ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی ابوالمعصومی
مصطفی ابوالمعصومی
مصطفی ابوالمعصومی
مصطفی ابوالمعصومی
خواندن ۳۲ دقیقه·۱۰ ماه پیش

قسمت نهم: و سپس… سکوت

مقدمه:

دقیقاً یک سال از انتشار اولین نوشته‌ام در این قالب گذشت. در این سالگرد، آخرین بخش از این مجموعه را تقدیمتان می‌کنم. سفری بود جالب، پر از کشف و تردید و معنا. شاید دلیل نوشتن این متن‌ها، در همین نوشته‌ی آخر برایتان روشن‌تر شود؛ متن‌هایی که می‌توان گفت مقدمه‌ای بودند برای رسیدن به این نقطه.

این نوشته را مدت‌ها با تردید نگاه می‌کردم؛ نمی‌دانستم باید منتشرش کنم یا نه. شاید همین تردید باعث شد انتشار دو بخش آخر با تأخیر زیادی همراه باشد. اما در سفر اخیرم به ایران، در گفت‌وگو با چند دوست عزیز درباره‌ی محتوای این نوشته، با دیدن اشتیاق و گفتگوهایی که شکل گرفت، تصمیم گرفتم آن را با شما به اشتراک بگذارم. نوشتاری که شاید عمیق‌ترین لایه‌های سفر ذهنی‌ و درونی‌ام را در زندگی روایت کند. امیدوارم قلمم بتواند حس و حالم را درست منتقل کند.

برخلاف نوشته‌های پیشین که بیشتر حالتی روزنگارگونه داشتند و می‌شد آن‌ها را به سبک روزنامه‌خوانی مرور کرد، این متن نیازمند مکث بیشتری در خواندن است. شاید حتی لازم باشد برخی بخش‌ها را دوباره خواند تا بهتر فهمیده شوند. پیچیدگی و انتزاعی بودن موضوع یک دلیلش هست؛ دلیل دیگرش این است که من نویسنده‌ای حرفه‌ای نیستم، پس اگر خواندنش گاهی دشوار بود، به بزرگواری‌تان ببخشید.


آخرین تعاملاتم با آگاه:

ماجرا تا اینجا رسید که تصمیمم برای مهاجرت و خداحافظی از شرکت قطعی شده بود و در دوران گذار قرار داشتم. با وجود زمان محدود، تمام تلاشم رو کردم تا ایده‌ها و برنامه‌هایی که فکر می‌کردم برای آینده‌ی سازمان ضروریه، مکتوب کنم—به‌خصوص درباره‌ی طراحی و نهادینه‌کردن سیستم مدیریت امکانات. کاری که با همراهی اعضای تیم امکانات به سرانجام رسید.

پیش از اینکه تصمیمم برای جدایی رو رسمی اعلام کنم، حس می‌کردم سازمان نسبت به میزان تعهد و دغدغه‌ای که برای کار صرف می‌کردم، کمی بدبین یا دست‌کم متعجب بود. در فضای غالب کارمندی، این‌همه درگیری ذهنی مرسوم نبود—به‌خصوص از کسی که نفع مستقیمی از منافع شرکت نمی‌برد.

کنار این تعهد، سادگی و شفافیتی در رفتارم بود که بعضی‌وقت‌ها در فضای پیچیده‌ی جامعه، ابهام‌برانگیز می‌شد. فکر می‌کنم ریشه‌ی این ابهام برمی‌گشت به ذهنیتی که بعضی‌ها در سازمان‌های مالی دارن: اینکه نزدیکی به منابع اطلاعاتی می‌تونه به نفع سرمایه‌گذاری‌های شخصی‌شون باشه. اما من حتی کد بورسی هم نداشتم.

برای بعضی‌ها این حجم از تعهد، بدون منافع ملموس، قابل درک نبود. انگار همیشه یک علامت سوال در مورد انگیزه‌هام وجود داشت. اما وقتی بعد از استعفا، همچنان با همون انرژی و تعهد ادامه دادم—بلکه حتی بیشتر—تازه این نگاه تغییر کرد. به‌مرور سازمان هم پذیرفت که ایده‌ها و دغدغه‌های فراتر از شرکت که من مطرح می‌کردم، واقعاً انگیزه‌های درونی‌م هستن. فکر می‌کنم این شش ماه آخر، بیش از قبل اعتبارم رو در مجموعه تقویت کرد.


و اما مهاجرت:

وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتیم، طبیعتاً با توجه به رزومه و جایگاهی که شیوا داشت، پیدا کردن یک کشور مناسب برای مهاجرت می‌تونست راحت‌تر باشه. اما افسردگی‌های دوران کرونا واقعاً دست‌وپای شیوا رو بسته بود و اجازه‌ی برنامه‌ریزی جدی رو نمی‌داد.

در نتیجه، تصمیم گرفتیم که من زودتر یک راه برای خروج از ایران پیدا کنم و وقتی به کشور مقصد رسیدم، دیگه شیوا گلیم‌مون رو از آب بکشه :)

راحت‌ترین و سریع‌ترین مسیر برای من، مهاجرت تحصیلی بود. از طرفی، خودِ تحصیل هم فرصتی بود برای آشنا شدن آکادمیک با حوزه‌ای که بدون هیچ پیش‌زمینه‌ی علمی، توی عمل واردش شده بودم. ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ای که در عمل تجربه‌ش کرده بودم، به چند جهت کمک بزرگی بود:

هم دانش روز رو کسب می‌کردم، هم به عملکرد گذشته‌م دید دقیق‌تری پیدا می‌کردم، و هم یک اعتبار حرفه‌ای جدید برام ایجاد می‌کرد. همه‌ی این‌ها در نهایت در خدمت هدفم برای توسعه‌ی مدیریت امکانات در فضای کسب‌وکار ایران بود.


هلند به عنوان مقصد بعدی:

شروع کردم به جست‌وجو برای دانشگاه‌هایی که دوره‌ی ارشد در حوزه‌ی مدیریت امکانات و املاک سازمانی داشته باشن. چون دنبال دوره‌های انگلیسی‌زبان بودم، در آمریکا، انگلیس و هلند اپلای کردم. با تجربه‌ی کاری‌ای که داشتم، پذیرش گرفتن سخت نبود و از دانشگاه‌هایی در هر سه کشور جواب گرفتم.

اما جدا از کیفیت آموزشی، باید تصمیم می‌گرفتم که زندگی‌ام رو در کدوم کشور ادامه بدم. همیشه دوست داشتم در کشوری با ساختارهای سوسیال زندگی کنم. درسته که از تلاش برای ایجاد حرکت جمعی گذشته بودم، اما هنوز برام جذاب بود که ببینم چنین حرکت‌هایی در طول زمان چطور به ایجاد یک فضای عمومی پایدار منجر می‌شن.

بر اساس اطلاعاتی که جمع کرده بودم، هلند این امکان رو فراهم می‌کرد.

علاوه بر اون، در مورد خودِ سیستم آموزشی و تفاوت نگاه به مدیریت امکانات در هلند نسبت به کشورهای دیگه هم بررسی‌هایی کردم.

