خلاصه که اینطوری. البته راهش خیلی طولانی و سخت بودو البته هوا هم سرد. ولی به رفتنش می ارزید.

وقتی برگشتیم آقا رفتیم سراغ شام... شام ناگت بود. واقعا خیلی چسبید! جاتون خالی.

بعد شام من دلم گرفت... اصلا بدجور. بالاخره شب آخر بود، بعدش باید می رفتیم خونمون...

اون نقطه ی جوش هم بی تاثیر نبود احساس شرمندگی می کردم. از اینکه به عنوان یه خادم بازم از خیلی کارها در می رفتم با اینکه می شد 100 خودمو بذارم. با اینکه می شد بهتر عمل کنم ولی هیچی ... خیلی دلم تنگ بود، از الان نرسیده خونه دلم تنگِ تنگ بود

توی راهرو ی اصلی خوابگاه نشسته بودم و به رفت و آمد بچه ها نگاه می کردم... واقعیتش الانم اشکام اجازه ی نوشتن نمی ده، یکمی آروم شدم باز برمی گردم...
.
.
.
چند ساعتی گذشته...
آره داشتم می گفتم؛ خیلی پکر بودم.. همه چی شبیه فیلما بود، بعدش برگشتم سمت تخت خواب، دیگه جونی تو بدنم نمونده که لباس عوض کنم، با همون چادر دراز کشیدم و چشامو بستم. صدای بقیرو می شنیدم و هنوز به خواب نرفته بودم. ساعت چیزی نزدیک 12 و نیم بود. بچه های کاروان ما یه جشن مفصل تو نماز خونه ی خوابگاه گرفته بودند، خیلی دوست داشتم شرکت کنم ولی اصلا دیگه نایی نداشتم پاشم.
صداشون رو کم و بیش می شنیدم. انگار به جایی رسید که می خواستن قرعه کشی کنن به بچه ها جایزه بدن. حالا جایزه چی بود؟ دستِ گل عروس.
یجور می دونی برای مجردا جایزه ی قشنگیه نه؟
نه فقط به خاطر جایزه درکل دوست داشتم حضور داشته باشم. خودمو به هرزحمتی بود بلند کردم و رفتم کنار بچه ها نشستم.
فضای اونجارو خیلی خوشگل تزیین کرده بودند. درواقع جشنی که گرفته بودیم برای روز آخر راهیان، جشن حنابندون بود. مسئول کاروانمون می گفت شهدا شب قبل عملیات جشن حنابندون می گرفتند و عاشق حنا بودن. ماهم داشتیم جشن حنابندون می گرفتیم.از اینکه چجوری اسم کاروانمون رو انتخاب کردند هم گفت، دقیقا یادم نیست چجور شده بود ولی همون شهید مارو دعوت کرده بود


اینارو که شنیدم داغ دلم بازم تازه شد...


نمی دونم می تونی درکم کنی یا نه؟

ولی واقعیت اینه که این جشن با تمام عظمت و قشنگیش یه غم بزرگ رو یادآور بود.ببین تو انگار از تراژدی خبر داری و کسی که داره امشب رو جشن می گیره دیگه فردا نیست!

خیلی باید عاشق باشی

خیلی باید مخلص باشی

خیلی باید بزرگ باشی پیش خدا ..

شهدا یعنی این مدلی جشن می گرفتن؟ برای شهادتشون؟

می دونی؟ انگار اون جشن از صدتا روضه سنگین تر بود.

یه مولودی قشنگ داشت پخش می شد. از سمت دیگه شکلات پخش می کردند، یعنی اینجوری رو سر بچه ها مشت مشت می ریختن... همون لحظه برف شادی زدند... دیگه نمی تونستم جلوی گریه هامو بگیرم، اصلا نمی شد.

پا شدم رفتم سرویس چشامو شستم، ولی قلبم هنوز آروم نمی شد...بقیه جشن رو از دست دادم...

چند تا مزار شهید گمنام اون اطراف بود، گفتم برم اونجا و از سنگینی قلبم که داره می ترکه براشون حرف بزنم. خداروشکر کسی اونجا نبود و می تونستم یه دل سیر گریه کنم. فقط یه خادمی اونجا بود که داشت با تلفنش حرف می زد.

