رمان "معمار" | فصل اول : کوچ باور ها | قسمت 2

  • قسمت دوم : جا مانده

دیگه عادتم شده انگار شستن سرم تو دسشویی بجای حموم کردن .

همون جلوی آینه حوله ی کوچیکمو برمیدارم سرمو خشک میکنم به موهام یه حالت ساده میدم ، سشوار و میزنم از خونه بیرون.

توی خیابون انگار همه انرژی دارن بجز من همه کار میکنن درآمد دارن مردم دارن شاد و خوش و خرم توی مغازه هاشون کاسبی میکنن اونی ک بیشتر از همه میناله از اوضاع کسادی مملکت خوب ک دقت کنی میبینی از همین مغازش دو ساله هم ماشین خریده هم خونه.

ای خدا . من کجای راهو دارم اشتباه میرم ؟ چی تو کاسبی این دنیاس ک من هنوز نفهمیدمش؟


قدم میزنم و باز قدم میزنم ...

من باید دست پر برگردم خونه. اینو قول دادم ، مادرم امید بسته. دیگه اینقدر به خونه دروغ گفتم ک دارم خفه میشم . باید یه کاری کنم ،باید همه این دروغ هام راست بشه .نباید دیگه دستم خالی بمونه

گوشیو در میارم یه زنگ به محمد بزنم . بهترین دوست دوران کارشناسیم کسی که رفت خودش دفتر زد و من رفتم استخدام دفتر مهندسیای بزرگتر شدم حالا اون کارش گرفته و چرخ زندگیش داره میچرخه منم چرخ زندگیم .... بگذریم!

بعد از دوتا بوق جواب میده

-الو سلام بفرمایید

+سلام داداش منم مصطفی

- به به آقا مصطفی گل چطوری رفیق یادی از ما نمیکنی

+ نوکرتم تو عزیزی بخدا من یکم بیمعرفت شدم ببخشید. مثلا داشتم سخت کار میکردم ک خودمو ثابت کنم آخر سر از دفتر دکتر ضیاییم انداختنم بیرون .در گیر اینجور داستانا بودم که از رفیقام بیخبر موندم تو ببخش باز

- فدای سرت عزیز ارزشت بیشتر ازین حرفاس ، دکتر ضیایی هم گذاشتت کنار؟ اون دیگه چرا ؟ جایی گند زدی ؟ دیر تحویل دادی کارو؟

+ نه بابا میگه پروژه ها کم شده مجبوریم کارمندا رو کم کنیم که کمتر حقوق بدیم . برگشته میگه ایشالله باز نیرو خواستیم اولین نفری که بهش زنگ میزنیم خودتی ، آخرم سر تصویه حساب نصف حقوقمو هاپولی کردن رفت.

- نه بابا ! جدی میگی ؟ از دکتر بعیده اینکارا

+رفیق با این بازار از هیچکی هیچی بعید نیست

-اره والا

+تو چیکار میکنی کار و کاسبی میچرخه؟

- اِی شکر خدا دوتا شریکیم داریم در میاریم خرج زندگیو . ماه پیش ما هم فقط مگس میپروندیم فکر کن یه ماه کامل هیچ پروژه ای نیومد فقط چک هام بود که دونه دونه داشت برگه میشد . با یه بدبختی ماه قبلو تموم کردیم یعنی تا مرز ورشکستگی رفتیما ولی باز خدا نجاتمون داد.

+ بازم خدا رو شکر داداش توکل کن ب خدا ک توکل کلید خوشبختیه ...

... ینی من توکل ندارم؟ یا این حرفا همش کشکه؟ ، اینم ک میگه کار نداریم و این حرفا دیگه به ‌کی رو بندازم کاری واسم دست و پا کنه؟

+ داداش حالا جاییو سراغ داری نیر بخوان منو ازین وضعیت درارن؟

- نه والا ضیائی آخرین کسی بود ک میشناختم ک اونم میگی اینجوری کرده

+ اره اونم دیگه کم آورده تو این وضعیت بازار.

- حالا غصه نخور توکل کن ایشالله درست میشه

+ ایشالله ؛

واقعا با توکل درست میشه؟

+ دادا دمت گرم خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم بابت بیمعرفتی ما هم گذشت کن

-نه بابا این حرفا چیه رفیق ؟ دیگه نگیا

+مرسی دادا بهترینی من دیگه مزاحمت نمیشم سرت شلوغه

-مراحمی مهندس هاهاهاها

+ فدات بشم‌ من خدافظ

-خدافظ

باز صدای ذوق زده مامانم که میگفت دست پر برگرد مثل زنگ میپیچه تو گوشم .

به قدم زدنم‌ادامه میدم و فکر میکنم . ساعت حدودای ۲-۳ میرسم خونه سریع از یخچال یه بطری آب برمیدارم با یه بسته بیسکوییت ساقه طلایی میشینم میخورم و لبتابم و باز میکنم میرم تو نت

یه فیلم دانلود میکنم تا یکم فکر و خیالم آروم تر شه دیگه سردرد گرفتم، بخدا از روزی که اخراجم کردن فکر و خیال داره مثل خوره روح و مغزمو میخوره.

تاینی رو باز میکنم تو فیلمای برگزیدش یکی و دانلود میکنم و میشینم میبینم

عجب فیلم قشنگیه قدیمیه ولی خیلی خوب مغز آدمو درگیر خودش میکنه فیلم تموم میشه و من آخر نمیفهمم صحنه ای که کات خورد فرفره هه میوفته یا اینکه با زن و بچه خیالیش تو یکی از خوابای عمیقش گرفتار شده؟


آرووم چشمامو میبندم و به این فکر میکنم که ما ، این دنیایی ک میشناسیم ، این آدما ، زجر ها و خوشبختی ها ، ادیان و پیامبرا ، اعتقاداتمون ، اینا تا چه حد میتونه واقعیت داشته باشه؟

توی همین فکرام که پلکام کم کم سنگین میشه و توی یه خواب خیلی خیلی خیلی عمیق فرو میرم