در همین مسیر، اطلاعاتی که رنسکه ون در هیده در اختیارم گذاشت، خیلی تعیین‌کننده بود. من با رنسکه در کنفرانس World Workplace Asia 2019 در سنگاپور آشنا شده بودم و می‌دونستم که هلندیه. آشنایی‌مون خیلی کوتاه بود، اما خوب تنها کسی بود که در هلند در این حوزه‌ی کاری می‌شناختم. ، لیستی از سوال‌هام رو براش ایمیل کردم. اون‌قدر با حوصله و جزئیات بهم جواب داد که واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.

من آدمی بودم از اون‌سوی دنیا، بدون هیچ رابطه یا منفعتی، و اون با چنین مسئولیت‌پذیری و تعهدی بهم پاسخ داد.

همین موضوع باعث شد با خودم بگم: فرهنگی که آدم‌هایی مثل رنسکه رو شکل داده، حتماً ارزش دیدن داره. و وقتی به هلند اومدم، دیدم که حس‌م درست بوده.

البته می‌دونستم که باید زحمت یاد گرفتن یه زبان جدید رو هم به جون بخرم، ولی حس می‌کردم ارزشش رو داره. تصمیمم برای انتخاب کشور قطعی شد.

در انتخاب دانشگاه هم صحبت‌های برندا خرون در روز معرفی دانشگاه (Open Day)، تکلیفم رو روشن کرد.

برندا رو انسانی آگاه، عمیق و ارزشمند دیدم. با خودم گفتم من حتماً باید با این آدم و همکاراش بیشتر آشنا بشم و ازشون یاد بگیرم.

حس و حال جدایی که تجربه می‌کردم:

کارهای پذیرش دانشگاهم داشت به‌خوبی پیش می‌رفت، اما حس‌وحالم در ماه‌های آخر حضورم در آگاه برایم غریب و ناشناخته بود. انگار در یک آکواریوم نفس می‌کشیدم؛ همه‌چیز آشنا و در عین حال دور. بعد از هر جلسه‌ای که با بچه‌های تیم برگزار می‌کردم، موجی از دلتنگی غریب سراغم می‌اومد.

با این حال، وضعیت روحی و حال شیوا مجال برگشتن نمی‌داد. او در تمام این سال‌هایی که درگیر هنر آواز بود، با تمام وجود تلاش کرده بود سهمی در فضای هنری ایران داشته باشه. دستاوردهای ارزشمندی هم به‌دست آورده بود، اما شرایط سیاسی و قانونی ایران اجازه نداد به بسیاری از آرزوهاش برسه.

اکثر وقتش صرف تدریس آواز می‌شد و اجراهاش—چه محدود، چه سخت‌گیرانه و چه در فضای رسمی یا غیررسمی—با هزار مکافات انجام می‌شد. اما اون آرزوی ساده و انسانیِ آواز خواندن در یک فضای آزاد و بی‌اضطراب، براش تبدیل به یک حسرت و حتی یک بغض دائمی شده بود.

در اون مقطع، هنوز جنبش مهسا رخ نداده بود، و فضای جامعه پر از ناامیدی بود. افزایش سن هم این ترس رو در دلش انداخته بود که شاید دیگه حتی در خارج از ایران هم فرصت نکنه به اون چیزی که می‌خواد برسه.

برام روشن بود که اگه حالا برای این خواسته‌ش نجنگیم، ممکنه در آینده به یک حسرت همیشگی در زندگیش تبدیل بشه. این شفافیت وضعیت شیوا، جایی برای وزن دادن به دلتنگی‌های من از ایران نمی‌ذاشت.


لحظه‌ی رفتن:

الان ساعت هشت شبِ دهم مرداد ماهه. حدود دو ساعت دیگه باید به سمت فرودگاه حرکت کنیم.

ما خونه و وسایل‌مون رو همون‌طور که بود نگه داشتیم. بودن همه‌چیز سر جاش، یه جور غریبی حس از دست دادن رو برام فعال کرد. خونه‌مون مینیمال بود، اما برای هر جزئیاتش وقت گذاشته بودیم. فکر می‌کردم خیلی وابستگی خاصی ندارم، اما همون لحظه‌ای که از در خونه بیرون اومدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، قلبم مچاله شد. تازه فهمیدم که چقدر وابسته بودم…

وقتی هواپیما در آمستردام نشست، یه حس عجیب و تاریکی سراغم اومد. از خودم پرسیدم: «من کی‌ام؟»

تو یکی دو سال آخر حضورم در ایران، سعی کرده بودم خودمو با «وارستگی از تعلقات» تعریف کنم. اما حالا فهمیده بودم که اتفاقاً خودمو با همون چیزهایی تعریف کرده بودم که فکر می‌کردم بهشون تعلق ندارم: با شغلم، خونه‌م، خانواده‌م، دوست‌هام و حتی با اینکه من مدیر یک تیم ۸۰ نفره‌م.

چه خطای شناختی عجیبی! دقیقاً اونی بودم که فکر می‌کردم نیستم.

و حالا اون چیزهایی که خودمو باهاشون تعریف کرده بودم، توی بیست‌وچهار ساعت، با یک جابه‌جایی جغرافیایی، فرو ریخته بود. فهمیده بودم که نه تنها وارسته نبودم، بلکه هویتم به‌شدت با اون تعلقات گره خورده بود. یه حس خلأ، تهی و بی‌هویت بودن منو گرفته بود.

خیلی از دوستان ایرانی و هم‌کلاسی‌هام اینو گفته بودن که مهاجرت از ایران، یعنی ساختن دوباره از صفر؛ اما چون یه بار قبلاً ساختیم، این‌بار سریع‌تر پیش می‌ره.

ولی برای من داستان فرق داشت: من به اون چیزی که قبلاً ساخته بودم شک کرده بودم. دیگه نمی‌خواستم همون رو دوباره بسازم.

حالا سؤال این بود: اگر قرار نیست دوباره اون مسیر رو بسازم، پس زندگی چی میشه؟

قبل از اینکه ادامه‌ی داستان رو تعریف کنم، شاید بد نباشه یه برگشت به عقب بزنم. نگاهی به مسیری که در زندگی طی کرده بودم؛ مسیری که شاید بتونه توضیح بده چرا در هلند چنین انتخاب‌ها و تجربه‌هایی برام شکل گرفت.


گریزی به بالا و پایین‌هایی که در نگاهم به زندگی، از کودکی تا بزرگ‌سالی، تجربه کردم:

در میان پنج فرزند، من فرزند آخر خانواده بودم. خانواده‌ای با فامیلی نسبتاً بزرگ، و من به نوعی آخرین نوه‌ی هر دو طرف پدربزرگ و مادربزرگ‌ها. به‌واسطه‌ی رویکرد اجتماعی پدرم در برقراری ارتباط با آدم‌ها، از همان کودکی در شبکه‌ی گسترده‌ای از ارتباطات رشد کردم و کم‌کم نظاره‌گر زندگی آدم‌بزرگ‌ها شدم.

از دوران نوجوانی، پرسش‌گری در من جوانه زد. در خانواده‌ای مذهبی با رگه‌هایی از روشن‌فکری بزرگ شدم. تا ۱۶-۱۷ سالگی، مذهبی سنتی و پایبند بودم، حتی گاهی سخت‌گیرتر از پدرم. اما همان سال‌ها، شک به باورهایم آغاز شد. شکی که آرام‌آرام به تصمیم‌ها و مسیرهای دیگر زندگی‌ام هم سرایت کرد. از اینکه چه رشته‌ای بخوانم گرفته، تا اینکه اصلاً چه چیزی «درست» است و چه چیزی «غلط».

همیشه برایم سؤال بود که ریشه‌ی این سطح از پرسش‌گری کجاست؟ چرا نمی‌توانم به سادگی از کنار مفاهیم عبور کنم؟ چرا این جنس سؤال‌ها—که معمولاً حرکت رو به جلو را دشوار می‌کنند—در من شکل گرفت؟

از آن دوران تا وقتی به هلند آمدم—یعنی حوالی ۳۴-۳۵ سالگی—مدام در جست‌وجو بودم. به‌اندازه‌ی ظرفیت و وسعم، سری به اندیشه‌هایی از شرق تا غرب زدم. از ادیان رایج، به‌ویژه اسلام، تا فلسفه‌های اشراقی و اسپینوزا. از عرفان‌های شرقی تا سنت‌های معنوی بومیان آمریکا. خیلی‌هایشان را شاید عمیق نفهمیدم، اما انگار این کندوکاوها ضرورتی بود برای آرام‌کردن درونم.

هرگاه که با مکتب یا مسیری همدل می‌شدم، سعی می‌کردم آن را «زندگی» کنم. برایم فقط یک سرگرمی فکری یا بحث تئوریک نبود. دنبال راهنما بودم، دنبال منبعی که بتواند راه را نشانم دهد.

حتی گاهی به مرزهای پوچی هم رسیدم، اما میل به زندگی همیشه مثل نیرویی نادیدنی من را هل می‌داد تا باز هم حرکت کنم.

در پنج، شش سال پایانی‌ام در ایران، به سمت عرفان خراسانی کشیده شدم. شاید از این سرگشتگی‌های ذهنی خسته شده بودم و جذب رمز و راز این عرفان شدم. شاید هم واقعاً چیزهایی در آن برایم معنا داشت. تمرکز مطالعاتم رفت سمت درک این مسیر، مفاهیمی مثل «تهی کردن از من » یا تمرین وارستگی برای رسیدن به آن. این مفاهیم، تبدیل شد به تمرین زیستِ روزمره‌ام. روی کاغذ حس می‌کردم خوب دارم پیش می‌رم. حس بندگی داشتم، بندگی‌ای که برای من یعنی خدمت به خلق و پاک‌کردن خودم از هر رنگ و تعلّق.


آغاز شک به قدرت تعقل خودم:

شش ماه آخر حضورم در ایران و تجربه‌ی رها کردن آنچه ساخته بودم، من را با واقعیتی تازه روبه‌رو کرد: چقدر از آن وارستگی‌ای که تصور می‌کردم، دور بودم. چقدر به چیزهایی تعلق داشتم، بدون اینکه خودم بدانم. ذهنم، آنچه را که نبودم، برایم تصویر کرده بود که هستم.

تغییری به این بزرگی، در بازه‌ای کوتاه، خطاهای شناختی ذهنم را خیلی شفاف رو کرد. با خودم گفتم: «الان به هر چیزی که باور دارم، شاید فقط یک خطای دیگر باشه.»

اگر به عقل خودم هم نمی‌توانم تکیه کنم، پس چه می‌ماند؟ این سؤال، من را به نوعی استیصال کشاند. کوه چالش‌های مهاجرت از یک طرف، و تجربه‌ی این گم‌گشتگی از سوی دیگر. تنها شانس من این بود که فعلاً جز درس خواندن کار دیگری نداشتم…

در واکنشی که نمی‌دانم از کجا در ذهنم شکل گرفت، با خودم عهد کردم که فعلاً نگذارم عقل، برایم مسیری ترسیم کند. عقل همیشه کارش ساده‌سازی و تصویر یک «بعد» است برای عبور از لحظه‌ی حال. اما من تصمیم گرفتم خاموشش کنم.

ساعت‌ها پشت پنجره‌ی پذیرایی خانه‌مان می‌نشستم و خیره می‌شدم به گیاهان باغچه. هر وقت عقلم می‌خواست داستانی بسازد، متوقفش می‌کردم. انگار داشتم تمرین یک مایندفولنس بیست‌وچهار ساعته را انجام می‌دادم.

روزهای اول، این تمرین بسیار فرسایشی و خسته‌کننده بود. هرجا کم می‌آوردم، می‌رفتم سراغ دفترچه‌ام و از حال و احوالم می‌نوشتم. ورزش هم در تاب‌آوردن این دوران کمکم می‌کرد.

اما کم‌کم تجربه‌هایی عجیب سراغم آمد.

وقتی ذهن را خاموش می‌کنی و اجازه نمی‌دهی تصویر «بعدی» بسازد، رفته‌رفته تمام تمرکزت روی لحظه جمع می‌شود. و اینجا بود که برای نخستین بار، معنای واقعی «درک لحظه» را تجربه کردم.

دیدن و شنیدنم تغییر کرد. تصویر تکراری باغچه‌ی خانه، چنان برایم دیدنی شد که قبلا مثلش رو تجربه نکرده بودم. برگ‌به‌برگ بوته‌ها را حس می‌کردم. سکوت پاییز و زمستان، عجیب شنیدنی شده بود.

تجربه‌ی حسیِ عجیبی از توقف.

درختان محله‌مان را یکی‌یکی می‌دیدم و با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کردم. این در حالی بود که در تهران و محله‌ای که بیش از پانزده سال زندگی کرده بودم، اصلاً نمی‌دانستم درخت‌ها چه شکلی‌اند.

وقتی راه می‌رفتم، تماس کف پایم با زمین را حس می‌کردم. صدای پرنده‌ها، بوی پاییز، صدای باد… همه برایم جوری دیگر درک می‌شد. حس‌هایی عجیب و دل‌نشین، بی‌نیاز از معنا. فقط بودن. بودن، بی‌توضیح.

این فضای گنگ و مبهم که در عین حال برایم خواستنی شده بود، من را همچنان وادار می‌کرد که عقلم را خاموش نگه دارم. قضاوت نکنم. فقط باشم. فقط تکالیف دانشگاه را انجام می‌دادم و می‌گذاشتم این تجربه خودش پیش برود.

تا اینکه یک دیدار ده‌دقیقه‌ای با کسی خاص، همه‌چیز را وارد مرحله‌ی جدیدی کرد…


دیداری سرنوشت‌ساز

کلاس‌های دانشگاه تمام شده بود و وارد تابستان شده بودیم. در ماه‌های گذشته، دوستی زیبایی با ملنی، یکی از هم‌کلاسی‌های هلندی‌ام که در آلمان زندگی می‌کرد، شکل گرفته بود. من و شیوا چیزهای زیادی از نگاه او به زندگی و فرهنگ هلندی یاد گرفتیم.

اوایل تابستان، ملنی در روستایی نزدیک مرز هلند در آلمان، جشن تولدی گرفت و ما را هم دعوت کرد. در این مدت می‌دانستیم که پدرش وضعیت جسمی خوبی ندارد و بیشتر وقتش را در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان می‌گذراند. اما چون صحبت از وضعیت پدر برایش راحت نبود، زیاد وارد جزئیات نمی‌شد.

صبح روز بعد از تولد، ملنی گفت که خانه‌ی پدری‌اش در نزدیکی همان منطقه است و اگر دوست داریم، می‌توانیم سری به پدر و مادرش بزنیم. گفت که آن‌ها خوشحال می‌شوند. من که همیشه از آشنا شدن با آدم‌های جدید استقبال می‌کنم، پذیرفتم. با ملنی، شیوا و پوریا وارد خانه‌شان شدیم.