منم افتادم روی مزارشون و هی تو قلبم می گفتم شرمنده ایم. خانواده هاتون چه دردی رو تحمل کردند. بعد چادرم رو کمی کشیدم روی مزار اونجا تنها بودند، گفتم می تونم براتون خواهری کنم؟ اصلا منو به عنوان خواهر قبول دارید؟ و هی تو دلم حرف می زدم باهاشون. صدام دیگه درومده بود. هق هق می کردم.


بعد چند دیقه، چند نفر اومدن اونجا... یکمی آروم حرف می زدن، تو دلم خندم گرفته بود. انگار از این هیبت آش و لاش می ترسیدن. معمولا همینطوری میشه. وقتی آدم یه آدم زار رو می بینه، یه آدم غمگین سعی می کنن سر به سرش نذارن. از اون طرف دوستامم اومدن... دیگه نمی تونستم اونجا راحت گریه کنم، پاشدم رفتم اون طرف تر و یکمی خودمو آروم کردم. بعدش خواستم برم سمت خوابگاه که بچه ها گفتن بیا یکم این دور و ورا قدم بزنیم. یه کوچولو پیاده روی کردیم و برگشتیم تا بخوابیم. فقط خداروشکر که سر گریه کردنام سربه سرم نداشتن.

صبح ساعت 5/30 دیقه بیدار شدم و بعدش نماز و صبحونه و رفتیم سراغِ اتوبوس ها.

آره.. دیگه وقتِ رفتن بود

ولی هنوز قرار بود دوتا یادمان هم سر بزنیم.

اول رفتیم یادمان فتح المبین. قبلا هم اینجا رفته بودم ولی واقعیتش خیلی ازش یادم نبود، فضای دوست داشتنی داشت. یه راوی دیگه داشتیم اسمش یادم نیست ولی اونجا داشت روایت می کرد که یهو گوشیش زنگ خورد، بعد با همون بلند گو داشت به تلفنش که خانومش بود جواب می داد... خدایی خیلی خنده دار بود، بعد آخرش گفت خانوم صدات رو بلندگوعه با دخترای من حرف بزن. بعد از اون دخترش زنگ زد، بازم همون قصه ادامه داشت. حاج آقا می گفت دختر من حسوده حسودی نکنیا؛ خخخ

آره... از اونجا درومدیم بیرون و دوباره سوار اتوبوس شدیم.

این بار آقای رنجبر شروع کرد به صحبت کردن... از این صحبت کرد چرا ما مسلح هستیم. راست می گفت... اولین سالی بود که می دیدم دست نیروهای امنیتی اسلحه هست. می گفتش که این منطقه، یعنی خوزستانی ها به صورت قبیله ای زندگی می کنند. کلا انگاری که امنیت منطقه پایین بود. می گفتش که اونا هویت خودشون رو در گرو فلان قوم بودن می دونن، روش تعصب دارن و جمهوری اسلامی هم نباید با این ها مبارزه کنه؛ بحثش کلا این بود که هویت خودتون رو پیدا کنید... پایه و اساس داشته باشه هویتتون، اگر فرهنگ غربی رو قبول دارید، خب با دلیل و منطق اونو قبولش کنید و زندگیش کنید. فکر می کنید جمهوری اسلامی چرا انقدر برای راهیان نور هزینه می کنه؟ چون می خواد شمارو با این نوع سبک زندگی آشنا کنه. بگه آقا جون همچین زندگی هم میشه داشت. همچین آدمایی بودن حالا انتخاب با توعه که شبیهشون باشی یا نه. اسلام رو از پدر و مادرتون بگیرید ولی نپذیرید... خودتون بعد تحقیق اگر دیدید براتون خوبه اونوقت اسلام رو اجرا کنید... می گفت تقلیدی نباشید که هرچی پدرمادرتون گفت یعنی همون و دیگه هیچ... همین بزن به تخته اصلا هیچ مبنایی نداره ما به تخته متوسل می شیم؟؟ میگفت ریشه ی مسیحی داره نه اسلامی


