من اهل بزرگترین شهر تاریخ هستم. شهر برای من جاییست که همه چیز در آن هست. مدتهاست که در اینجا دوره گردی میکنم. گذشته به خوبی به یادم مانده اما توان گفتنش را ندارم. راستش را بخواهید حوصلهام نمیکشد حتی روز گذشته را توصیف کنم. میدانید من آدمی هستم که شاد بودم، غمگین بودهام. خوب بودم، بد بودهام. باخانواده بودم؛ بی خانواده بودهام. میتوانم بگویم همه چیز بودهام و از این بابت خرسندم که میدانم همه چیز حال به همزن و مسموم است. شما هم میدانید؟ حسش کردهاید؟ گمان نکنم.
مردم به امثال من میگویند بی خانمان یعنی هیچ جا پناهگاهی ندارم.ولی اگر قدرت در دستان من بود، بزرگ بر سر شهر مینوشتم تا همه بخوانند: پناهگاهی وجود ندارد و زندگی منفجر شدهاست.
این چیز ها که من میگویم. بی شور و حال است. مشتری ندارد. برچسب ضعف و شکست میخورد و در اوج خوشبینی غذای چند روح به پایان رسیده میگردد. میخواهم هیجان واقعی را نشانتان دهم. واقعیت بسی هیجانانگیز است، قدرت این را دارد تا آخرین لحظه برای زنده ماندن به جنگ و تلاش بیاندازدتان و ناامیدی را چون پایان خودکارها یک آن هویدا سازد.
در شهر کوچههای تاریک در دل روشنایی معابر رو به پوسیدگی خزشی دارند که چشم عمر آنها را میبیند. در یکی از گران قیمتترین خیابانها آگهی تبلیغاتی دیدم که ادعا میکرد بزرگترین فروشگاه محصولات بشر به دست آنها ساخته شده. همه چیز درآنجا برای خریدن هست. وسعتش به اندازهایست که اگر بخواهید تمام قفسههایش را نگاه بیاندازید باید بیوقفه پانزده شبانه روز قدم بزنید و چشم بیاندازید.
انسان اهل تولید است. حیوانات به دست میاورند و مصرف میکنند و انسان تولید میکند و باید به دست بیاورد و سپس موقع مصرفش میرسد. من چیزی تولید نمیکنم. در واقع جایی را نمیشناسم که درآن با شرایط جسمی و ذهنییم بتوانم چیزی تولید کنم. پس از مصرف هم خبری نیست. فکر میکنید اینگونه نمیشود؟ چرا میشود. من لابهلای پسماندهها زنده ماندهام. از وضعیت ریخت و قیافه و اعصابم شمایی که به خواندن این متن رسیدهاید هیچ نمیدانید. برایتان این نوشته داستان و سرگرمیست که بی ملاحظه مچالهاش میکنید. چرا که حتما در جایی چیزی تولید میکنید و لحظات مصرفی هم دارید. ساده است که مرا هم تا جایی مصرف کنید و رهایم کنید. شما ها ترازو شده اید. انداز و برانداز میکنید آنچه که بیشتر لذت داشته باشد و خودش را به شما بدهد، انتخاب شماست. شما ترازو و خطکش هستید و جالب اینجاست که من هم اگر خوش اقبال بودم شبیه به شما میشدم. هیجان انگیز نیست؟ در بازی شکست خورده باشید که برندگان شکست خورده ترند!!
برای بار چندم خودم را به سر در فروشگاه بزرگ که معرفیاش کردم رسیدم. ایندفعه ربات نگهبان پس از وارسی به من خوش آمد گفت. دفعههای قبلی بدون خوش آمد گویی تنها میگفت شما آلودهاید و اجازه ورود به فروشگاه را ندارید. من هم از آشغالهای دم در خانه های بزرگ و اشرافی، لباسهایی تازه پیدا کردم. حتی عطر هم پیدا کردم و بوی تعفن انگیزم را خنثی نمودم. در اولین راهرو رباتی به استقبالم آمد و گفت: خوش آمدید! شما اولین مشتری حضوری ما هستید. تا به حال هیچگاه اول نبودهام و نشدهام. پرسیدم مطمئنی؟ من اولین هستم. گفت: بله. همه مشتریان سفارشات و خواسته های خود را از راه دور به ما میدهند و من و همکارانم سفارشات را بسته بندی میکنیم تا به محل مورد نظر ارسال بشود. شما چه چیزی میخواهید تا راهنماییتان کنم؟ گفتم: خواسته های من خسته هستند و بعد خندیدم. گفت: خسته! چنین چیزی در فروشگاه یافت نمیشود. گفتم تو منظور من را نفهمیدی؟
جواب داد: شما حق ندارید با ربات های آیمکس اینگونه صحبت کنید. سالیان سال است که اثبات شده خانواده رباتهای آیمکس از انسانها بیشتر میفهمند.