پدر ملنی مردی درشت‌اندام بود که روی ویلچر برقی نشسته بود. شلوارک و لباس آستین‌کوتاه پوشیده بود و پتوی نازکی روی پاهایش انداخته بودند. پوستش رنگ‌پریده و متمایل به کبودی بود، سفیدی چشم‌هایش زرد. اما با لبخندی گرم و خوش‌رو به ما خوش‌آمد گفت. مشخص بود که با بیماری سختی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند.

ملاقات با آدمی که بیمار است، آن هم برای بار اول، همیشه همزمان با زیبایی، همراه با یک‌جور دشواری هم هست: اینکه چطور گفتگو را شروع کنیم، درباره‌ی چه چیزی حرف بزنیم… ولی خودش پیش‌قدم شد و از ما بابت مهمان‌نوازی‌مان برای ملنی تشکر کرد. انگلیسی را بسیار روان صحبت می‌کرد. از من پرسید: “چه چیزی در هلند برایت جالب بوده؟”

با توجه به حس‌وحال آن روزها و ارتباطی که با طبیعت برقرار کرده بودم، از زیبایی‌های طبیعی هلند گفتم. گفت: “درسته، واقعاً هلند زیباست. مخصوصاً پاییزش. هر درختی برگ‌هایی با رنگ خودش دارد و منظره‌ای بی‌نظیر ایجاد می‌شود. خیلی دلم می‌خواهد دوباره پاییز بشود و آن منظره را ببینم.”

حرف‌هایش در من حسی عجیب ایجاد می‌کرد. بحث را کشاندم سمت سلامتیش. پرسیدم: “اوضاع خوبه؟ حالتون چطوره؟”

لبخندی زد و گفت: “اتفاقاً هفته‌ی پیش پیش دکتر بودم، خبر خوبی داد.”

نگاهی به دست و پاهایش کردم، پر از زخم بود و انگشتانش سیاه شده بودند. با دستش به پاهایش اشاره کرد و گفت:

“دکتر گفت که پاها باید از اینجا قطع بشن، دست‌ها هم به‌مرور قطع می‌شن. ولی خبر خوب اینه که شاید بتونن انگشت اشاره و شست رو برای مدتی نگه دارن.”

یخ کردم. انگار کسی داشت با آرامش درباره‌ی تعمیر یک وسیله‌ی خانگی صحبت می‌کرد، نه اعضای بدنش. نه لرزشی، نه غمی، نه حسرتی در صدایش بود.

با تعجبی آمیخته به خجالت گفتم: “خب… این خبر خوبه؟”

با لبخند ادامه داد: “اینجا توی آلمان یک قانون خوب داریم. وقتی کسی بیمار می‌شه، شرکت نمی‌تونه یک‌طرفه اخراجش کنه. تا وقتی خود بیمار بخواد، شرکت موظفه براش کار تعریف کنه. الان من دو روز در هفته از خونه کار می‌کنم، بایگانی اسناد. اگه این دو انگشت رو داشته باشم، می‌تونم ادامه بدم.”

چیزی برای گفتن نداشتم. حس می‌کردم خودش هم می‌داند که مرگ خیلی نزدیک است. در چنین وضعیتی، زیبایی برگ‌های پاییزی چه معنایی دارد؟ کار کردن در روزهایی که شاید آخرین روزهای زندگی‌ست، اصلاً یعنی چه؟ از پشت چشمان او، زندگی چه شکلی داشت؟

او هم متوجه حال من شد. هنگام خداحافظی گفت: “حتماً دوباره بیاین، حتی اگه ملنی هم نبود، خودتون بیاین.”

در مسیر برگشت، ذهنم مدام درگیر تکرار حرف‌هایش بود. هنوز به خانه نرسیده، تب کردم و چند روز بیمار افتادم. نمی‌دانستم چرا این دیدار باید درست در اوج آن تجربه‌ی درونی‌ام رخ می‌داد. آن‌قدر از این مواجهه تأثیر گرفته بودم که مجال هضمش را نداشتم—حسی شبیه ضربه‌ای بی‌صدا که تا عمق جانم نفوذ کرده بود.

ترکیبی از لذت‌های تازه‌ی من از درک لحظه، حس‌های گنگ و سردرگم، حالا آمیخته شده بود با یک بهت عمیق.

چند روز بعد برای ملنی نوشتم که دوست دارم دوباره پدرت را ببینم. گفت الان زمان مناسبی نیست، اما در ژانویه با خانواده ویلا گرفتیم، می‌تونی اون موقع بیای.

در دلم گفتم: دیر می‌شه… اون رنگ‌های سرشار از زندگی که در پدرت دیدم، نشونه‌ی امید برای موندن نیست. اون در حال تجربه‌ی احوالی دیگه‌ست، فراتر از زندگی و مرگ.

چند روز بعد ملنی پیام داد: پدرش از دنیا رفت. آهی کشیدم. انگار تصویر آن لحظه‌ها باید تا همیشه در ذهنم می‌موند.

در خلوت خودم غوغایی بود. فقط می‌دانستم باید کاری کنم، باید حرکتی اتفاق بیفتد. گفتم می‌رم ایران. بلیت گرفتم.

یکی دو روز پیش از سفر، در جمعی با دوستانم گفتم: “این سفر برای من خیلی رنگ و بوی مرگ داره. انگار قراره منو پرت کنه از یک مرحله به مرحله‌ی بعد.” بعدتر یکی از دوستان گفت که نگرانم شده بودند. گفت: “با این حال معنوی مشکوکی که این روزها داری، نکنه واقعاً اتفاقی برات بیفته!”

و افتاد… البته نه از جنس مردن.


سفر به ایران:

در سفرم به ایران شروع کردم به دیدار با همه‌ی کسانی که تجربه‌ای مشترک با آن‌ها داشتم؛ مخصوصاً آن‌هایی که به خاطر مشغله‌های روزهای آخر نتوانسته بودم درست با آن‌ها خداحافظی کنم. در طول سه هفته، با حدود نود نفر دیدار کردم. سفر سنگینی بود :) مصطفای یک سال پیش نبودم. هر بار که کسی را می‌دیدم، انگار بخشی از آن مصطفای قدیم را هم می‌دیدم. انگار قطعاتی از یک پازل در ذهنم شروع به جا گرفتن کرده بود. پیش دوستان نزدیکم مثل حمید شکاری، ارغوان انصاری، محسن طاهری، دایی باقر نشوادیان و البته پدر و مادرم، از حال و احوالم گفتم—حرف‌هایی که فقط نزد آن‌ها می‌توانست به زبان جاری شود.

وقتی برگشتم، روی صندلی همیشگی‌ام روبه‌روی باغچه نشستم، قلم و کاغذ را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. با هر سطری که می‌نوشتم، انگار تکه‌های جداافتاده‌ی ذهنم آرام‌آرام کنار هم قرار می‌گرفتند.

دیدار با پدر ملنی احساسی را در من بیدار کرد که مرا یاد چند ملاقات خاص دیگر انداخت—دیدارهایی که در گذشته تجربه کرده بودم و حال‌و‌هوایشان شبیه همین دیدار بود. جنس آن حس‌ها یکی بود. اما این‌بار، این حس‌ها به من کمک کردند تا نسبت به تجربه‌های یک سال گذشته‌ام به خودآگاهی عمیق‌تری برسم. حتی پرده‌ای از برخی پرسش‌های ریشه‌ای‌تر زندگی‌ام هم کنار رفت.

پیش از آن‌که از این حس و حال بیشتر بگویم، شاید بد نباشد یکی دو نمونه از آن دیدارهای گذشته را هم بازگو کنم.


یادآوری دیدارهایی با آدم‌های خاص:

پدرم همیشه عادتی داشت که به آدم‌ها سر بزند. من هم از کودکی، چون روحیه‌ی ارتباطی داشتم، معمولاً همراهش می‌رفتم. یکی از آن دیدارها مربوط به زمانی‌ست که شاید شش یا هفت ساله بودم—ملاقات با کدخدای سالخورده‌ی یک روستا در مناطق مرکزی ایران. روستا ساده و کاه‌گلی بود و شغل اصلی اهالی، کشاورزی سنتی.

پدرم از اوضاع بارندگی و محصولات آن سال می‌پرسید. کدخدا با خرسندی گفت: «امسال زیره کاشتیم، خدا رو شکر بارون هم خوب بود، خیلی هم سود کردیم.» پدرم پرسید: «معمولاً چی می‌کارین؟» گفت: «گندم.» پدر ادامه داد: «خب، گندم گرون‌تره، نه؟» کدخدا گفت: «نه، زیره گرون‌تره.» پدر پرسید: «پس زیره بار بیشتری می‌ده؟» گفت: «نه، لزوماً.»

پدر پرسید: «خب پس چرا همیشه زیره نمی‌کارین؟»

کدخدا نگاهی به پدر انداخت، انگار حرف نامناسبی زده شده باشد. با حالتی جدی و آرام گفت:

«این چه حرفیه؟ زیره یه ادویه‌ی تزئینیه، اما گندم قوت مردمه. مردم نون می‌خوان، نه زیره. خدا از بنده‌اش نمی‌گذره اگه نیاز مردم رو در نظر نگیره. امسال هم زیره کاشتیم فقط برای اینکه زمین جون بگیره»

منِ کودک شاید عمق آن جمله را درک نمی‌کردم، اما حس خوبی از بودن کنار آن پیرمرد داشتم. هنوز هم نمی‌دانم چرا—نه اسباب‌بازی‌ای در خانه بود، نه چیز خاصی برای سرگرمی، فقط یک خانه‌ی ساده‌ی روستایی. اما آن حال‌و‌هوا، عجیب برایم خواستنی بود.

دیدار دیگری حدود یازده‌–‌دوازده سالگی‌ام بود. با پدرم به دیدن مردی رفتیم که در جنوب تهران زندگی می‌کرد. صاحب یک کارگاه کفش‌دوزی بود که به‌خاطر ورود کفش‌های وارداتی ورشکسته شده بود. به پدر گفت: «کارگاه رو فروختم، خونه رو هم همین‌طور… ولی الهی شکر، دیگه هیچ دِینی به گردنم نیست.»

در حرف‌هایش آرامشی عجیب و حتی نوعی شعف بود. نه از شکست می‌گفت، نه از خشم، نه از سرزنش دیگران. فقط از رهایی. برای منِ نوجوان، این شادی در دل ورشکستگی عجیب و نامفهوم بود و درکش نمی‌کردم. تنها چیزی که می‌فهمیدم، حسی بود که از نزدیکی به او می‌گرفتم؛ حسی از حضور کنار انسانی که چیزی فراتر از آنچه می‌گفت را زندگی می‌کرد.

یک دیدار عجیب دیگر هم در ۲۳ سالگی‌ام اتفاق افتاد؛ درست در روز اول خدمتم، وقتی به‌عنوان افسر راهنمایی و رانندگی، دوره‌ی سربازیم را در خیابان ولیعصر تهران شروع کردم. چون این تجربه در بزرگسالی‌ام رخ داده بود، برایم وزن و تأثیر متفاوتی داشت. اما روایتش مفصل است و گفتنش ما را از مسیر اصلی این نوشته دور می‌کند. اگر جایی همدیگر را دیدیم و موضوع برایتان جالب بود، قول می‌دهم حتماً برایتان تعریف کنم.

این دیدارها ادامه یافتند، شاید برای آنکه آن حس‌ها را در من زنده نگه دارند تا روزی به معنای‌شان برسم—روزی مثل روز دیدار با پدر ملنی.


روشن شدن حس‌هایی که در حال تجربه بودم:

احساسی که بعد از دیدار با پدر ملنی در من شکل گرفت، از همان جنس بود که قبلاً در آن ملاقات‌های خاص دیگر تجربه کرده بودم. انگار این دیدار، یادآور آن لحظات عمیق و بی‌کلام گذشته بود.

چیزی که این دیدار را برایم خاص می‌کرد، شباهت آن شادی آرام درونی بود با حس‌هایی که در یک سال گذشته، از دلِ تمرین حضور در لحظه و زیستن در دلِ عدم قطعیت، تجربه‌شان کرده بودم. تنها کلمه‌ای که برای توصیفش دارم، «تسلیم» است.

و ناگهان برایم روشن شد: در آن لحظه‌ی دیدار، آن‌ها هم دقیقاً در همان حال و هوای تسلیم زندگی می‌کردند.

انگار داشتم سفر درونی خودم را، زنده و مجسم، در وجود انسانی دیگر می‌دیدم.

همین تجربه‌ی بیرونی، باعث شد ماهیت آن حس‌های درونی‌ام برایم واضح‌تر شود؛ و تسلیم بودنی که در خودم احساس می‌کردم، یک‌باره شکل گرفت و نظم پیدا کرد. چقدر زیبا و چقدر کافی.

درک این حس‌ها برایم یک لایه‌ی دیگر هم روشن کرد: اینکه شاید شیرینی آن دیدارها در کودکی، همان جرقه‌ی آغاز پرسش‌گری‌هایم در زندگی بود. آن تجربه‌ها آن‌قدر برایم عمیق و معنادار بودند که انگار تمام این سال‌ها، ناخودآگاه دنبال این می‌گشتم که آن آدم‌ها چطور به آن حال رسیده بودند. حالا می‌دانم—آن‌ها در حال تمرین تسلیم شدن بودند. و من هم بالاخره فهمیدم چه احوالی را زندگی می‌کردند.

به صندلی‌ام تکیه دادم. سکوتی عمیق، همه‌ی وجودم را گرفت. انگار به یک ساحل رسیده بودم. عجب آرامشی. تمام آن سال‌ها مطالعه درباره‌ی جهان‌بینی‌های شرق و غرب، حالا انگار در نقطه‌ای به هم رسیده بودند. گویی ذات همه‌شان یکی بود.

این حس‌ها برایم حیرت‌انگیز بود. قرار گرفتن در حال‌و‌هوای تسلیم، شبیه تماشای غروبی بود که قرار نیست به بعدش فکر کنی. آن‌قدر زیبا بود که خودش کافی‌ست—بی‌نیاز از دلیل، بدون نیاز به گذشته یا آینده. این حس تسلیم شدن، برایم یک همرنگی و یکی شدن با جهان اطراف می‌آورد. دیگر مرز من و دیگری خیلی معلوم نبود.

درست همان‌جایی که فکر می‌کردم دارم تسلیم می‌شوم—که می‌توانست شبیه نوعی پذیرش پوچی و بی‌معنایی به‌نظر برسد—اتفاقاً درست همان‌جا بود که معنا، برایم شکفت.


جمع‌بندی‌ای از دوره‌های ذهنی‌ام در زندگی:

به‌مرور، ذهنم شروع کرد به طبقه‌بندی و نظم دادن به آن‌چه در طول زندگی‌ام تجربه کرده بودم—مراحلی که از سر گذراندم. برای نام‌گذاری این مراحل، از برخی مفاهیم رایج در دنیای مدیریت استفاده می‌کنم. البته می‌دانم که این واژه‌ها دقیق نیستند، اما شاید بتوانند به تصویرسازی بهتر ذهنی کمک کنند:

کارایی (Efficiency):
تا حدود شانزده، هفده سالگی در فضای سنتی مذهبی رشد کردم، فضایی که بر تقلید استوار بود. در این مرحله، هدفم این بود که کاری را که «درست و رایج» تلقی می‌شد—کاری که دیگران انجام می‌دادند—به بهترین شکل ممکن انجام بدهم. مثل بسیاری از رفتارهای روزمره ما، که بدون بازاندیشی، از جامعه یا خانواده‌مان پذیرفته‌ایم. این مرحله برایم مثل «کار را درست انجام دادن» بود، نه لزوماً پرسیدن از اینکه آیا اصل آن کار درست هست یا نه.

اثربخشی (Effectiveness):
از حدود شانزده‌سالگی تا سی‌وچهار یا سی‌وپنج‌سالگی وارد مرحله‌ای شدم که در آن به‌شدت درگیر کشف حقیقت بودم. سعی می‌کردم با استفاده از عقل، مسیر زندگی را خودم انتخاب کنم. بین منش‌های مختلف فکری حرکت می‌کردم، آن‌ها را زندگی می‌کردم، ارزیابی می‌کردم، و اگر پاسخ‌گو نبودند، رهایشان می‌کردم و به سراغ مسیر تازه‌ای می‌رفتم. در این مرحله، در جست‌وجوی «کارِ درست» بودم. به خودم به‌عنوان فاعلی مستقل نگاه می‌کردم که باید با تلاش ذهنی و تحلیل منطقی، به حقیقت برسد. بخش بزرگی از تلاش‌های علمی و فلسفی بشر هم در همین دسته قرار می‌گیرد. البته این مرحله گاهی ممکن است به تجربه‌ی پوچی و بی‌معنایی نیز ختم شود.

هنر (Art):
از حدود سی‌وپنج‌سالگی به بعد، شک به خودِ عقل شروع شد—شک به اینکه آیا اساساً عقل توانایی کشف حقیقت را دارد یا نه. در نهایت، رسیدم به پذیرش این واقعیت که «نمی‌دانم» و شاید «نتوانم هم بدانم».

این مرحله، اگرچه در ظاهر ممکن است شباهت‌هایی با تجربه‌ی پوچی داشته باشد، اما در عمل، وقتی زندگی‌اش می‌کنی، نوعی معنامندی عمیق و لطیف را در خود دارد—معنایی که در قالب واژه‌ها نمی‌گنجد و فقط باید تجربه‌اش کرد.

من نام این مرحله را «هنر» گذاشته‌ام—البته نه در معنای متداول، بلکه در تعریفی که هنر، قائم به ذات خود است؛ بی‌نیاز از توجیه و هدف بیرونی. همان معنایی که در تعبیر «هنر برای هنر» می‌گنجد، و برای من، نزدیک‌ترین توصیف برای زیستن در حالت «تسلیم» است.


ماهیت تسلیم شدن:

پیش از آن‌که به مراتب تمرینِ تسلیم شدن بپردازم، شاید بد نباشد چند جمله در مورد ماهیت خودِ این تسلیم بگویم. وقتی به ناتوانی یا ناقص بودن عقل خودم پی بردم، متوجه شدم باید با مهم‌ترین کارکردش مقابله کنم: یعنی با قطعیت‌سازی.

در واقع، غیر از عقل (یا همان خودِ فاعل اندیشنده)، چیز دیگری برای داوری ندارم. پس ناگزیرم به گزاره‌های عقلی تکیه کنم، اما دیگر آن‌ها را با وزنی مطلق یا قطعیتی بی‌چون‌وچرا حمل نمی‌کنم؛ چیزی که طی این یک سال برایم روشن شد.

از عقل پیروی می‌کنم، اما می‌دانم که ممکن است خطا کند. پس هر تصمیمی که می‌گیرم، همیشه در دلش تردیدی هست. مثلاً مهربانی را یک رفتار عقل‌پذیر می‌دانم، پس به آن عمل می‌کنم، اما همزمان تمرین می‌کنم که شاید اصلاً کار درستی نباشد. این‌گونه، هم عمل می‌کنم، هم عدم قطعیت را با خودم حمل می‌کنم—و این، درست همان چیزی‌ست که عقل همیشه تلاش داشت از آن فرار کند: زندگی بدون تکیه بر یقین.


مراتب تمرین تسلیم شدن:

در مسیر تمرینِ تسلیم و پذیرشِ عدم قطعیت، به‌تدریج دریافتم که این تمرین را باید در سه بُعدِ مختلف پی بگیرم:

نخست، در مواجهه با دیگران. در این سطح، تلاش می‌کنم به خودم اجازه ندهم درباره‌ی دیگران حکم قطعی صادر کنم؛ و اگر جایی ناگزیر به داوری باشم، تمام تلاشم را می‌کنم که آن حکم، صرفاً ناظر بر «عمل» باشد، نه «عامل». (این خودش موضوعی‌ست مفصل، که پرداختن به آن از حوصله‌ی این متن بیرون است؛ در این‌جا صرفاً نمایه‌هایی از تمرینی را به‌اشتراک می‌گذارم که درگیر تجربه‌ی آنم.)

دوم، در مواجهه با نزدیک‌ترین‌ها. کسانی که آن‌قدر به من نزدیک‌اند که گاهی بخشی از «خود» تلقی می‌شوند—مانند خانواده و دوستان صمیمی. تمرینِ پذیرش عدم قطعیت در این فضا، به‌مراتب دشوارتر است؛ چرا که مرز میان «من» و «دیگری» کم‌رنگ‌تر می‌شود و قضاوت‌ها، اغلب پنهان‌تر و پیچیده‌ترند.

شروع این تمرین با نزدیک‌ترین‌ها، برای من مقدمه‌ای شد برای ورود به مرتبه‌ی سوم—یعنی تمرین تسلیم در برابر خود.

و سوم، شاید دشوارترین تمرین، در مواجهه با خود. جایی که باید یاد بگیرم از تمام تصویرهایی که با قطعیت از خود ساخته‌ام، فاصله بگیرم. مثلاً جایی که باید میل به «فاعل بودن» را در خود کمرنگ کنم—همین حسِ مداومِ «من دارم انجام می‌دهم»، «من در حال ساختن و پیش بردنم».

من هنوز در آغاز راهِ شناخت این حالاتم. نه جایگاهی دارم که بتوانم آن‌ها را تحلیل کنم، نه زبانی که به روشنی بشکافمشان. تنها در حال تمرینم… و شاید همین تمرین، خودش بخشی از مسیر باشد—و شاید هم تمام آن.