و خلاصه یه هویت مشخص داشته باشید که پایه و اساس قوی داشته باشه. به نظرم فن بیان قوی داشت و حرفاش خیلی منطقی بود... قرار بود یکم ادامه بده ولی نمی دونم که بعدش چی شد ادامه نداد... مشتاق بودم خب😅

از اونجا به سمتِ بیمارستان کلانتری حرکت کردیم. این اولین بیمارستانی بود در زمان جنگ که مجروح هارو می یاوردن اونجا. روایتی شنیدیم از خانم ناهید بستان. من قبلا شنیده بودم با اینکه پرستار نبوده ولی یه عمل جراحی رو انجام می ده! اونم با دست خالی ولی برام عجیب تر از هرچیز می دونی چی بود؟

اینکه ایشون شرط ازدواجش با جانباز قطع نخاع گردنی بوده!!!

اصلا اینو که شنیدم کپ کردم... آقا همون جا گفتم من که همچین روحیه ای ندارم... باید خیلی بزرگ باشی تا اینطوری فکر کنی. البته قطع نخاع گردنی براش پیدا نمیشه و درآخر با یک جانباز قطع نخاع کمری ازدواج می کنه. و الان بعد 38 سال زندگی موفقی داشته... واقعا برام عجیبه..

مثلا چند وقت پیش دیدم یه خانوم سالم از لحاظ جسمی(روحی هم احتمالا😅) با یه آقای نابینا ازدواج کرده بود و یه بچه ی سالم داشتن...

واقعا باید روحت خیلی بزرگ باشه... مگه میشه مگه داریم؟؟

بعدش یه روایت دیگه راجب حوض خون داشتیم. خانوم ها جمع می شدن و رخت و پتوی مجروح هارو می شستن... هرچی پوست و گوشت هم در میومد کنار اون محوطه خاکش می کردن. مادری که فرزندش شهید شده بود ولی خم به ابرو نیوورده و به شستشو ادامه داده! می گفتش اینا اینجا مظلومن، مادرشون پیششون نیست... باید من اینجا براشون مادری کنم. خودشون می رفتن خاکش می کردن که تو غربت دفن نشن...

اتفاقات جالبی تو اتوبوس اتفاق افتاد

حاجت یکی از بچه ها برآورده شد.. کلی گریه کرد


یا مثلا یه گروهی بودن تو اتوبوس که خیلی با هم رفیق بودن و خلاصه فضای اتوبوسو شاد می کردن.. درسته بعضی وقتا خیلی رو اعصاب بودن ولی بامزه بودن. می تونستم درون شون بی شیله پیله بودن رو ببینم، عزت نفسشون پایین بود. دوست داشتن دیده بشن. انشاالله که بتونن اون مسیر درست رو پیدا کنن... توشون عناد نبود، کسی هم که عناد نداشته باشه تغییر براش راحت تره..

کلا آقا اتوبوس قسمت عقبش خوبه😅

من هرسال که میرم راهیان نور، تغییرات رو می تونم حسش کنم و هر سری بیشتر از سری قبل بهم کیف داده!

احساس می کنم حس مسئولیت پذیریم و اعتماد به نفسم بیشتر شده و این خیلی خوبه...

انشاالله روزی هرسالتون، هرسالَم باشه...

واقعا خیلی خوبه👌

ولی خیلی خوب شد که یاد داشت می کنی اتفاقات رو.. دیگه هیچ وقت یادت نمی ره و می تونی هربار دوباره تجربش کنی...

و می دونی که؟

تازه شروع شده ... نقطه ی جوشش رو میگم🙂🪽

الان وقت سرازیر شدنه...

1403/11/12 ✨

م. ن✍️

و تمام/:
و تمام/:

فضاسازی اتوبوس رو دوست داشتم

چه آخر سفر که با حسنا کلی دیوونه بازی درآوردیم، چه موقعی که قلبم ترکید... همشون دوست داشتنی بودن..


راهیان نور
۸
۳
ماه نویس 🌙
ماه نویس 🌙
واژه های سکوت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید