تنها آزادی من
هوا گرم و آفتابی بود. خورشید درست بالای سر من بدون هیچ سد و مانعی بر من میتابید و من خسته از حیاتِ ساکت و وحشی اعماق اقیانوس به بالا ماندن در سطح دریا عادت کرده بودم که ای کاش این عادت در من از بین میرفت. خورشید من را برداشت و بالاتر برد من تکه آبی بودم که با سوزاندن خورشید ابر گشته بود.من ابر بودن را بلد نبودم هرچند که تکه آب بودن هم جز زجر و رنج چیز بیشتری برای من نداشت.من مثل تمام تکه آب های دلخسته از بیرحمی دریا به آسمان پناه بردم و ابر شدم.
آسمان جنگل خاموشیست که باد شکارچی آن است.بهتر است بگویم باد گرگ آسمان است و ابرها گله های گوسفند آن . گله های گوسفند از خود اختیاری ندارند.از دور که به آنان نگاه میکنی چنین است.اما اگر خودت گوسفند باشی اینطور فکر کردن را بلد نیستی.حرف از اختیار که میآید خود را مختار میدانی.میگویی من آزادم که به چپ یا که به راست بروم از این بوته تغذیه کنم یا از آن زمین علف بخورم.با فلان گوسفند بیشتر بپرم و با فلان گوسفند غریبه تر بمانم.اگر هم که در گله میمانم و با دیگر گوسفندان چرا میکنم.منفعت خودم است و با مختار بودنم منافاتی ندارد.گوسفندان اینطور خود را متقاعد میسازند تا از رنج جبر مطلقی که بر گردنشان آویخته شده است خفه نشوند.
من به آسمان عادت نداشتم آنجا با آنکه به خورشید تنسوز نزدیک تر است سرمای بیشتری از دریا برای من داشت.من ابر ها را میدیدم که به حیات ابری خود اشراف کامل دارند . ابر های دیگر جز من خوب بلد بودند که با همدیگر مراوده کنند.من از چسبیدن به آنها فراری بودم اما پایم چندان بدرد فرار نمیخورد و به ناچار به ابری که دست و پایی گنده و چسبناک داشت و من را اصلا عددی به حساب نمیآورد گره خوردم.ابر بزرگ برای من یک نفرت وحشت انگیز بود .چرا که اختیارم را از من گرفته بود و در مقابل اندک نیازی هم به من نداشت.اما از دور که به ابر ها نگاه کنی تمامشان شکار بادند و چنان ظلمی از هیچکدامشان بر نمیآید. شاید که واقعیت هم چنین است .اما چه فایده که برای من واقعیت چیزی جز جبر و اجبار که ابر بزرگ تحمیل من نموده بود نبوده و نیست.
من از زمانیکه به سایه سنگین دیگر ابر ها بر روی وجودم عادت ؛که چه عرض کنم به مرور زمان باور نمودم .در درون خود پیوسته به یاد دریا و نهنگ ها و ماهی هایی افتادم که پیوسته من را دستمالی میکردند و این بلا را نه از برای لذت بلکه از برای جبر بقایی که طبیعت متحملشان کرده بود به من میرساندند و من را وحشیانه به ابر شدن تشویق میکردند.من درآنجا هیچ چیز از ابر شدن نمیدانستم اما برای فرار و بقا از اعماق به سمت نور خورشید راهی شدم.
همه چیز در آسمان تند و آرام بود.ابر ها با هم دوستی های شدیدی داشتند به نوعی که بدنهای خود را با هم شریک میشدند.از این بابت احساس بزرگی و خرسندی به آنان دست میداد و نم نم باران در پی همین همآغوشی های بزرگان بود که بر سر طبیعت رام و وحشی فرو میافتاد.
آدمی میگفت درست در لحظاتی که فکر نمیکنی بدتر از آنچه که داری برایت بوجود بیاید اتفاقی میافتد که تو را چنان بدخیم میکند که قادر به حمل آن نباشی.به این جمله یکبار هم فکر نکردم که ناگهان همه آنچه که موجب ملال و دلگرفتگییم بود دگرگون شد.
باد آمد. بادی وحشی که هر ابر باکره و سرسنگینی را لخت و هرزه میکرد. باد آنچنان شهوت تن تمام ابر های آسمان را داشت که نمیشد به هیچ چیز جز تن دادن به آن عملی داشت.
من سرگشته و حیران میان آسمان بی خورشید ، زیر نور فریبنده ماه ،عاشق باد شدم. باد تمام آن ابر های مزاحمم را به بدترین شکل لخت و بی اختیار کرده بود. وقتی خود را جای آن میگذاشتم احساس یک دل سیر عقده گشایی به من دست میداد. تمام این احساس زاییده شده در افکارم را مدیون توحش و اوباشگری باد بودم .عشق من به او دقیقا ریشه در همین گونه ظالم بودنش داشت.
سروصدای ابرها هر لحظه بالاتر میگرفت و منکه احساس تعلقی به آن جمع نداشتم از این بلای همگانی که دامن تمام ابر ها را گرفته بود. در دل جشن و سروری به پا کرده بوم ، غافل از تمام آنچه ای که دارد با من بازی میکند و من را از خودم میگیرد.
من تنها مانده بودم .با تمام وجود از منظره پیش رویم میترسیدم.تمام آنچه که اطرافم بود ناراضی و نالان بود.من هم اگر ناله ای داشتم مانند دیگران که پر از فریاد و اعتراض به وضعیتشان صاعقه و تگرگ و بوران میزاییدند. میبایست ذره ای از خود را به بهای اعتراضی بی سرانجام و بیجواب آب میکردم و به دست باد و آسمان تشنه میدادم .من یتیمانه به قدرت اختیارم نگاه میانداختم.دو راه بیشتر نبود و با این وجود احساس میکردم تمام آن ابر ها که مدت ها از دستشان عاصی و گمنام مانده بودم در حال حاضر هم ،خود را مختار و دوست داشتنی میپندارند.من یتیمانه به سر وصورت خودم نگاه میکردم .میل به هیچ یک از دو راه که تنها حق محدود من بودند در من نبود. یا باید جان میدادم و در قتلگاه ابرها خفه میشدم یا که میبایست تن فروشی میکردم و لخت تر و سبک تر سوار آلت وحشی باد زندگییم را در پس طوفان و کولاک به درازایی دیگر میانداختم. این دو راه تمام حق اختیار من بود و من مجبور به پا گذاشتن در یکی از این دو مسیر بودم.
انتخابی میان بد و بدتر حرف سنگینی بود که همه ابر ها به هم میزدند و با خوددرستاندیشپنداری و افتخار یکی از این دو مسیر را انتخاب میکردند و از گله گنده ابرهای طوفان زده جدا میشدند.اما من نه باریدن را درست میدانستم و نه به باد تن دادن را .
به همین خاطر زیر فشار سنگین همه چیز، له و خموده و بیرخیت و بی قواره تر میشدم. هیچ فضایی در آسمان و زمین برای من نبود. به ناچار در دلم آخرین سهام زنده بودنم را آتش میزدم.درست میدانستم که سهمم از زندگی رو به پایان است و شگفتانه دنیا از چشمان من برای همیشه خواهد رفت و من به زودی نیست خواهم شد.در دلم دیوانهوار به تمام گله هایی که به فرزندانشان میباورندند که تمام باد و آسمان و خورشید و دریا از برای آزادی و زندگانی ما خلق گشته ؛ فحش و ناسزا میدادم .همه بزرگان گله را با ولع در دلم نفرین میکردم و بیپدرمادر و خانواده میخواندمشان و این تنها آزادیه قبل نیستی من بود.
مصطفی اکبری آبان 1398 مشهد