چند توضیح تکمیلی درباره‌ی این نگاه

بد نیست به چند نکته‌ی مهم اشاره کنم:

نخست این‌که آن‌چه من از پذیرش عدم قطعیت و کاستن از وزن گزاره‌های عقلی می‌گویم، به هیچ‌وجه به معنای عقل‌گریزی یا نادیده‌گرفتن روش علمی نیست. این نگاه، نفی «عملِ شناخت» نیست، بلکه آگاهی از محدودیت‌های آن است. در واقع، مسیرهایی که در قالب سه مرحله‌ی «افیشنسی»، «افکتیونس» و «هنر» مطرح کردم، برای من به شکل هم‌زمان و موازی در جریان‌اند. این نگاه، تمرینی‌ست برای زیستنِ عدم‌قطعیت، به‌ویژه در برخورد با سه حوزه‌ی زندگی: دیگران، نزدیکان، و خود.

جالب آن‌که در گفت‌وگویی که با خواهرم—که فیزیک‌دان است—داشتم، او اشاره کرد که حتی در زیربنای روش علمی نیز، اصل قطعیت آن‌طور که تصور می‌شود، مطلق نیست. برای نمونه، اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نشان می‌دهد که حتی در بنیادی‌ترین سطوح فیزیکی، «عدم قطعیت» یک اصل بنیادی‌ست. هرچند ورود به آن بحث‌ها فراتر از حوزه‌ی دانش من است، اما همین گفت‌وگوها به من نشان داد که این نگاه، صرفاً یک تجربه‌ی درونی یا عرفانی نیست، بلکه حتی در برخی سطوح علمی هم ریشه دارد.

هم‌چنین، لازم است روشن کنم که مفهومی که این‌جا از «عقل» به کار می‌برم، تعریف کلاسیک و فلسفی دقیق ندارد. هدف من هم نوشتن متنی فلسفی نیست. در این متن، عقل را همان قوه‌ی شناخت و صدور گزاره‌های شناختی در نظر بگیرید—همان ذهنی که تلاش دارد جهان را تفسیر و درک کند.

نکته‌ی مهم دیگر، بُعد اجتماعی این نگاه است. وقتی این پذیرش عدم قطعیت را به حوزه‌ی جمع‌های انسانی و زیست اجتماعی بسط می‌دهم، حس می‌کنم جهانی زیباتر و همدلانه‌تر قابل تصور می‌شود. بخش زیادی از جنگ‌ها و خشونت‌های امروز، حاصل همین قطعیت‌های کورکورانه در باورها و ایده‌هاست. این‌که من حق دارم، تو باطلی؛ من «خودی»‌ام و تو «دیگری»‌ای که باید حذف شوی. شاید بلوغ بشر، در پذیرش این عدم‌قطعیت نهفته باشد—در یادگیری زیستن با تفاوت‌ها، بدون نیاز به پیروزی در نبرد اندیشه‌ها. اثر اجتماعی این نگاه، آن‌قدر برایم اهمیت دارد که فارغ از تجربه‌های حسی‌ای که از آن گفتم، از نظر عقلی نیز برایم به‌عنوان یک وظیفه‌ی مدنی معنا پیدا کرده—چیزی که احساس می‌کنم باید در مسیرش قدم بردارم.

و البته باید مراقب بود که حرکت در مسیر تسلیم و معنویت، خود به یک «شهوت معنوی» تبدیل نشود. وسوسه‌ی رسیدن، دیده‌شدن، یا حتی «آگاه‌تر بودن از دیگران»، نه‌تنها مانع‌اند، بلکه از خطرناک‌ترین دام‌های این مسیرند. اگر این مسیر، خود به هدف و اصالت بدل شود، به‌جای گشودن راه، به بزرگ‌ترین مانع در تجربه‌ی عدم قطعیت و زیستن در حالت تسلیم تبدیل خواهد شد.

و دیگر اینکه در این نگاه، حتی آیین‌ها و رفتار‌های مذهبیم هم نیز معنا و جایگاهی دیگر پیدا می‌کنند. اما شاید این بحث را بگذارم برای زمانی دیگر…


سختی بازگشت به زندگی عادی

الان نوامبر ۲۰۲۳ است. با این حال‌و‌هوای تازه که حالا دیگر کمی برایم روشن‌تر شده، بازگشت به زندگی عادی کار ساده‌ای نیست. در این میان، طبیعت برایم راهنما شد. برایم این‌طور جلوه کرد که طبیعت هم در حال تسلیم است: گل می‌دهد، میوه می‌دهد، برگ می‌ریزد، دوباره می‌روید… فقط به اندازه‌ای که می‌تواند، همان‌قدر که ظرفیتش اجازه می‌دهد—نه بیش‌تر، نه کم‌تر. خزان را هم می‌پذیرد. در لحظه‌ی شکفتن، به این فکر نمی‌کند که دارد دنیا را زیباتر می‌کند؛ فقط شکوفه می‌زند، چون باید شکوفه بزند.

برای من هم انگار زندگی باید به همین شکل ادامه پیدا کند—با پیدا کردن گل‌دادنِ خودم. با توجه به ظرفیت و توانم، تعریفی از درست و غلط در ذهنم شکل می‌دهم و به آن سمت حرکت می‌کنم، بدون آن‌که برای آن، وزنی مطلق یا قطعیتی بی‌چون‌وچرا قائل باشم.

پیش‌تر، مهربانی کردن را وظیفه‌ی عقلی خودم می‌دانستم؛ پس این همان گل‌دادنِ من است. اما این‌بار، می‌خواهم آن را با حال‌و‌هوایی دیگر زندگی کنم. دیگر نمی‌خواهم آن را در قالب یک حقیقت مطلق ببینم. صرفاً به آن عمل می‌کنم، در همان مسیرِ زیستن در دلِ عدم‌قطعیت، و با توجه به همان سه بُعد تسلیم: در قبال دیگران، نزدیکان، و خود.

اما این مهربانی را باید در پنج موقعیت زندگی‌ام تمرین کنم:

  1. طبیعت: باید مراتبی از حق و احترام برای آن قائل باشم و در زندگی روزمره‌ام به آن پایبند بمانم. با توجه به تأثیر حرفه‌ام بر طبیعت، افزایش دانش و آگاهی‌ام در این زمینه برایم اهمیت بیشتری پیدا کرده.
  2. مردم در مواجهه‌های روزمره: همسایه، فروشنده، یا حتی عابری که از کنارم رد می‌شود. حداقل تلاش می‌کنم لبخند و نگاهی مهربان با خودم همراه داشته باشم. در این دو سال، تا جایی که توانستیم، خانه‌مان را مکانی برای مهمان‌نوازی کردیم—دعوت از آدم‌هایی که در شهر دیده بودیم، بدون چشم‌داشت. امیدوارم بتونیم باز هم این مسیر رو ادامه بدیم.
  3. مخاطبان حرفه‌ای‌ام: یعنی کسانی که در بستر کاری با آن‌ها در ارتباطم. تلاش می‌کنم موقعیت‌هایی را پیدا کنم که بتوانم مهر‌ورزی را، هم در عمق و هم در سطح، در چارچوب شغلی‌ام پررنگ‌تر کنم—در قالب اقداماتی که از دستم برمی‌آید برای ارتقای حوزه‌ی تخصصی‌ام، با هدف بهبود کیفیت عملکرد فضاهای ساخته‌شده در پاسخ به نیازهای کاربران، و آن هم با کم‌ترین اثرات منفی زیست‌محیطی.
  4. جایگاه چهارم، مربوط به دوستان و نزدیکانم است. در ارتباط با آن‌ها، سعی می‌کنم رابطه‌ی دوستی را بر پایه‌ی مراتب تسلیم بازتعریف کنم و به تمرین پایبندی به آن بپردازم. کاری دشوار که شاید هرگز به‌طور کامل شدنی نباشد، اما تلاشم این است که تا جای ممکن به آن نزدیک شوم.
  5. خودم: شاید همین تمرین تسلیم، همین حضور در لحظه و تجربه‌ی خالص زندگی، بهترین مهرورزی باشد که می‌توانم به خودم هدیه کنم.