چه جالب و عجیب و ترسناک. ببخشید نمیدانستم. خوشا به حالت پس.
خوشبحالی برای من معنا ندارد، میخواهم راهنماییتان کنم تا در وقتتان صرفه جویی شود.
تو چطور از من بیشتر میفهمی؟ تو نه خستگی را فهمیدی و نه خوشحالی را! بنظرم که تو درفهم خودت هم مشکل داری. کمی خنده ام گرفته بود اما پرسیدم: میخواهم کمی زندگی تهییه کنم. پولم زیاد نیست اما نیازم زندگیست. حتی ذره ایش هم اگر به من برسد من به خواستهام دستیافتهام.
گفت: زندگی! چه کالای لوکسی میخواهید. دقیق نمیدانم چطور آنرا باید استفاده کنید اما به سالن سوم بروید. در راهروهای آن سالن کالاهای لوکس بسیاری هست. خانه های هوشمند و مجازی، رباتهای ارضای نیازهای جنسی، رباتهای آشپز، ماشینهای درمانگر و رباتهای سرگرمکننده به وفور در طرحها و کیفیتهای مختلف درآنجا هست. امیدوارم چیزی را که میخواهید پیداکنید.
از او که دور میشدم میخواستم بهش بگویم: مطمئنم که تو امید هم نمیفهمی! فقط میدانی که چیست! اما کوتاه آمدم و به مسیرم پرداختم. سالنهای فروشگاه واقعا بزرگ و خسته کننده بودند. همه چیز به معنای واقعی در آنجا بود. حتی راهرویی به چشمم خورد که در آن نمونه هایی از اشیای تاریخی که در گذشته مورد مصرف واقع میگشتند، چینده شده بود.
سالن دوم پر از رباتهایی با طرحهای حیوانات خانگی بود. ماهیهایی که پرواز میکردند. پرندگانی که قلاده داشتند و کروکدیلهای خانگی که علاوه بر همصحبتی با صاحبانشان همه چیز را میبلعیدند و مدرنترین جاروبرقی و سطل آشغال هوشمند محسوب میشدند.
به سالن که رسیدم ربات دیگری به پیشوازم آمد و گفت با توجه به موجودی کارت هویتی شما هیچ کدام از کالاهای این قسمت را در حال حاضر نمیتوانید سفارش بدهید.
گفتم تو از کجا میدانی؟ گفت من ربات راهنما هستم باید موجودیتان را بدانم که راهنمایی کنم.
گفتم من میخواهم بدونم بقیه چگونه زندگی میکنند و بیشتر برای تماشا آمدهام.
بر روی صورت ماشینیاش لبخندی انداخت از روی اینکه چقدر تو آدم احمق و سرخورده ای هستی و گفت بهترین انتخاب شما با توجه به پولتان یک کیک شکلاتی تازه است. در سالن اول راهروی دوم قفسه سوم میتوانید سفارشش بدهید.
گفتم همه پولم را بدهم که یک کیک شکلاتی بخورم. مسخره نیست؟
گفت آمدنتان، زنده ماندنتان و ادامه دادنتان مسخره است.
به من که بر نخورد او یک ربات برنامه ریزی شده ابله است. سالیان درازی است که به من بر نخورده است. شرم و خجالت و تاسف و حتی ناامیدی برای زمانیست که چیزی را میتوانستیم از دست ندهیم و از دست داده ایم. من احساس میکنم از ابتدا در حال از دست دادن بودم و مدتهاست که دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده.
کیک شکلاتیم را گرفتم و هیجان زده به گوشه ای ازین شهر بزرگ که بادی میوزید و آدمی نبود رفتم. کیکم را که میجویدم متوجه شدم زندگی خواستن آلوده ترین امیدی بوده که اجدادم داشتهاند. زندگی همین خوردن کیک است و بوییدن عطری که پولدارها به زباله انداختهاند. به جز اینها میشود گفت سالهاست زندگی نکردهام. هیجان واقعی همان لحظه ایست که مثل من یک گوشه مثل همینجایی که من نشستهام بنشینید و به حال گذشتگان نگاه کنید و حسابی مسخرهشان کنید و بخندید.
مصطفی اکبری تابستان 1399 مشهد