در آن مقطع، مرتبط با مسیر حرفه‌ای‌ام، دو پروژه را برای خودم تعریف کردم:

نخست، ادامه‌دادنِ موضوع غنی‌سازی شغل نیروهای خدماتی، که در قالب پایان‌نامه‌ام انتخابش کردم و با تمام توان و ظرفیت دنبال کردم. باوری دارم که گفتگو و تلاش در این حوزه، کاری ارزشمند است—یکی از گل‌دادن‌های من در این برهه.

دوم، پرداختن به چالش‌های برنامه‌ریزی استراتژیک در حوزه‌ی املاک سازمانی در کشورهای در حال توسعه. مشکلاتی که خودم در عمل با آن‌ها روبه‌رو شده بودم، و احساس می‌کردم که نسخه‌های غربی، با واقعیت‌های اقتصادی و اجتماعی ما همخوان نیست. تصمیم گرفتم یک پروپوزال آماده کنم و ببینم می‌توانم یک شرکت را برای اجرای پایلوت قانع کنم یا نه. خوشبختانه گروه آگاه بار دیگر به من اعتماد کرد و این پروژه به مرحله‌های خوبی رسید. احتمالاً گزارشی از آن نیز منتشر خواهم کرد.

این‌ها کارهایی‌ست که امروز از دست من برمی‌آید. بعد از به‌پایان‌رساندنشان—چه با موفقیت، چه بی‌نتیجه—دوباره به دنبال موقعیتی تازه برای گل‌دادن خواهم گشت.

در این مسیر، آنچه در من پررنگ شده، خضوع در برابر هستی و آدم‌هاست. خضوعی که در روابط میان‌مدت ارزش می‌سازد، اما در مواجهه‌های اولیه گاه به‌اشتباه تعبیر می‌شود: مثلاً به شکل کمبود اعتماد به نفس—که نیست. این وضعیت، شاید در ساختن همکاری‌های تازه یا پیدا کردن شغل، چالش‌هایی ایجاد کند، اما سعی می‌کنم بدون کم‌کردن از این حس خضوع، بر آن غلبه کنم.


چرایی نوشتن این متن‌ها:

این‌که چرا این نوشته‌ها رو با شما به اشتراک گذاشتم، از جنسِ گفتنِ تجربه‌هایی بود که برای خودم ارزشمند بودن—با این امید که شاید برای بعضی‌ها دریچه‌ای تازه باز کنه برای نگاه‌کردن به عظمت زندگی. من نه فیلسوفم و نه این نوشته‌ها فلسفی‌ان؛ شاید فقط تلاش یه آدم معمولی برای پیدا کردن معنا در زندگی‌اش، چیزی باشه که خوندن این متن‌ها رو ارزشمند کنه. یا شاید، همون‌طور که دوستی گفت، همین نوشتن‌ها هم بخشی از «گل‌دادنِ» من باشه.

دلیل دیگه‌ای هم داشتم: گذاشتن یادگاری برای خواهرزاده‌هام و برادرزاده‌هام—کسایی که این روزها کم‌کم دارن از مرز کودکی عبور می‌کنن و وارد دنیای آدم‌بزرگ‌ها می‌شن. دنیایی که هر روز پیچیده‌تر و پرتلاطم‌تر می‌شه، به‌خصوص در فضای اجتماعی امروز ایران. پیدا کردن نسبت خودت با دنیای بیرون و شادی درونی، توی این فضا راحت نیست.

شاید قصه‌ی بالا و پایین شدن‌های کسی که می‌شناسنش، و تلاشی که برای آگاهانه زیستن و رسیدن به آرامش داشته، بتونه یه روزی فکرهایی رو توی ذهنشون روشن کنه. اما خب، با فاصله‌ای که بینمون هست، شاید هیچ‌وقت فرصتش نباشه که این حرف‌ها رو رو‌در‌رو براشون بگم. این نوشته‌ها شاید همون قصه‌هایی باشن برای روزی که بزرگ‌تر شدن.

امیدوارم انگیزه‌م از نوشتن، فقط همین‌ها بوده باشه—نه از جنس تفاخر، و نه تلاشی برای متفاوت دیده‌شدن.


کلام آخر:

زندگی همچنان برایم در گذر است، اما با حال‌وهوایی دیگر. هرگز فکر نمی‌کردم زندگی در هلند، در شهری زیبا به نام دیفِنتر، مرا به چنین نقطه‌ای در درونم برساند. با تمرین مراتبِ تسلیم—که در این نوشته به آن پرداختم—حس می‌کنم در راستای انبساط جهان قرار گرفته‌ام؛ جایی که عمل‌گری‌ام، تماشاگری‌ام را شکل می‌دهد—لذتِ یک شُربِ مدام.

زندگی برایم این روزها، در عین گسترده‌تر شدن، به‌طرزی شگفت هم بسیار سریع است و هم به همان اندازه کند. شتابش، یادآور کوتاهی عمر است، و کندی‌اش، این احساس را می‌دهد که انگار تمام زندگی، همین لحظه‌ی اکنون است—بی‌هیچ گذشته یا آینده‌ای. در نتیجه، حرکت و تلاشم بیشتر شده، اما با دغدغه‌ها و انتظاراتی کمتر.

با اشتیاقی فراوان، به تماشای زندگی نشسته‌ام—پاییزش، زمستانش، بهارش و تابستانش. مشتاق دیدن، شنیدن و هم‌صحبتی با آدم‌های زیبا هستم، و درکِ عمیق‌تری از این زیبایی—چیزی که، به شکلی شگفت، در هلند همچنان برایم ادامه دارد.

خوشحالم که حوزه‌ی کاری‌ام در پیوند با طبیعت و آدم‌هاست؛ جایی که می‌توانم این تمرینِ زیبایی‌نگری را ادامه دهم.

نشر این خود‌انعکاسی‌ها را فعلاً متوقف می‌کنم—تا شاید زمانی دیگر، دوباره.

ممنونم از همراهی‌تان و حوصله‌ای که برای خواندنِ این مسیر گذاشتید.

این نوشته را با جمله‌ای به پایان می‌برم که در انتهای یکی از دست‌نوشته‌هایم آورده بودم:

پناه می‌برم به این سکوت،
که بعد از هر صدایی،
توبه‌ای به درگاهش واجب می‌شود.

ارادتمند،
مصطفی

۳۱ مارچ ۲۰۲۵

شهر دیفنتر
شهر دیفنتر


.

زندگیمعنای زندگیآلمان
۸
۳
مصطفی ابوالمعصومی
مصطفی ابوالمعصومی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید